نقدی بر کتاب "فرهنگ و فاجعه: جستارهای انسان شناختی درباره مصیبت های جمعی در ایران"

  دوشنبه، 24 شهریور 1399   کد خبر 101017
دکتر سید جواد میری : نقدی بر کتاب "فرهنگ و فاجعه: جستارهای انسان شناختی درباره مصیبت های جمعی در ایران"
ساعدنیوز: جستارهای انسان شناختی درباره مصیبت های جمعی در ایران پرسشی دارم و آن این است که اگر ما این مفهوم "انسان شناختی" را برمیداشتیم و به جای آن می نوشتیم "جامعه شناختی" چه اتفاقی رخ می داد؟

1. سردرگمی های مفهومی

نویسنده این اثر مهم دکتر نعمت اله فاضلی است. عنوان فرعی این کتاب حاوی نکته بسیاری مهمی است: جستارهای انسان شناختی درباره مصیبت های جمعی در ایران پرسشی دارم و آن این است که اگر ما این مفهوم "انسان شناختی" را برمیداشتیم و به جای آن می نوشتیم "جامعه شناختی" چه اتفاقی رخ می داد؟

به سخن دیگر، اگر دکتر فاضلی می خواست جامعه شناختی به فرهنگ و فاجعه بنگرد اثرش متفاوت می شد؟ در صفحه ۱۱ کتاب دکتر فاضلی می نویسد "فعالیت حرفه ایم مردمنگاری است و انسانشناس (مردمشناس) هستم" (۱۳۹۹. ۱۱).

با نگاهی به این پرانتز سوالی پیش میآید و آن این است که چرا مردمشناس یا انسانشناس بودن دچار تزلزل است؟ آیا انسانشناس هستید یا مردمشناس؟ آیا این عدم تعیّن ریشه در مشکلات مفهومی دیگری دارد که او در یک خط سه عنوان برای خویش برگزیده است ولی خواننده نمی داند آیا او اتنوگراف است یا آنتروپولوگ یا فیلسوفیکال آنتروپولوگ؟ این سه دلالت بر سه پارادایم گوناگون دارند ولی دکتر فاضلی به دلیل عدم تامل در باب مبانی حرفه را با سنت فکری خلط کرده است و از آن مهمتر مشخص نیست که این سه سنت چه ربطی به رویکرد او در عنوان اثر دارد.

دکتر فاضلی در اواخر دهه هشتاد و اواسط دهه ۹۰ شروع کرد به گفتن سخنانی از این قبیل که "اینقدر علم و علم نکنید و ساختارهای جمودانه علمی را بر متون علوم انسانی تحمیل نکنید. احساس و عواطف را باید پر و بال داد. علوم انسانی جوشیده از احساسات ما است". این سخنان ظاهری زیبا دارند ولی علامت سست بنیادی نهادهای علمی در ایران است و دلالت بر مسئله های جدی در باب جایگاه علم در ایران می کنند. چرا؟

به عنوان مثال، اگر در عنوان فرعی ما به جای "جستارهای انسانشناختی" می نوشتیم "جستارهای جامعه شناختی" یقین بدانید هیچ تغییری در محتوای این کتاب رخ نمی داد. چرا؟ زیرا داده های این کتاب بر هیچ مطالعه آنتروپولوژیکال مبتنی نیست. ممکن است بپرسید منابع آنتروپولوژیکال چیست؟ آنتروپولوژی تاریخاً تمایز بنیادینی با سوسیولوژی داشت و مهمترین آن مبنای نظری است که قائل به سلسله مراتب هستی جوامع بشری است که اروپا در راس آن و بدویان در قعر آن قرار می گرفتند و برای بدست آوردن اطلاعات در باب "انسان های نخستین" و "جوامع بسیط" باید پای در میدان مطالعه نهاد. اما در ایران خودِ مفهوم آنتروپولوژی دچار سردرگمی است و یکی از دلالتهای این آشفتگی مفهوم انسانشناس و مردمشناس است که جایش مشخص نیست و براحتی می توان آن را با واژه جامعه شناس تعویض کرد.

