ز دستِ کوتهِ خود زیرِ بارم
که از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجیرِ مویی گیردَم دست
وگر نه سر به شیدایی برآرم
ز چشمِ من بپرس اوضاعِ گردون
که شب تا روز اختر میشمارم
بدین شکرانه میبوسم لبِ جام
که کرد آگه ز رازِ روزگارم
اگر گفتم دعایِ مِی فروشان
چه باشد؟ حقِّ نعمت میگزارم
من از بازویِ خود دارم بسی شُکر
«که زورِ مردم آزاری ندارم»
سری دارم چو حافظ مست لیکن
به لطف آن سری امیدوارم
این غزل از روزهایی سخن میگوید که احساس میکنی دستت از رسیدن به آرزوها کوتاه مانده و فاصلهای میان تو و خواستههای قلبیات افتاده است؛ اما حافظ تو را به ناامیدی دعوت نمیکند. گاهی آنچه در طلبش هستی، تنها با صبر، فروتنی و لطفی فراتر از توان و اراده تو به دست میآید. اگر دلت در گرو عشقی است یا آرزویی دیرینه در سینه داری، هنوز نباید رشته امید را رها کنی. شاید گرهی که به دست خودت گشوده نمیشود، با نشانهای کوچک و اتفاقی پیشبینینشده باز شود. قدر داشتههایت را بدان، از رنج روزگار شکوه نکن و یقین داشته باش که پاکی نیت و مهربانی تو بیپاسخ نخواهد ماند.
ای صاحب فال، روزگار تو را به شکیبایی میآزماید، اما این انتظار بیحکمت نیست. اگر در آرزوی وصال عزیزی هستی، از فاصلهها و سکوتهای امروز دلگیر مباش؛ هنوز روزنهای از امید باقی است و ممکن است خبری، پیامی یا دیداری، مسیر احساسی تو را دگرگون کند. اگر در پی رسیدن به خواستهای هستی که آن را دور از دسترس میبینی، به نیروی امید و دعای خیر تکیه کن. حافظ به تو نوید میدهد که گاهی درست در لحظهای که از توان خویش ناامید شدهای، لطفی پنهان از راه میرسد و دری را میگشاید که گمان میکردی برای همیشه بسته مانده است. ❤️
برای برآورده شدن آرزوهای همه برای حضرت حافظ فاتحهای بخوانید و در قسمت کامنتها بنویسید:
الهی به امید تو ...