نگهبانان نستوه آتش

  سه شنبه، 16 شهریور 1400   زمان مطالعه 5 دقیقه
هاشم حسینی : نگهبانان نستوه آتش
تمدن و فرهنگ ثمره پای جان سپاری بسیاری جان های آزاده است که گاه در قامت فردوسی شاعر بلندآوازه ایران زمین ظهور می کنند و گاه در کسوت کتابفروشی دوره گرد که بی نام و نشان نشر نور و آگاهی می کند. هاشم حسینی ادیب و شاعر معاصر در یادداشتی ادیبانی از تجربه زیسته خویش درباره این نگاهبانان نستوه آتش مقدس آگاهی می نویسد.

بر آنم که با توسل به اخگران کلمات، کوتاه و گذرا از دیرپایی فرهنگ ایرانی بنویسم. تمدن پارسی چه گونه این سان جان سخت، توانسته تنگناها، شبیخون ها و واپس رانی ها را تاب بیاورد و پیروزمندانه قامت برافرازد تا ما در دوی ماراتن رستگاری - هر چند طولانی و طاقت فرسا، هم چنان به پیش برویم؟

بیایید از آن شب تاریک یخ زده ی خانه ی حکیم توس یاد آوریم:

شبی چون شبه روی شسته به قیر/ نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر/ دگرگونه آرایشی کرد ما/ بسیچ گذر کرد بر پیشگاه/ شده تیره اندر سرای درنگ /میان کرده باریک و دل کرده تنگ.

در این اتوبیوگرافی منحصر به فرد(پیش درآمد داستان بیژن و منیژه)، فردوسی مغضوب دربار که بر آن است آتش زبان پارسی را از یخ زدن و میرایی برهاند و ۳۰ سال از شاداب ترین لحظات زندگی اش را نثار آفرینش شاهنامه می کند، ناراحت و تنها، از عسرت و حسرت حاکم بر روزگارش می نالد...همسرش که بانویی فرهیخته و همیار است، به داد او می رسد. فردوسی با القاب تحسین برانگیزی از او یاد می کند: یار مهربان، ماهروی، سروبن (بالا بلند)، بُت (آن چنان زیبا که باید پرستیدش) و موسیقیدان...
زن چراغ می آورد و جا و جان فردوسی را روشنی می بخشد.

بیاورد شمع و بیامد به باغ/ برافروخت رخشنده شمع و چراغ
...
مرا گفت: "برخیز و دل شاددار/ روان را ز درد و غم آزاد دار/ نگر تا که دل را نداری تباه/ ز اندیشه و داد فریاد خواه/ جهان چون گذاری همی بگذرد/ خردمند مردم چرا غم خورد؟"
...
دلم بر همه کام پیروز کرد/ که بر من شب تیره نوروز کرد

این نازنین آرمانی که نمونه اش، "آفاق" همسر دوست داشتنی نظامی است، نگهبان روشنایی است؛ همان که حافظ الگویش را به عاشق نشان داده:
شاهد آن نیست که موی و میانی دارد
بنده ی طلعت آن باش که "آن" ی دارد...
"آن" ی که چراغ به دست، نیروی محرکه ی پویه ی فرهنگ ایرانی است.

از شگفتی های فرهنگی هم یکی آن که در همین سال های رفته، بانوی چراغ به دست دیگری از راه می رسد و الف بامداد شب زده را از سرما و سکوت می رهاند:
آیدا که شاعر در برابر روشنایی چهره اش آیینه ای می گذارد تا از او ابدیتی بسازد...
پس می سراید:
میان خورشیدهای همیشه/ زیبایی تو لنگری است-/ خورشیدی که/ از سپیده دمِ همه ی ستارگان/ بی نیازم می کند...(از شعر شبانه)
و چشمانت راز آتش است/ و عشقت پیروزی آدمی است/ هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد...(از شعر آیدا در آینه)

تصویر

در دوره گردی پیشانیمروز که شهرِ هم چنان پر جنب و جوش و عاشق را دور می زنم، با دیدن زحمتکشانی بی ادعا که شرافتمندانه در تیررس ترکش های ویرانگر- این روزها کرونا، انجام وظیفه می کنند، پاک دستی را حرمت می دارند و کار را عبادت می دانند، شادابی شگفتی جسم و جان ام را فرا می گیرد...
هر روز در گشت به ژرفا، هم چنان که می گردم، به لطف حضور انسان های مفید، کشف تازه ای دارم و به یقینی دکارتی خیامی می رسم که زنده ام.