در این اثر واژه "به گمان من" و "به نظر من" یکی از پربسامدترین عبارات است ولی پرسش اینجاست که اتنوگرافی چه جایی در این اثر دارد. زیرا اتنوگرافی و مطالعات اتنوگرافیک مبتنی بر مطالعات قومیت ها و زیست بوم های آنان است ولی در این اثر یک نشانه از چنین مطالعاتی نیست و دائم به وبسایت های دانشگاه های آمریکا یا انگلیس داده شده است و نشان می دهد مولف اثر حتی پای از تهران بیرون نگذاشته است تا ببیند مثلا شاهسونها یا بختیاری ها ... چه تصوری از فاجعه دارند و این تصورات چه تاثیری بر سیاستگذاریها می گذارد و این تمایز در روایت های موازی چه پیامدهای برای راویِ آنتروپولوگ دارد.

جملات در این کتاب بسیار قابل مطالعه هستند. به عنوان مثال، "کرونا موقعیتی استثنایی و وضعیتی اضطراری را بر جامعه ی ما تحمیل کرده است. ... امیدوارم همه ی مردم ایران از این موقعیت استثنایی و اضطراری به عنوان فرصتی برای بودن و شدن انسانی خود استفاده کنند و تجربه تازه ای از نوبودن و تازگی را بیافریند" (۱۳۹۹. ۱۰۸).

این متن برگرفته از جستار ششم است که جمعاً کمتر از سه صفحه است. کرونا و شیوع آن یکی از بزرگترین حوادث تاریخ بشر است که هنوز ما نمی دانیم چیست ولی دکتر فاضلی نه تنها آن را صورتبندی کرده است بل به ما می گوید که با این تجربه تازه چه کنیم. آیا در این متن نشانی از رویکرد انسانشناختی دیده میشود؟ "امیدوارم همه ی مردم ایران" این عبارت را سخنران نماز جمعه نمی گوید بل انسانشناس پژوهشگاه علوم انسانی و استاد انسانشناسی در اثر خویش می نویسد! مردم ایران یعنی چه؟ مردم ایران در این بستر چگونه خود را نو کنند؟ کدام طبقه از مردم ایران؟ کدام دهک جامعه ایران؟ با کدام ابزار؟ در کدام وضعیت بازار؟

البته زمانی این ژانر میان تهی امکان بروز پیدا می کند که پیشتر ما "ژانر دانشگاهی" و "ساختار متون علم" را به احساس کاهش داده باشیم و در پس این تخریب است که ظهور چنین متنی به عنوان اثر انسان شناختی در کمتر از ۳ ماه به چاپ برسد. البته محتوای این کتاب خود فاجعه است. یکی از فجایع کتاب "فرهنگ و فاجعه" این است که هیچ ارجاع میدانی و مطالعه میدانی در باب مسائلی که مولف ادعا می کند وجود ندارد. به عنوان مثال، به جستار ۷ توجه کنید

"اگر کرونا ما را از شهرها و خیابان ها بیرون براند به کجا خواهیم رفت؟" (۱۳۹۹. ۱۱۰) پرسش چه نسبتی با رویکرد انسانشناختی دارد و پاسخ ها هیچ ارجاعی به مطالعات و تحقیقات انسانشناختی ندارد بل نشان از یادداشتهای کوتاهی دارد که مولف با رجوع به اینترنت آنها را تعبیه کرده و به شدت شعارزده است. به عنوان مثال، "کرونا ویروس جهانی است و جامعه ی ایران را درنوردیده و نشانه ای شده تا شعار کانونی زنده باد زندگی و مرده باد مرگ ... سر داده شود. اما امروز می بینیم که گویی ورق برگشته ... است" (۱۳۹۹. ۱۲۲). چگونه می بینیم؟ چرا "گویی"؟ چطور ورق برگشته است؟ کدام ورق برگشته است؟ جملات پریشان و شعاری در ورق ورق این مجموعه یادداشت ها موج می زند و نشان از این دارد که مولف حتی فرصت بازخوانی به خود نداده است و از خود نپرسیده است که متن انسانشناختی در ژانر آکادمیک حداقل باید ارجاع داشته باشد و نمی توان دائم گفت "گمان می کنم" (۱۳۹۹. ۱۲۲) و این گمانه زنی ها مبتنی بر مفاهیمی چون "گویی" باشند.

