گروه سرگرمی ساعدنیوز، گاهی اوقات عشق یعنی با تمام وجود ساختن و سوختن، بدون اینکه بخواهی غرورت را بشکنی یا التماس کنی. این هم از آن داستانهایی است که شرح دلدادگی عمیق و پر از سوز و گداز را اینگونه به تصویر میکشد:
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی
صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
خواهم که پیش میرمت ای بیوفا طبیب
بیمار بازپرس که در انتظارمت
صد جوی آب بستهام از دیده بر کنار
بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
خونم بریخت وز غم عشقم خلاص داد
منت پذیر غمزه خنجر گذارمت
میگریم و مرادم از این سیل اشکبار
تخم محبت است که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل
در پای دم به دم گهر از دیده بارمت
حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست
فی الجمله میکنی و فرو میگذارمت
غزل شماره 91 حافظ، تجلیگاه سوزناکترین حالتهای فراق، عاشقی بیقید و شرط و وفاداری تا پای مرگ است که در آن شاعر با زبانی پرشور، رنج دوری معشوق غایب را به تصویر میکشد. حافظ در این غزل از هیچ تمنایی — از التماس و دعای سحرگاهی گرفته تا توسل به سحر و جادو — برای بازگرداندن یار دریغ نمیکند و سیل اشکهای خود را نه از سر نومیدی، بلکه بارانی برای بارور کردن تخم محبت در مزرعه دل میداند. در نهایت، این غزل با اعتراف به رندی و ملامتگری به پایان میرسد؛ جایی که شاعر میپذیرد با وجود ناسازگاری ظاهر و رفتارش با زهد رایج، راه عاشقی، میخواری و تسلیم در برابر این عشق دردناک را با تمام وجود تا واپسین لحظه حیات ادامه خواهد داد.