تأملاتی فلسفی درباره طبقه بندی اعتباری اشعار

  چهارشنبه، 06 بهمن 1400   زمان مطالعه 11 دقیقه
تأملاتی فلسفی درباره طبقه بندی اعتباری اشعار
شعر به عنوان یکی از ژانرهای عالی اندیشه ورزی ظرفیت بالایی برای غور در مسائل دشوار از جمله معنای زندگی، رابطه انسان با جهان، خدا، و رابطه خدا با جهان و انسان و نیز رابطه انسان با خدا دارد. دکتر محمود نوالی استاد فلسفه دانشگاه تبریز در این یادداشت به تأملات فلسفی شعرا در دو ساحت خاص از حقیقت جویی می پردازد.

شعرا در قلمرو خاصّی خود را زنداني نمي كنند، آنها سوار بر مركب خيال و استدلال در هر ساحتي به قريحه آزمايي و حقيقت جويي مي پردازند. در این گفتار ما به دو قلمرو می پردازیم. بديهي است كه مشخصّ كردن تمام قلمروهاي شعر هم از لحاظ فورم و هم از لحاظ محتوا امري بسيار مشكل مي باشد. با اينحال، به اقتراح در محدوده گفتار حاضر پيشنهاداتي را مورد بررسي قرار مي دهيم. فلسفه بیان هر شعری برای نشان دادن دیدگاه شاعر درباره شناساندن خدا، انسان، جهان و روابط آنهاست. تا به نحوی خلجان و دلواپسی انسان ها را در برابر حوادث زندگی درمان کنند و راهی سعادت بار را مطرح نمایند. در واقع فلسفه کلّی اشعار عبارت از حقیقت جویی، تأمین صبوری در ضمن تلاش ها و پیدا کردن راه حلّی برای مسائل و مشکلات در طریق مسرّت بار کردن زندگی است.

برخی اشعار ناظر به خصوصيّات ذاتي و گرايشهاي فطري انسان هستند. به عبارت ديگر، ناظر به ويژگي هایی هستند كه هرگز از انسان جدا نمي شوند. مانند ميل به دانستن و رفع جهل، علاقه به منكشف ساختن امور پوشيده و مستور و كيفيت صيانت محترمانه نفس و بالاخره ندامت و پشيماني و غيره است. براي مثال گفته اند ندامت و پشيماني براي انسان دائماً اتّفاق خواهد افتاد و ذاتي اوست:

كه شنيدي كه در اين بزم دمي خوش بنشست

كه نه در آخر صحبت به ندامت برخاست

(دیوان حافظ، غزل 21)

پشیمانی همواره یک عاطفة آزاردهنده نیست، زیرا گاهی برای انسان مانند معلّمی دلسوز می شود که به وی گوشزد می کند، غیر از آن چه که فکر یا عمل کرده ای راه دیگری نیز میسّر بوده است.

يكي ديگر از علائق ذاتی انسان توجه او به زيبائي است كه دائماً اشعاري در اين مورد گفته شده است. زیبایی و ذوق دربیان و صورت کلام از ارکان پیدایش شعر است.

سر و چشمي چنین دلکش تو گويي چشم ازو بردوز

برو كاین وعظ بي معني مرا در سر نمي گيرد

(ديوان حافظ، غزل 149)

علاقه به زيبايي با ذات انسان سرشته است بدين جهت همواره اشعاري در مدح زيبائي و مصاديق آن سروده می شود به نحوي كه گاهي جز ديدن زيبايي در نظر نمی آید.

ازيار و دين و دنيا باشد مراد هر كس

مي جو تو هر چه خواهي من يار خواهم و بس

چون طبع انسان از يكنواختي و تکرار خسته مي شود و دچار عادت و روزمرگي شدن باب انكشاف و استنباط را مي بندد، به همین جهت ذات انسان خواهان تازگي و دگرگوني است و در اين مورد نيز اشعار دائماً به نحوي تازه تر تكرار خواهد شد.

هرچه خلاف آمد عادت بود

قافله سالار سعادت بود

(دامادی، 1371، صفحه 144)

و نیز؛

از خلاف آمد عادت به طلب كام كه من

كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم

(ديوان حافظ، غزل 319)

در واقع ترك عادت همانا نو طلبي و گرايش به عوالم تازه است.

گر به دست آید ترا گنجی گهر
آنکه از گنج گهر خرسند شد
مي مشو آخر به يك مي مست نيز

در طلب باید که باشی گرم تر
هم بدان گنج گهر، دربند شد
مي طلب چون بي نهايت هست نیز

(منطق الطير عطار، صفحه 407- 406)

حكيم سنايي نيز مي فرمايد:

چون گرفتي تو ملك روي زمين

راي كن برشدن به علبّين

(حديقه سنايي، صفحه 591)

همچنین يكي دیگر از گرايش هاي دائمي و ذاتي انسان عبارت از علاقه مندی به پژوهش و تحقيق است مگر اينكه با حاكميت عادت تعطيل شده باشد.