در جستار هفدهم که با عنوان "مواجهه ی فکری با بحران کرونا" نگاشته شده است بخشی دارد با تیتر "گفتمان ضدمدرنیستی" اما دریغ از یک ارجاع به یک نویسنده. دکتر فاضلی می نویسد "این رویکرد که مخصوص گروه های گوناگون اعم از گروه های سنتگرا، بنیادگرای مذهبی، گروه های منتقد لیبرالیسم و ضد آمریکا و ضد غرب هستند، ... تلاش می کنند تا این بحران را حاصل بحرانی معنوی، دینی یا الهیاتی در جهان بدانند" (۱۳۹۹. ۱۸۲). واقعاً که هستند؟ سخنگویان آنها در ایران و جهان چه کسانی هستند؟ چه ادبیاتی تولید کرده اند؟ کجا این سخنان را گفته اند؟ مگر می شود به این "بی در و پیکری" در متون علمی سخن گفت؟ کجای این سخن در نسبت با سنت اتنوگرافی انگلیسی یا فرانسوی یا روسی و آمریکایی است؟

در همین جستار فاضلی اشاره به گفتمان نوسازی انتقادی می کند و ارجاع به گیدنز و الریش بک می دهد و سپس می گوید "... در سه دهه ی اخیر ... گیدنز و بک ... آن را صورتبندی کرده اند ... [و] در جامعه ی ما دیدگاه نوسازی انتقادی را در سال های اخیر بسیاری از دانشگاهیان و پژوهش های اجتماعی دنبال کرده اند. در چند ماه اخیر که بحران کرونا ظاهر شده است، من و بسیاری ... این دیدگاه را ... دنبال کرده ایم" (۱۳۹۹. ۱۸۴).

کرونا در اسفند در ایران رسماً شروع شد و این اثر در تیر ماه به چاپ رسیده است. "من" و "بسیاری از دانشگاهیان دیگر" در عرض چهار ماه کجا این سنت نوسازی انتقادی گیدنز و بک را "دنبال" کرده اند؟ در عنوان کتاب سخن از رویکرد انسانشناختی است و در دیباچه بحث از حرفه مردمنگاری است و در شناسه اثر اشاره به "انسانشناسی مردمدار" است و اکنون هم که صحبت از رویکرد نوسازی انتقادی گیدنز و بک میشود! بالاخره رویکرد شما چیست؟ رویکردی در این کتاب وجود ندارد بل هر آنچه مد است در این اثر وجود دارد ولی ارجاعی نیست که دانشگاهیان ایرانی که در این سه ماه در نسبت با کرونا نوسازی انتقادی داشته اند کجا این آثار را دنبال کرده اند؟!

یکی دیگر از معضلات بنیادین این اثر نبود "صورتبندی مفهومی" در نسبت با مفاهیم کلیدی روایت فاضلی است . به عنوان مثال، در جستار بیست و یکم مولف مفهوم "موقعیت کرونا" را مطرح می کند ولی در هیچ جای این اثر این مفهوم صورتبندی تئوریک نشده است و ما نمی دانیم این واژه "کرونا" آیا همان کلمه ای است که اپیدیمولوژیست ها برای ویروس بکار می برند یا فاضلی برداشت دیگری از این مفهوم دارد که به آن کلمه "موقعیت" را اضافه کرده است؟ جالب است که این اثر "کار پژوهشی" دکتر فاضلی در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی است و در طرحنامه اشاره به "مفاهیم کلیدی" شده است ولی از آن مفاهیم و مفصلبندی های نظری در این نسخه چاپی ردپایی دیده نمی شود. به سخن دیگر، موقعیت کرونا یعنی چه؟ اریک فروم سخن از "موقعیت انسانی" یا Human Condition می زند و آن را اینگونه تحدید می کند که انسان نیازمند تغییر در وضع انسانی خویش است و این تغییر باید ظرفیت وجودی انسان را که تهی از "فروتنی" و "عطوفت" شده است را نشانه برود.

