مرغهای فتنه گر و باغ حاج حیدر

  دوشنبه، 22 شهریور 1400   زمان مطالعه 4 دقیقه
صادق زیباکلام : مرغهای فتنه گر و باغ حاج حیدر
نوشتن نه همیشه برای سخن گفتن درباره موضوعی شاذ و نادر است آن هم با کلمات قلمبه سلمبه یا اصطلاحاتی که فقط قومی خاص دانش لازم برای درک اش را دارند! نوشتن گاه پرداختن به موضوعاتی است که دور و بر ما رخ می دهد و ما به ظرایفش هیچ توجهی نداریم. داستان مرغ های فتنه گر صادق زیباکلام هم از این سنخ نوشتن است.

تا آنجا که یادم می آید همواره روابطم با حاج حیدر، همسایه مان صمیمانه بوده. هروقت برای آبیاری و رسیدگی میآیند من اگرباشم، برایشان میوه و چایی تازه دَم با توت و شیرینی بدونِ قند میبرم؛ چون قند دارند. آنقدر روابطمان صمیمانه بود که حتی، وقتی خانمیرزا در اطاق خوابش یک پنجره مشرف به باغ شان ساخت، ایشان حاضر نشد شکایت کند. اما اخیراً مرغهایم روابطمان را دارند تیره میکنند. عاشقِ باغ حاج حیدرهستند وخیلی روزها میرن ساعتها آنجا و نزدیک غروب برمیگردند. چندین بارایشان تذکر دادند که نگذارم مرغها بباغ شان بروند. من هیچوقت نفهمیدم با اینکه ایشان سبزیجات یاچمن نکاشته اند و فقط درختانِ میوه دارند، مرغها چه آسیبی میتوانند بزنند؟! بگذریم که فضولاتشان برای درختان مفیدهم هست. به خانمم گفته بودند مرغها مسیرِ آبیاریِ درختها را خراب میکنند. هرقدر فکرکردم نفهمیدم چجوری این کار از مرغها ساخته است؟

دوهفته پیش آمدند و دور و برِ حفاظ های باغ را با شاخه هایِ درختان پوشاندند که راه رفتن مرغها را بگیرند.اما آنهاهمچنان میرفتند. دیروز، وقتی مرغها وسط باغشان حمام آفتاب گرفته بودند؛ با تُندی وعصبانیت بمن اعتراض کردند. ماکان پرسید:”بابایی، چرا حاج حیدر شما رو دعواکردن؟! ".گفتم: “دوست ندارن مرغهامون برن تو باغشون.” من بروی خودم نیاوردم و برایشان چایی و میوه بردم. ساعتها دورِ تمامِ حفاظها را سنگربندی کردند که بی شباهت به دیوارِبرلین نشده بود. تمام مدت ماکان با سطل وبیل پلاستکی اش پابپایِ حاج حیدر، گِل هارا جمع میکرد. عاشق خاک، ماسه و گِل بازیه.

تصویر

فردا صُبحش مرغها، پشتِ دیوارِحاج حیدربودند. بهشون گفتم:” بمن اونجوری نگاه نکنین؛ اختیارِ باغ حاج حیدر، با من نیست.” درعین حال هم، دلم برایشان سوخت چون میدانم چقدرعاشقِ باغِ حاج حیدر هستند. ظهرکه رفتم بهشون غذا بدهم،صحنه ای دیدم که باورم نمیشد؛وسطِ باغِ حاج حیدر ولو شده بودند!
هرچی فکرکردم ازکجا رفتن عقلم نرسید. فقط فکرکردم اگرالان حاج حیدربیاد من چکارکنم؟

زلیخا وفتح الله دوستانِ افغانستانی ماکان وخودش با ترس بهم گفتندکه حاج حیدرگفته:” اگه مرغهای دکتریکدفعه دیگه بیان توی باغ من،با چوب میزنم توسرشون و میکشمشون". چقدرمن به بچه هاسفارش کرده بودم که با مرغها مهربان باشند.

آخرین شلیک، نظرفقهی، مادرم، خانمم و خواهرم بود که گفتند چون حاج حیدر راضی نیستند مرغها بباغشان بروند، تخمِ مرغهایشان ازنظرشرعی اشکال دارند. اونا آخه مسلمانان قبل از انقلاب هستند.

یکی از مصیبتهای من مراجعه کنندگانی هستند که طرحی، فکری، ایده ایی، نظریه ایی، یا راه حلی برای نجات کشور یا بهبود اوضاع مملکت دارند.مصرهستند من به راه حل شان گوش کنم ومطمئن هستند که وضعیت درست میشود.بکسانیکه درفضای مجازی تماس میگیرند پاسخ میدهم که "طرح تان را مرقوم بفرمایید". اما خلاص شدن ازدست کسانی که ملاقات میکنم باین آسانی نیست. چون معمولا آشنا هستندو مجبورم وانمود کنم دارم به حرفهایشان گوش میکنم.نمیخواهم متوجه بشوند که حرفها و نظرات شان را جدی نگرفته ام.

تصویر

هفته گذشته داشتم بچه ها را با اتوموبیل بمدرسه میبردم که کمرکش کوچه با حاج حیدر مواجه شدم. مثل فنر از پشت فرمان پریدم بیرون و سلام و تعظیم کردم. یک مقدار وسائل دستشان بود،اصرار کردم که من آنها را حمل کنم.فکر نمیکنم به قاضی صلواتی هنگام محاکمه ام و یا جناب القاصی مهر دادستان تهران که پارسال احضارم کرده بودندآنقدر احترام گذارده بودم که آنروز صبح به حاج حیدر.گفتم "قربان من خودم ومحمد آقا (سریدار آقای مهدی میرزایی یکی همسایه ها) یا اصلا یک کارگر میگیرم و خودم هم درخدمتتان هستم برای رفع خرابی مرغها".از بد شانسی همان موقع هم مرغها باز وارد باغ شان شده بودند.برخلاف چندروز قبلش حاج حیدر کاملا مهربان بودند.گفتند"مرغها مشکلی ندارند اما من خودم با شما آقای دکتریک کاری دارم.یک طرحی دارم برای بهبود وضع مملکت".

کوچه را چند بارگرداندند و توی سرم زدند.فقط توانستم بگویم "بروی چشمم حاج آقا هروقت امربفرمایئد من درخدمتتون هستم".یعنی تقاص همه اونهاییکه دست بسرشان کرده بودم را پس دادم و آه شان گرفتم.به مرغها گفتم "ببینید من از دست شما چقدرباید بکشم".وقتی برگشتم گوش بزنگ بودم حاج آقا احضارم کنند.اما کارهای باغ زیاد بود چون فرزندان شان هم آمده بودند.ماکان هم بعد ازبازگشت ازمدرسه مشغول کارپیش حاج حیدر شده بود و نهارهم بهش داده بودند.وقتی برگشت گفت "بابایی حاج حیدر گفتند دیگه با چوب مرغهای دکتر را نمیزنم". طرفهای غروب حاج آقا باتفاق بستگان تشریف بردند.با کمال تعجب دیدم تمام نایلون هایی را هم که هفته گذشته برای جلوگیری از ورود مرغها کشیده بودند برداشته اند.

شب که رفته بودم به مرغها سر بزنم بهشان گفتم "اونجوری بهم نگاه نکنین.درسته موفق شدین اما حتما متوجه هستین که بهاء موفقیت شما را بنده بایستی بپردازم."


دیدگاه ها
/
/
/
/
/
/