تاملی در باب دانشگاه "سواس انگلستان"

  دوشنبه، 31 شهریور 1399   کد خبر 102739
دکتر سید جواد میری : تاملی در باب دانشگاه "سواس انگلستان"
دکتر سید جواد میری یکی از جامعه شناسان ایرانی است که از گفتمان بدیل جامعه شناختی دفاع می کند و خودش را یک متفکر "فطرت گرا" می داند. او معتقد است در برابر گفتمان دیسیپلینر غربی ما می توانیم از رویکردی غیردیسیپلنر به علم سخن بگوئیم که به ساحت فطرت نیز توجه دارد. دکتر میری در یادداشت ذیل در تلاش است تا ذات استعماری اورینتالیسم دانشگاهی را آشکار سازد.

دکتر سید جواد میری محقق و دانشیار پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در یادداشتی اختصاصی برای ساعد نیوز در تلاش است تا خوانندگان را با روح استعماری حاکم بر فعالیت های علمی یکی از مراکز دانشگاهی مشهور در بریتانیا را آشکار سازد:

سواس SOAS مخفف چیست؟ این واژه مخفف "مدرسه مطالعات شرقی و مطالعات آفریقا" می باشد. یان براون در سال ۲۰۱۶ کتابی را با عنوان "مدرسه مطالعات شرقی و آفریقایی: آموزش مبتنی بر چارچوب های سیاست جهانگیرانه انگلستان و توسعه یادگیری" The School of Oriental and African Studies: Imperial Training and the Expansion of Learning توسط انتشارات دانشگاه کمبریج به چاپ رساند. او در این رساله هدف تاسیس این "مدرسه" توسط دولت استعماری بریتانیا را اینگونه توصیف می کند که این مدرسه مطالعات ابزاری برای تقویت حضور سیاسی و تجاری و نظامی انگلیس در آسیا و آفریقا است.

به عبارت دیگر، مفهوم "شرق" یک برساخت غربی و ابژه اروپایی است تا در دستان معماران انگلیسی آنگونه که اهداف دوَل استعماری ایجاب می کند "شرق" را برساخت کنند. یان براون در کتاب خویش توضیح می دهد که حاکمیت انگلیس این کار را با ارائه دستورالعملهایی به "مجریان در مناطق مستعمراتی" و مدیران بازرگانی و افسران نظامی و همچنین مبلغان دینی و پزشکان و معلمان به زبان آن قسمت از آسیا یا آفریقا که هر یک از آنها همراه با مقدمه ای معتبر در مورد آداب و رسوم و دین و قوانین و تاریخ افرادی که قرار بود آنها را اداره کند یا در میان آنها کار خواهند کرد، ارسال می شد. در روایت یان براون "مدرسه شرقشناسی لندن" در چارچوب سیاست های استعماری انگلستان و بنا به نیازهایی که انگلیس در رقابت با مدرسه شرقشناسی روسیه (در پتروگراد یا سنت پترزبورگ کنونی) و مدرسه شرقشناسی فرانسه (در پاریس) و مدرسه شرقشناسی آلمان (در برلین) احساس می کرد تاسیس و توسعه پیدا کرد. بسیار ساده انگارانه خواهد بود که تاسیس این مدرسه را به عنوان بخشی از "تاریخ معرفت و دانشگاه" در اروپا در نظر بگیریم و سویه های استعماری و حتی نو-استعماری در آن را نبینیم. این مدرسه بخش "سیاست های نرم استعماری" انگلستان در آسیا و از سال ۱۹۳۸ بخش مطالعات آفریقا نیز ذیل آن قرار گرفت.

به سخن دیگر، آنچه در ساخت این "مدرسه" وجود دارد بخشی از صورتبندی علوم اجتماعی طبیعی است که ایمانوئل والرشتاین در کتاب Unthinking Social Science به آن پرداخته است. او می گوید، اروپائیان در مواجهه با دیگری دو استراتژی برای خود تعریف کردند. با اقوامی که در جوامع بسیط زندگی میکردند بحث آنتروپو-لوژی را مطرح ساختند و استدلالشان این بود که اینان انسانهای ابتدایی و فاقد تمدن هستند پس در سلسله مراتب "آدم بودن" اینان پایین ترین منزل و منزلت را در مقایسه با "منِ اروپایی" دارا می باشند ولی فرهنگ های پیچیده و متکامل تری چون هندِ گورکانی و ایرانِ صفوی و ترکان عثمانی و چینِ سلسله چینگ آنتروپولوژی نمیتواند متولی آنها باشد و از قضا این تمدنها رقبای سرسخت اروپا نیز بودند و برای به انقیاد کشیدن اینان استراتژی های پیچیده تری لازم بود که "گفتمان اورینتالیسم" یکی از پیچیده ترین برنامه های قدرت های استعماری انگلستان و فرانسه و آلمان و سرآخر روسیه بود.