او برای صورتبندی "وضع انسانی" در سنت فلسفه قاره ای و مکتب انتقادی فرانکفورت مسائل بنیادین نظریه خود را مفصلبندی تئوریک می کند. اما "موقعیت کرونا" در گفتار فاضلی به یکباره "پرت" می گردد و ما نمی دانیم این مفهوم در کدام سنت نظری قرار دارد و نسبت آن با جامعه ایران چیست؟ آیا این "موقعیت" برآمده از وضع انسان ایرانی است و اگر پاسخ به این پرسش ایجابی است چگونه آن را صورتبندی کنیم؟ اگر کرونا وضع اجتماعی است پس چرا مفهومی برساخته نشده است تا این موقعیت را از ایستادنگاه نظری مفهومینه کنیم؟ این موقع و موقعیت چیست؟ چه کسی در وضعی واقع شده است که ویروس کرونا او را در این بستر مورد هجمه قرار داده است؟ کرونا موقعیت را ایجاد کرده است یا جایی که انسان ایرانی در آن واقع شده است این وضعیت را بر او تحمیل کرده است؟ ویروس ها که هماره در زیست بوم آدمی بوده اند پس این موقع برآمده از وضع ویروس نیست بل مناسباتی اجتماعی در کار بودند که این موقعیت بر جامعه ایران مستولی شد. آن مناسبات چیستند؟ فاضلی بدون بحث در باب مولفه های بنیادین "موقعیت پساجدید" صرفاً از عبارت "موقعیت کرونا" استفاده کرده است بی آنکه این واژه ها را تبدیل به مفهوم کند و آنها را صورتبندی نظری بنماید. اگر سخن من در مستوای روانشناختی تفسیر نگردد باید بگویم که این اثر "فرهنگ و فاجعه" خود نشانی از فاجعه فرهنگی در سنت آکادمیک ایران است که در طی ۳ ماه در باب بزرگترین رخداد قرن که جهان را به تعلیق درآورده است کتابی چاپ کنیم و آن را "جستاری انسانشناختی" تحدید کنیم بی آنکه مبانی نظری داشته باشیم و حتی بدون مفاهیم بنیادین از این رخداد شگرف سخن بگوییم. سخن خود با این شعر مولانا به پایان می برم هیچ مگو ای لب من تا دل من باز شود ز آنک تو تا سنگ دلی لعل بدخشان نبری

۲. مطالعات فاجعه شناسی و توصیه های سیاست گذارانه در روایت نعمت الله فاضلی در کتاب "فرهنگ و فاجعه"

فاضلی در بخش "رشته ها و مراکز مطالعات فاجعه شناسی" می نویسد "مجموعه ی این نیازهای مطالعاتی و مطالعات فنی دیگر مانند مطالعات پزشکی، مهندسی و غیره می طلبد که در ایران مرکز مطالعات فاجعه شناسی دایر شود" (۱۳۹۹. ۴۲). فاضلی در اینجا توصیه می کند مطالعات فاجعه شناسی دایر شود و فکر می کنم این فی نفسه توصیه بدی نباشد ولی نکته ای که اینجا مغفول است شیوه ارجاع مفهومی و متنی اوست. این سخن به چه معناست؟ این سخن بدین معناست که محققی توصیه سیاستگذارانه در سطح ملی می کند ولی بدون پشتوانه علمی و بدون ارجاع به سنت آکادمیک در حوزه مطالعات فاجعه شناسی. به عنوان مثال، معلوم نیست که این سنت مطالعاتی فاجعه شناسی چه بحث های کلیدی را در این ۵۰ سال اخیر سامان داده است و فاضلی در نسبت با این ادبیات علمی و در این حوزه پژوهشی کجا (از منظر نظری) مستقر شده است.

