ماجرای غم انگیز و عاشقانه مردی که پرپر شدن همسرش را تا آخرین لحظه دید

  شنبه، 11 مرداد 1399   کد خبر 93773
ماجرای غم انگیز و عاشقانه مردی که پرپر شدن همسرش را تا آخرین لحظه دید
ساعد نیوز : هنوز هم عشق و عاشقی زنده است. هنوز داستان های لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد و ویس و رامین در گذر زمان تکرار می شود. من نمونه بارز این عشق و عاشقی ها را در زندگی دختر و دامادم یافتم

به گزارش سایت خبری ساعد نیوز به نقل از رکنا، این ها بخشی از اظهارات پیرزن 70ساله ای است که در عزای دخترش سیاه پوش شده بود. او که با هر بار یادآوری نام دخترش اشک می ریخت و از دامادش به نیکی یاد می کرد، درباره ماجرای تلخ مرگ دخترش به کارشناس اجتماعی کلانتری سپاد مشهد گفت: روزی که «قادر» به خواستگاری دخترم آمد او را جوانی نجیب و موقر یافتم اما هیچ گاه به ذهنم نمی رسید که تا این اندازه «مرد» باشد.

او انسانیت و عاشقی را معنا کرد و نمونه ای عینی از گذشت و فداکاری را به نمایش گذاشت. درست 10سال قبل بود که با یک جمله پزشک معالج، روح و روان دخترم به هم ریخت و زندگی اش زیر و رو شد. آن زمان هنوز 32 بهار بیشتر از عمر دخترم نگذشته بود که آزمایش ها و معاینات پزشکی بیماری سرطان دخترم را مشخص کرد. از آن روز به بعد، جگرم خون شد و برای سلامتی دخترم دست به دعا برداشتم.
خلاصه، انجام عمل جراحی قطع ریشه های غده سرطانی آغاز شد و امور پزشکی به شیمی درمانی کشید. به خاطر این که وضعیت جسمانی دخترم خیلی خوب بود، مسیر بهبودی را طوری طی کرد که همه ما امیدوار شدیم او کاملا بهبود یافته است اما با گذشت دو سال از این ماجرا، دوباره غده سرطانی سر برآورد و رشد کرد. دخترم بعد از انجام هر مرحله از شیمی درمانی ضعیف و ضعیف تر می شد و من با نگاه کردن به پیکر او زجر می کشیدم اما نمی خواستم اشک هایم را ببیند.

در این میان آن چه از عشق همسرش می دیدم برایم باور کردنی نبود. «قادر» همانند پروانه ای بال سوخته دور دخترم می چرخید و دست نوازش بر سرش می کشید. او حتی کار و زندگی اش را رها کرد و با همه وجود در کنار دخترم ماند تا او بهبودی کاملش را باز یابد. «قادر» از انجام هیچ کاری برای درمان همسرش دریغ نمی کرد. با وجود این، غده سرطانی دست بردار نبود و هر روز در وجود دخترم ریشه می دواند تا این که دو ماه قبل وضعیت جسمانی او رو به وخامت گذاشت و دامادم به خاطر شیوع بیماری کرونا، او را در یک مرکز درمانی خصوصی بستری کرد.

دخترم که می دانست دیگر روزهای آخر عمرش را می گذراند، با التماس از همسرش خواست او را به خانه بازگرداند و در نهایت نیز، روزی دخترم وقتی غذایش را خورد، از همسرش حلالیت طلبید و با نگاه کردن به چشمان اشکبار قادر جان سپرد. در این میان، من دستانم را بلند کردم و برای خوشبختی دامادم سر به سجده نهادم چرا که او 10سال از دختر بیمارم پرستاری کرد ولی هیچ گاه گلایه اش را نشنیدم


دیدگاه ها