علم دريايي است بي حدّ و كنار

طالب علم است غواص بحار

گر هزاران سال باشد عمر او

او نگرد سير از جستجو

(مثنوي مولوي، بيت هاي 82-3881)

برخی از اشعار نیز به سوال از علل اوليه و دلايل آفرينش و اسرار به وجود آمدن عالم مربوط هستند. این دسته از اشعار نيز از علائق ذاتي بشر مي باشند، زيرا انسان دائماً مي خواهد به جهل هاي خود آگاهي يابد و آنها را به علم تبديل نمايد. برای مثال «مردم می خواهند، [از طریق دیوان حافظ] به نهفته های سرنوشت خود دست یابند.» (اسلامی ندوشن، 1391، صفحه 141) اشعاري كه در اين زمينه مطرح مي شوند هميشه بدون جواب صريحي باقي مانده و به صورتهاي گوناگون تكرار خواهند شد. امّا اين قبيل سوالها همواره پاسخهاي تازه اي خواهند داشت مثلاً كيفيت هستي خداوند، و پرسش از عوالم پس از مرگ و مسئله ربط حادث به قديم پرسش هایی هستند که همواره جوابی تازه می طلبند. فردوسي مي فرمايد:

جهان را بلندي و پستي تويي

ندانم که اي هر چه هستي توئي

(سرّامي قدمعلي، 1368، صفحه 672)

يا

مگر آنكه گفتند خاك است جاي

ندانم چه گويم ز ديگر سراي

(همان، صفحه 605)

امّا رسيدن به پاسخهاي قطعي و يقيني كه هيچگونه شكّي در آن باقي نماند براي اهل ايمان شايد چنين توفيقي ميسّر باشد امّا براي فلاسفه با علم ناقص بشر شناختن رمز آفرينش و سرنوشت آدمي
و تكليف انساني خالي از ترديد نمي تواند بماند.

هر آن كس كه دارد به گيتي امید

چو جوينده خرماست از شاخ بید

(همان، صفحه 614)

به عبارت دیگر هرگز راه پژوهش و تحقيق به آخر نخواهد رسيد، سئوال كردن و پاسخ آن هميشه امكان هاي تازه را مكشوف خواهد ساخت. جستجوي یقین نهايي، خرما از شاخ بيد خواستن است. به قول صائب

تبريزي انسان در برابر ناتواني اش در شناخت پروردگار و بعضي رموز عالم راهي جز تسليم ندارد:

نيست سوي حق به جز تسليم راهي بنده را

جستجوي اين گهر گم مي كند جوينده را

(ديوان صائب، 1357، صفحه 1)

با اين حال انسان هرگز از سوال و جستجو باز نخواهد ماند:

روزها فكر من اين است همه شب سخنم

كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم

حافظ مي فرمايد:

چيست اين سقف بلند سادة بسيار نقش

زين معمّا هيچ دانا در جهان آگاه نيست

(ديوان حافظ، غزل 71 ق)

همچنين مي فرمايد:

در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود

از گوشه اي برون آي اي كوكب هدايت

از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود

زنهار زين بيابان وين راه بي نهايت

اي آفتاب خوبان مي جوشد اندرونم

يكساعتم بگنجان در ساية عنايت

اين راه را نهايت صورت كجا توان بست

كش صد هزار منزل بيش است در بدايت

(همان، غزل 94)

اين قبيل اشعار همواره دردمندانه توسط شعراي حكيم مطرح شده است.

سعدي مي فرمايد:

اي برتر از خيال و قياس و گمان و هم

وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ايم

(سعدی 1348 صفحه 3)

انسان هرگز بنابر طبع اصیل و علاقه مندی به دانستن و رفع جهل نمي تواند از كنكاش، پرسش و پژوهش فارغ گردد به همين جهت توصيه شده كه همواره به ازدياد معلومات بايد پرداخت و از يكنواختي و زنداني بودن در قالبي پرهيز نمود. فردوسي مي فرمايد:

مياساي ز آموختن يك زمان

زدانش ميفكن دل اندر گمان

چو گويي كه فام خرد توختم

همه هر چه بايستم آموختم

يكي نغز بازي كند روزگار

كه بنشاندت پيش آموزگار

(سرامّي قدمعّلي، 1368، صفحه 647)

زندگي اين جهاني بدون تكيه گاه مطمئن، يعني خداوند توانا و عادل، جز نوميدي و دربدري سرانجامي ندارد. مگر براي كساني كه از خود تحقيق و فهميدن لذت مي برند و آرزويي فراتر از تحقيق ندارند. باري يادآوري اين نكته نيز بي وجه نيست كه بگوئيم همه اين تلاش ها براي اين است كه راهي به سوي زندگي هدفدار و سعادتمند پيدا كنيم. «بيزارم از آن حقيقت كه حق آنجا نباشد» (مولوي، 1358، صفحه 49).