هنگامیکه به ارجاعات این توصیه نگاه می کنیم هیچ اثری یافت نمی شود بل صرفاً معادل انگلیسی واژه مطالعات فاجعه شناسی و در بخش ماخذ ذیل شماره ۴ ارجاعی به "روزنامه شرق" توسط احمد زیدآبادی یافت می شود. من نتوانستم ارجاع دیگری در این متن پیدا کنم. دکتر احمد زیدآبادی در رشته علوم سیاسی دانشگاه تهران تحصیل کرده و دکترای علوم سیاسی از دانشکده حقوق دانشگاه تهران دارد. تز دکترای او «دین و دولت در اسرائیل» نام داشت و کارشناس مسائل اسرائیل به شمار می آید و کارشناس مسائل زلزله و فجایع طبیعی نیست و ارجاع به او در متن دانشگاهی و در سنت انسانشناسیِ مردمشناسیِ مردمنگاریِ مردم مدارِ نوسازی انتقادی کاری غیر حرفه ای است و بویژه وقتی آن را همراه با توصیه های سیاستگذارانه در سطح ملی می کنیم. به سخن دیگر، نخستین کاری که فاضلی می توانست در این بخش انجام دهد و ارجاع به یادداشتهای دست چندم و غیر تخصصی بدهد به نشریات و مقالات در این حوزه ارجاع می داد و مفاهیم حوزه مطالعات فاجعه شناسی را در کتاب خود میآورد تا مدعاهای او مستدل و در سنت آکادمیک جهانی قرار می گرفت. به عنوان مثال، نشریه Disasters که از سال ۱۹۷۷ تاسیس شده است یکی از مراجع مهم در این حوزه است و محققینی چون Tomohide Atsumi Greg Bankoff Katie Oven Andrea Schneiker بحث های مهمی درباره زلزله و فجایع طبیعی نوشته اند و، به عنوان مثال، گرگ بانکوف و کیتی اوون درباره زلزله در قزاقستان و رویکرد پسا-استعماری در شماره ۲۰۱۹ نگاشته اند ولی فاضلی در هیچ جای اثرش به این محققان و پژوهشگران در سطح جهانی اشاره ای نداشته است و به گونه ای در این کتاب از موضوعات گوناگون سخن رانده است کانه اولین مکتشف مطالعات فاجعه شناسی است و این سطح از صغیر پنداشتن دانشگاه در ایران توسط استاد فاضلی بسیار قابل تامل است و خود نیازمند به مطالعه جدی. به سخن دیگر، شما نمی توانید

در سال ۲۰۲۰ کتاب درباره "فاجعه" بنویسید ولی در هیچکدام از ارجاعاتتان اثری از خبرگان این حوزه مطالعاتی نباشد و بلعکس به روزنامه شرق در سال ۱۳۸۲ و نوشتار متخصص علوم سیاسی در حوزه مطالعات اسرائیل ارجاع دهید. نکته مهم دیگر که باید مورد نقد قرار گیرد "توصیه های بی در و پیکر" فاضلی در سطح ملی است که متاسفانه به دلیل عدم شناخت دستگاه های سیاستگذاری کشور به منابع جهانی بعضاً مورد استناد نیز قرار می گیرد. به عنوان مثال، توصیه های ۸ گانه استاد فاضلی در صفحات ۴۷ و ۴۸ کتاب یکی از این نمونه هاست که بدون پشتوانه مطالعات میدانی و مطالعات کتابخانه ای در سطح ملی خط و مشی های فرهنگی را نیز ترسیم کرده است. همگان می دانیم که تجویز و توصیه در علوم اجتماعی بدون پشتوانه های نظری و مطالعات میدانی و فهم دقیق مطالعات کتابخانه ای در سطح جهانی نه تنها ممکن نیست بل گمراه کننده نیز هست ولی دکتر فاضلی بدون چنین پشتوانه ای در حوزه مطالعات فاجعه شناسی با ارجاع به چند روزنامه در سالهای ۱۳۸۲ دست به توصیه های ملی زده است. این خود فاجعه بزرگی است که نیازمند نقد بنیادین می باشد.

۳. کرونا و بحران علوم انسانی و اجتماعی: بازخوانی روایت نعمت اله فاضلی از "فرهنگ و فاجعه"

دکتر فاضلی در جستار بیستم که عنوان "کرونا و بحران علوم انسانی و اجتماعی" را یدک می کشد می نویسد "اکنون که مشغول نوشتن هستم جهان درگیر بحران ویروس کروناست. هنوز سرنوشت قطعی این بحران مشخص نیست، اما می توان اطمینان داشت که به هر حال داروی مبارزه با ویروس کرونا دیر یا زود ساخته می شود" (۱۳۹۹. ۲۰۵).