اینک انسان!
کتابفروش پیرامون میدان کرج که سی سال آموزگاری کرده و اکنون باورمند به سحر کلمه و کلام، کتاب را به دست شهروندان می رساند...
او حافظه ی قوی و گسترده ای دارد. کتاب ها را که خوانده، موجز و مفید به عابران کنجکاو معرفی می کند...
کسی می گوید از صد نفر، یکی کتاب می خواند.
اما دیگری باورمندانه جوابش می دهد: هزار کبک ندارد دل یکی شاهین هزار بنده ندارد دل خداوندی...از شهید بلخی.
این اقلیت قدرتمند کتاب خوان است که بازدارنده ی خاموشی آتش جاویدان باستانی تضمین کننده ی سربلندی آینده ی ایرانی است. این فرهیختگان و شایستگانند که ارابه ی پویایی تمدن ایرانی را از رکود و حتی در گردنه های چیرگی جهل، از سقوط به دره های مرگ و ننگ باز می دارند و به پیش می رانند.
پا به پای جوانی که دو کتاب خریده، سراپا گوش، به خاطره اش از بابای اکنون زمینگیر، اما هم چنان دوستدار اجاق جانِ انسان، کتاب می گوید.
- بابا خواسته بسترش در اتاق کتاب ها باشد....این طور راحت است...حتی گفته "می خواهم در کنار این آتشدان، با فراغ بال مرگ را در آغوش بگیرم..."
یک شب بابا برایم تعریف کرد هنگامی که من تازه به دنیا آمده بودم، او مجبور شد کتاب هایی را از خانه بیرون ببرد...دل اش نمی آمد بسوزاندشان و یا در کانال گندابه ی شهر بیندازد...در مسیر پیاده روی یکی از اشراف شهر کمین کرد. می دانست که آن "جنتلمن" با وجود تمول و رفاهِ برخوردار از حریمی امن، اهل فرهنگ است...منتظر ماند و ماند تا پس از برگشت از پیاده روی بامدادی اش، او کارتن سنگین کتاب ها را پیش پایش دم در ورودی بگذارد.. آن مرد با تعجب به این گنج از غیب رسیده نگاهی انداخت. دور و بر را پایید و آن ها را به درون برد.. .

برای این جوان از کتابی یاد کردم که گفت نخوانده و حتماً در کتابخانه ی بابایش موجود است. این اثر تکان دهنده، در دوره دانشجویی ما(دهه ی ۵۰ شمسی) گل کرد: فارنهایت ۴۵۱ معروف به "درجه ی فارنهایت"، اثر بی بدیلِ ری برَدبِری(Ray Bradbury) که در سال ۱۹۵۳ منتشر شد و هم چنان سانسور حکومتی، کتاب سوزان(هیتلر و مک کارتی به عنوان نمونه) و مقراض اندیشه را به سخره می گیرد. در رمان هستند کسانی که در این بی داد، با حفظ کلمه به کلمه ی کتاب ها، آن ها را از نابودی نجات می دهند...
در مخفیگاه این نگهبانان آتشِ دانایی و توانایی، دوقلویی را می بینیم که جلد های یک و دوی کتابی هستند...
بر اساس این کتاب، فرانسوا تروفو در سال ۱۹۶۶ فیلم تحسین برانگیزش را ساخت...

و منِ هنوز شاگرد، دستان این آموزگاران رادی و راستی را می بوسم و بر چشمان ام می کشم. تازه پس از ۶۷ سال عمر پرکشاکش است که مفهوم عمیق سروده های روشنگر فرماندهان فرهنگ ایرانی مانند رودکی، سعدی، حافظ، نظامی گنجوی، مولانا، نیما، شاملو و فروغ را با رگ و پوست، گرمای خون خود حس می کنم.
کشف این "یقین یافته"که به من می فهماند حافظ چرا گفته:
...آتشی که نمیرد، همیشه در دل ماست...


دیدگاه ها
/
/
/
/
/
/