جستجوي راهي كه ما را به سعادت برساند همواره مطرح بوده است امّا هم مفهوم سعادت و هم راه هاي رسيدن به آن با آراء و تعبيرات متفاوت همراه بوده است.

اشعار مربوط به سرنوشت انساني و روشي كه او بايد در مسير زندگاني انتخاب نمايد فراوان است، زيرا با ازدياد معلومات انساني نگرش وي به خالق عالم و حوادث و استنتاج راههاي عملي نيز گوناگون مي گردند. در واقع هر زماني آرزويي تازه و روشي نو مطرح مي شود:

كاشكي هستي زباني داشتي

تا زهستان پرده ها برداشتي

هر چه گويي اي دم هستي از آن

پردة ديگر بر او بستي بدان

(مثنوي مولوي،3/26-4725)

گويي تشتّت و تكثّر آرا هر كدام به نحوی حقيقت را بازگو مي كنند. در هر حال تلقینات اجتماعي و ميزان معلومات و تجارب هر كس راهي را براي تسكين خاطر و راه حل موقتي بيان مي كنند:

ساقيا جام میم ده كه نگارندة غيب

نيست معلوم كه در پردة اسرار چه كرد

آنكه پر نقش زد اين دايره مينايي

كس ندانست كه در گردش پردگار چه كرد

(ديوان حافظ، غزل، 140 ق)

يا

عيان نشد كه چرا آمدم كجا رفتم

دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم

(همان، غزل 342)

معمولاً پس از تلاشها و خلجان هاي دائمي باز هم معضل اسرار حل نشده باقي مي مانند، در اين صورت نيز اشعار ما را به قبول نبودن راه حل به عنوان يك راه حل دعوت مي نمايند:

برآستانه تسليم سر بنه حافظ

كه گر ستيزه كني روزگار بستيزد

(همان، غزل 155)

يا

به هر گردشي باسيهر بلند

ستيزه مبر تانيابي گزند

(نظامي)

اگر گاهي تيره بختي و حوادث ناگوار هجوم شكننده اي بر روحيّة ما دارند، شعرا براي قابل تحمل ساختن اين سنگيني و ناهمواري نيز تاحدودي مسئوليت را از انسان سلب مي كنند تا ادامه زندگي ميسّر گردد:

هر روز دلم به زير بار دگراست

در ديدة من ز هجر خاري دگر است

من جهد همي كنم قضا مي گويد

بيرون ز كفايت تو كاري دگرست

(ديوان حافظ قزويني، صفحه377)

گاهي نيز شعرا با پيشنهادهاي خود مي خواهند به مصلحت انديشي روي آورند و با وجود الزامات گوناگون از اندرزگويي نيز اغماض نمي كنند، زيرا به امكاني بودن حوادث جهان توجّه دارند، يعني معتقدند همواره راه هاي تازه اي لااقل از لحاظ نگرش و جهان بيني وجود دارند.

غم دنياي دني چند حوري باده بخور

حيف باشد دل دانا كه مشوّش باشد

(همان، غزال 159)

يا

دلا دلات خيرت كنم به راه نجات

مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

(همان، غزل 283)

يا

گوش كن پند اي پسر وز بهر دنيا غم مخور

گفتمت چون در حديثي گر تواني داشت هوش

(همان، غزل 286)

همچنين خود دوستي كه به تعبيري باصطلاح «نفس پرستي» و «منيّت» از آن ياد مي كنند هرگز لحظه اي از حيطه توجّه انساني مغفول نمي ماند. نفس انساني هر چيزي را كه نسبت به «من» خود باارزش تلّقي نمايد و مايه اعتبار و محترم بودن آن برشمارد، بي درنگ به سوي آن خواهد شتافت. و از حوادث و احوالي كه به نظر وي مايه حقارت و نافي عزّت او باشند، سخت گريزان است و اغلب به خاطر پرهيز از اين احوال شگردهايي را به كار مي گيرد. بدين جهت مربيان، مادران، پدران، دوستان و سياستمداران به خاطر نفوذ در ديگران بايد با «من» هر كس محترمانه رفتار كنند و نيازمنديهاي «من» ها را در نظر داشته باشند. فداكاريها و رفتارهاي پسنديدة مردم اغلب براي محترم ساختن «من» آنها انجام مي گيرند. امّا اگر اين «من» فربه شود، مايه مزاحمت به خويشتن مي شود و ديگران نيز از تبختر و تكبّر چنين نفسي بيزار و مشمئز مي گردند.