پرسشی که در اینجا می خواهم مطرح کنم نسبت نظری این "اطمینان" و مبانی متاتئوریک اتنوگرافی است که فاضلی در صفحه ۱۱ کتاب خویش می نویسد از "همین چشم انداز مردم نگارانه" (۱۳۹۹. ۱۱) به مسائل این کتاب خواهد پرداخت. من مشکلی در این نمی بینم که فردی در کسوت انسانی خویش اطمینان و امید داشته باشد تا "به هر حال داروی مبارزه با ویروس کرونا دیر یا زود" (۱۳۹۹. ۲۰۵) ساخته شود ولی هنگامیکه این "اطمینان" در بستر سیاستگذاریهای ملی و در نسبت با منطق علوم اجتماعی و از "چشم انداز مردمنگاری" مطرح می شود و به حوزه عمومی خورانده می شود آنگاه یک جای کار لنگ می زند. زیرا این اطمینان که فاضلی از آن سخن می گوید آیا مبتنی بر مطالعاتی هست (و اگر هست و امیدوارم که باشد) مستنداتش در این کتاب کجاست؟

چرا او حتی یک ارجاع به مطالعه ای در باب تحقیقات اپیدمولوژیک و سیاستگذاریهای پزشکی در جهان در باب این معضله نداده است؟ آیا "اطمینان" فاضلی مبتنی بر "احساس خوشبینی" است (که اگر هست) این خود ما را به فهم او از مبانی علوم اجتماعی رهنمون می گردد. در ساحت مباحث فلسفه علوم اجتماعی ما با دو رویکرد کلان "قانونگذارانه" و "تفسیری" روبرو هستیم که این دو رویکرد هر کدام مبانی نظری خویش و فهم خود از رابطه "سوژه-ابژه" دارند ولی این تصور که مبانی تئوریک رویکردهای تفسیری "بی در و پیکر بودن" است از اساس نادرست است. زیرا در نگاه فاضلی که دائماً از نقش احساس و عواطف در علوم اجتماعی می گوید این بهانه ای شده است که هر سخن منطقی و هر چارچوب نظری را به عنوان "خفه کردن حس انسانی و لطائف وجودی" رد کند و "ترهات احساسی" را به عنوان "رویکرد تفسیری" تحدید کند. قاطعانه بگویم که رویکردهای تفسیری نافی چارچوب منطق در علم نیست بل مکمل آن و بازوی مقوم آن است و به هیچ روی متون تفسیری در علوم اجتماعی مبتنی بر "غلیان احساسات" نیست. به عبارت دیگر، در متن مردمنگارانه که مبتنی بر "چشم انداز مردمنگاری" است نمی توان رها و یله گفت "می توان اطمینان داشت" بی آنکه حتی یک ارجاع علمی به حوزه مورد مطالعه داد. به نظرم فاضلی چنان درگیر سرعت شده است که حتی به خود زحمت نداده است به یک ژورنال علمی در حوزه مطالعات آینده پژوهی پزشکی و اپیدیمولوژی رجوع کند تا ببیند آیا این "حس اطمینان" او مبانی آکادمیک دارد یا صرفاً "شهود وجودی" او در کنج خلوت می باشد؟ با رجوع به جستار هفتم میتوان دریافت که بسیاری از یافته ها و بافته های این اثر از "دلبری ها [ئیست] که [او] در کنج خلوت [دیده است] ..." (۱۳۹۹. ۱۱۳) و ربط بنیادینی به ژانر مردمنگاری و انسانشناسی ندارد والا او فرصت می کرد "حس اطمینان" خویش را مستدل و مستند بنماید. البته این "شلختگی اِستنادی" محدود به این نمونه نمی گردد بل در جای جای این اثر سترگ دیده می شود. به عنوان مثال، در جستار بیستم استاد نعمت اله فاضلی از وضعیت تعلیق و موقعیت اضطراری جهان سخن می گوید ولی آنقدر غلیان احساسات بر او غلبه کرده است که وقتی به اسلاوی ژیژک ارجاع می دهد حتی فرصت نمی کند کتاب ژیژک را تورق کند بل به اینترنت رجوع می کند و پاره ای از سخنان او را به متن خویش الحاق می کند. شاهد این سخنم در صفحه ۲۰۵ می باشد که فاضلی می نویسد "اسلاوی ژیژک به درستی گفته است: <<حتی اگر شرایط به وضع عادی برگردد، ... باید روال زندگیمان را تغییر دهیم ... ما به یک آگاهی ... مشترک نیاز داریم>> ..." (۱۳۹۹. ۲۰۵).

