گروه سرگرمی ساعدنیوز، غزل شماره 339 حافظ، یکی از لطیفترین و زیباترین تجلیات پیوند میان «عشق زمینی و تمثیلی» با «عرفان نظری» در دیوان لسانالغیب است. در این غزل، حافظ «چشم» را نه صرفاً عضوی برای دیدن، بلکه به عنوان پنجرهای ملکوتی و حریم مقدس دل به تصویر میکشد که تمام حواس و عواطف عاشق در آن متمرکز شده است. شاعر با استعارههای بدیع و تصاویری زنده، از انتظار و اشتیاق سوزان برای دیدار یار سخن میگوید و منزلگاهی جز گوشه چشم خود شایسته قدمگاه محبوب نمیداند.
خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم
سزای تکیه گهت منظری نمیبینم
منم ز عالم و این گوشه معین چشم
بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
ز گنج خانه دل میکشم به روزن چشم
سحر سرشک روانم سر خرابی داشت
گرم نه خون جگر میگرفت دامن چشم
نخست روز که دیدم رخ تو دل میگفت
اگر رسد خللی خون من به گردن چشم
به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش
به راه باد نهادم چراغ روشن چشم
به مردمی که دل دردمند حافظ را
مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم
حافظ در این غزل، چشم را به گلشن و سرایی تشبیه میکند که هرگاه خیال روی یار از آن بگذرد، دل بیقرار از پی تماشای او به روزن چشم میدود (بیت اول). او با فروتنی تمام اذعان میکند که در تمام هستی، جایگاهی به عظمت و پاکی منظره چشم خود برای تکیه زدن یار نمییابد و به این گوشه نشینی و خلوت گزینی قانع است (بیت دوم). در ابیات میانی، شاعر از شدت اشتیاق، گنجینه دل را میشکافد تا لعل و گهرِ اشک را نثار مقدم یار کند (بیت سوم) و از سوزِ دل و خون جگر به عنوان محافظانی یاد میکند که مانع از خرابی و ویرانی کامل خانه چشم میشوند (بیت چهارم). او در بیتی رندانه و عمیق، از روز نخستِ دیدار با یار اعتراف میکند که اگر خللی به دل عاشق برسد، گناهش به گردن چشمِ جمالپرست است (بیت پنجم). سرانجام، غزل با نجوا و التماسی عاشقانه به پایان میرسد؛ جایی که حافظ با سوگند به مردمی و انسانیت، از یار دلدوز میخواهد که با تیر مژگان خود، دل دردمند او را بیش از این نیازارد (بیت هفتم).