خواجه عبداله انصاري مي فرمايد:

نفسي دارم كه هر نفس مِه گردد

گفتم كه رياضتش دهم به گردد

چندانكه به جهد لاغرش گردانم

با يك سخن فضول فربه گردد

(رباعيات منسوب به خواجه عبداله انصاري، 1361، صفحه 20)

تا با سگ نفس همنشين خواهم بود

در خرمن شرك خوشه چين خواهم بود

بسيار بكوشيدم به مي نشود

تا آخر عمر هم چنين خواهم بود

(همان، صفحه 29)

عطار در داستان «موسي با ابليس» پرهيز از من پرستي را راه نجات مي داند مي گويد:

گفت دائم ياددار اين يك سخن

من مگو تا نگردي همچو من

(عطار، منطق الطير، 1369، صفحه 358)

چو هستي يك سر مو از خود آگاه

نيابي سوي گنج نيستي راه

(الهی اردبیلی، شرح گلشن راز، 1376، صفحه 49)

البته از توجه به من نمي توان صرف نظر كرد، منتها مراد اين است كه اين «من» نبايد ما را به خود خواهي گرفتار سازد و ما را در يك مرحله و مرتبه متصلب نماید. و از جستجوي راه هاي تازه محروم كند. بهتر آن است كه در ارزش هاي خود تجديد نظر كنيم و پژوهش و تحقيق خودمان را هرگز قطع نكنيم، مولوي پيدا كردن راه هاي تازه را به «بحرنور» تشبيه مي كند:

اي برادر يك دم از خود دور شو

با خود آو غرق بحر نور شو

(مثنوي مولوي، سيد حسن میرخانی، صفحه 50، سطر 17)

باري فلسفة اين نوع اشعار تشويق انسان به رجوع به ذات خود است و عدم غفلت از اين ماهيّت درخشان و جوشان انساني است كه منجر به پرهيز از سيطره «عادت» مي گردد، اگر مي خواهي راه هاي تازه بر تو منكشف شود «از عادت پرستي دست بردار» (عين القضاة، 1341، صفحه13).

به هر حال توجّه به اين نكات باريك و حاكميّت «من» پژوهشگر به عنوان مهمترين انگیزة زندگي، امكان هدايت «من»ها را در مسيري كه به شادماني انسانها منتهي مي گردد، فراهم مي آورد. نبايد از اين انگيزه سازنده در عين حال ويرانگر غفلت شود. به نظر مي رسد كه در قلمرو آموزش و پرورش با توجّه به اين انگيزه اصلي و فطري بايد فلسفه آموزش و پرورش جديدي تنظيم شود. زيرا تمام مكاتب فلسفي نيز به خاطر علاقه مندي و حقيقت خواهي تحت تأثير همين «عزّت من» شناخته شده اند. چگونه بايد اين من تربيت شود، مطلبي است كه اصحاب فلسفه تعليم و تربيت شايستگي تقرير و تحرير روشهاي جديد تعليم و تربيت را دارند.

پایگاه خبری ساعدنیوز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید.

دیدگاه ها
تیتر امروز   
ادامه فشارهای سیاسی برای لغو بازی دوستانه کانادا و ایران کری خوانی جنجالی ورزشکار زن ایرانی؛ در کمتر از یک دقیقه هالک فتوشاپی را شکست می‌دهم/ قول می‌دهم تمام شئونات رعایت شود! جمع‌آوری فوری ۱۱ مکمل "ویتامین دی" و "امگا ۳" شرکت امید پارسینا دماوند انتخاب یک ایرانی بعنوان رئیس کمیته فنی مسابقات شمشیربازی قهرمانی آسیا شهرخودرو را نبریم یحیی باید برود اسنپ کار کند افشای تبانی مالک و شهرداری برای صدور غیرقانونی پروانه ساختمان "متروپل" در سال ۹۶ دعوت از یک پرسپولیسی دیگر به تیم ملی بازی‌های دوستانه تیم ملی به نوبت در حال لغو است ترکیب سومین هیات رئیسه مجلس یازدهم بایدن قصد دارد سپاه پاسداران در فهرست تروریسم باقی بماند آخرین وضعیت نوزاد رها شده در سطل زباله وام ودیعه مسکن در تهران ۱۰۰ میلیون تومان شد قالیباف برای سومین سال رئیس مجلس شد تصویر جسد متلاشی شده مالک متروپل و تایید هویت "حسین عبدالباقی" ماجرای کلیپ فرار مالک متروپل آبادان/ آیا حسین عبدالباقی زنده است؟ +فیلم
/
/
/
/
/
/
/
/