اما هیچ ارجاعی به صفحه ای یا سال انتشار اثر ژیژک وجود ندارد و استاد فاضلی حتی ابتدائیات تحقیق را فراموش کرده است. البته ناگفته نماند که واقعاً نیازی به ارجاع به ژیژک نبود زیرا این سخن را پیشتر از ژیژک دیگران هم در ایران گفته بودند ولی این احساس دگرسالاری (به قول دکتر محدثی) که وجود دانشگاهیان ایرانی را گرفته است باعث شده که هر جمله بدیهی را فاضلی به دگران اروپایی یا آمریکایی منتسب کند تا "ژست آکادمیک" او بالا برود. باری به هر جهت، در جستار بیستم مشخص نیست که ژیژک کجا این سخن را گفته است و فاضلی چگونه به این متن دست یافته است!

۴. مری داگلاس و آرون ویلداوسکی در روایت دکتر نعمت اله فاضلی

به این باور رسیده ام که یکی از آفات زیست دانشگاهی در ایران "گسترش تیپ رفاقتی" است که موجب شده است شبکه های "بده بستان رفاقتی" بین اعضای هیئت علمی شکل بگیرد و مانع "بسط و تعمیق نقد علمی" گردد. این گونه شایع "انسان آکادمیک رفیق باز" نه تنها امکان نقد بنیادین را نمی دهد بل با پمپاژ الفاظ میان تهی باعث شده است به جای محقق حرفه ای ما امروز جمعی از دانشگاهیان غیرحرفه ای (dilettante) داشته باشیم که خود را نظریه پرداز جهانی می پندارند. اما واقعیت امر این است که در نقد تعارف و مجامله جایی ندارد و این به معنای بی ادبی به شخصیت افراد نیست بل به معنای "نقد متن" است. متنی که پیش روی من است و عنوانش "فرهنگ و فاجعه" است و آرم "پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی" را یدک می کشد محل رجوع من است و این متن گویای اندیشه ماتن است. به سخن دیگر، من نه "قصد" دکتر فاضلی را مبنا قرار داده ام و نه "قصدی" غیر از این متن مد نظر من است و این شیوه ای در تحلیل متون است و پاسخ ماتن باید مبتنی بر متن خویش باشد و نه ارجاع به ذهن ناقد. حال که این نکته روشی را بیان کردم اجازه دهید به "درآمد" کتاب فاضلی نظری بیفکنیم. در صفحه ۲۱ نویسنده می نویسد

"مری داگلاس و آرون ویلداوسکی می گویند <<تمام افراد تنها بر خطراتی تمرکز می کنند که به آنها آسیب می رسانند و مابقی خطرات را که برخی از آنها بسیار عظیم هستند نادیده می گیرند.>> بر اساس گزارش هیئت مشاوره ی علمی آژانس حفظ محیط زیست، آمریکایی ها نیز به همین صورت بیشتر نگران خطرات نه چندان مهم محیطی هستند و بسیاری از خطرات دیگر را که شدید هستند نادیده می گیرند (هریسون و هانتیگتون ۱۳۸۳: ۲۶۱)". این ارجاع عیناً از صفحه ۲۱ کتاب فاضلی می باشد ولی در هیچ کجای این کتاب ارجاعی به مری داگلاس و آرون ویلداوسکی وجود ندارد. مری داگلاس (۱۹۲۱-۲۰۰۷) یکی از کلاسیک های آنتروپولوژی می باشد و اگر ارجاعی به او می خواهیم بدهیم (که داده ایم) لااقل نام کتاب و انتشاراتی که این کتاب را چاپ کرده است و اطلاعات آن را در کتابنامه بنگاریم ولی اثری از آن در کتاب فاضلی نیست. نکته دوم اشاره فاضلی به آرون ویلداوسکی (۱۹۳۰-۱۹۹۳) است.