به سخن دیگر، پارادایم حاکم بر مدرسه مطالعات شرق و آفریقا بر روی مفهوم "سوژه-ابژه" (در ساحت اپیستیمولوژی) و "استعمارگر-استعمار شده" (در ساحت سیاسی) و "انسان-بومی" (در ساحت انتولوژیک) ابتناء مفهومی پیدا کرده است و در خوانش فاضلی این "مفروضات وا-سازی نشده" به عنوان "محکمات اندیشه" ارائه شده است که این مفروضات کماکان در پارادایم پیشا-انتقادی سوشیال تئوری سیر می کند. به سخن دیگر، واژه انتقادی در گفتار فاضلی به دلیل سیطره پارامترهای مدرسه و سنت نظری سواسی "پیشا-انتقادی" است و به نوعی می توان گفت از منظر تئوریک گفتمان فاضلی و همکارانش در ایران متعلق به دوران پیشا-شریعتی است و این سخن بدین معناست که فاضلی فهمش از انسان ایرانی به دلیل درونی کردن گفتمان اورینتالیسم سواسی کما کان ذیل سوژه اروپایی قابل تحدید است و آنچه او آن را پروژه ناتمام تجدد در ایران می خواند همان مفهوم مدرینزاسیون است که آندر گوندر فرانک از آن با مفهوم "توسعه ی توسعه نیافتگی" یاد می کند. البته با دقت در جریانهای معرفتی مدرسه سواس می توان دریافت که چرا افق دید فاضلی و جریانی که او در ایران ذیل آن تعریف می شود فهم دقیقی از امکان های انسان ایرانی ندارد. زیرا مدرسه سواس بخشی از پروژه و گفتمان کلنیالیسم و نوکلنیالیسم می باشد و جای محوری در نظریه پردازی در حوزه جامعه شناسی و فلسفه انتقادی ندارد بل بخشی از بسط سوژه بریتانیایی در ژئوپلیتیک جهان معاصر است. به سخن دیگر، نقد فاضلی را باید صرفاً محدود به کتاب های او که ترجمان پارادایم اورینتالیسم سواسی است، نکرد بل جریانهای حاکم بر ساحت معرفت در سواس را طی این ۹ دهه با توجه به فراز و فرود موقعیت بریتانیا در جهان مورد بازخوانی قرار داد. من ابتدا فکر می کردم که دکتر فاضلی انسانشناسی خوانده است ولی وقتی آثار او را و ارجاعات او را و اساتید او را مورد خوانش قرار دادم متوجه شدم که اشتباه کرده ام و البته او هم خود در بازنمایی نقش آکادمیک خویش دچار خطا گشته است. او آنتروپولوژی به معنایی که مالینفسکی از آن سخن می گوید نخوانده است بل او ذیل گفتمان اورینتالیسم و تحت راهنمایی پروفسور تاپر که بالذات یک اورینتالیست با سویه های مطالعات میدانی آنتروپولوژیکال است درس خوانده است. شاید این فهم غلط فاضلی از هویت آکادمیک خویش بخشی از خبط آموزش عالی در ایران است که دانشجو از ایران به بریتانیا می فرستد که در مدرسه به اصطلاح شرقشناسی درباره "خود" پرسش کند. پرسش از خود را نمی توان از دیگری انتظار داشت. هیچگاه یک انگلیسی برای پرسش از خود به مدرسه مطالعات انگلیس در ایران نمیآید. زیرا او خود را ابژه خودِ ایرانی نمی داند بل ایرانی را ابژه خود صورتبندی می کند و آن را به نام "روش" به ما می دهد و نتیجه اش می شود این که می بینیم.


دیدگاه ها