ویلداوسکی از اصحاب علوم سیاسی در آمریکا بود ولی در ارجاع بی نشان فاضلی مشخص نیست کجا و چگونه این دو اندیشمند چنین سخنی گفته اند که فاضلی آن را مورد اِستناد قرار داده است؟ متنی که فاضلی به داگلاس و ویلداوسکی ارجاع داده است هیچ در باب آن به خواننده نگفته است و این شائبه پیش میآید که فاضلی میخواهد به مخاطب القاء کند که او به متن اصلی داگلاس و ویلداوسکی دسترسی داشته است ولی در پایان پاراگراف ما با دو نام دیگر یعنی هریسون و هانتیگنتون مواجه می شویم و معلوم نیست داگلاس و ویلداوسکی در این کتاب نوشته اند یا خیر؟ نکته سوم این است که هریسون و هانتیگتون در کدام کتاب این را گفته اند؟ زیرا دوباره نام کتاب این دو مولف نیز در ارجاعات مفقود است و عجیب است که پروفسور فاضلی مدعی است این کتاب به چاپ سوم هم رسیده است! اما نکته این کژ-ارجاعات چیست؟ داگلاس و ویلداوسکی در سال ۱۹۸۳ کتابی با هم نوشته اند با این عنوان و اطلاعات Risk and Culture: An essay on the selection of technological and environmental dangers که چاپ اول آن در سال ۱۹۸۳ توسط انتشارات دانشگاه کالیفورنیا به چاپ رسیده بود و یقینناً فاضلی از این کتاب نقل قول نکرده است ولی به گونه ای متن را روایت کرده است که مخاطب بپندارد او به منابع دست اول دسترسی دارد. اما جریان هریسون و هانتیگتون چیست؟ این دو کتابی دارند با عنوان Culture Matters: How values shape human progress و این کتاب در سال ۲۰۰۰ توسط انتشارات "نیویورک بِیسیک" به چاپ رسیده است.

پروفسور فاضلی ارجاع فارسی داده است و این نشان می دهد که او به متن انگلیسی این کتاب هم دسترسی نداشته است. زیرا نام کتاب به انگلیسی در فهرست کتابنامه ایشان نیست و جالب اینجاست که نام و نشان ترجمه فارسی آن هم در ارجاعات نیست. به نظرم در مقاله اینترنتی او چشمش به داگلاس و ویلداوسکی و هریسون و هانتیگنتون خورده است و یکی "کپی و پیست ساده" کرده است و آن را در "درآمد فهم فاجعه" بنشانده است. حال اگر ما گرفتار شبکه رفاقتی در آکادمیای ایرانی نیستیم پس نام این "فاجعه دانشگاهی" چیست؟ به قول حافظ بر در میکده رندان قلندر باشند که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی

۵. سخن پایانی

در پایان باید بگویم برخلاف پاسخ دکتر فاضلی این کتاب از منظر محتوا یا در نسبت با "ذوق شخصی من" فاجعه نیست بل مبتنی بر چارچوب و استاندارد یک طرح پژوهشگاهی اثری فاجعه بار است. بدون مجامله و تعارف باید گفت اغلب ارجاعات کتاب "کپی و پِیست" یا کاملاً ساختگی و دروغین است و بهیچوجه این اثر "اتنوگرافی" نیست بل "وبوگرافی" است و مولف در ارجاعات خود شفاف نبوده است و به صورت آشکار پنهانکاری کرده است و در جائیکه به کتاب مری داگلاس و ویلداوسکی رجوع نکرده است متاسفانه در متن القاء کرده است که این کار را کرده است و در حالیکه به ترجمه کتاب هریسون و هانتینگتون ارجاع داده است هیچ اثری از این کتاب در "منابع" وجود ندارد و مجموع این پنهانکاری ها نشان از استتار سیستماتیک در اظهار منابع دست چندم اینترنتی در گوگل دارند و در پاسخ این نمی توان گفت "من از نقدهای شما میآموزم"! این نکات ارجاعی و نقل قولی را باید در دوران لیسانس و دانشجویی آموخت و وقتی استاد پژوهشگاه باشید و در عرض ۲ ماه کتابی درباره بزرگترین معمای قرن سرهمبندی کنید این نیاز به پاسخگویی جدی دارد و انتشارات پژوهشگاه به عنوان یک مرکز آکادمیک عجیب است که بدون بررسی علمی این اثر را به چاپ رسانده است. ضمناً برای انجام یک طرح موظف که یکسال است بالغ بر ۱۳۰ میلیون پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی هزینه کرده است ولی این اثر یک کتاب پژوهشی در حوزه اتنوگرافی مردم مدار نیست بل یک وبوگرافی است که حتی در اظهار منابع نویسنده به عمد "آدرس های غلط" داده است و این رویه در کتاب پیشین ایشان "بسیار سفر باید" در صفحه ۱۲۵ نیز تکرار شده است.


دیدگاه ها