زیباترین متن و شعر ادبی در مورد قالی و زیبایی های آن

  یکشنبه، 11 مهر 1400   زمان مطالعه 5 دقیقه
زیباترین متن و شعر ادبی در مورد قالی و زیبایی های آن
بشر از زماني كه خود را شناخت و ضرورت وجود ملزومات زندگي روزمره را احساس نمود، به فكر داشتن منسوجي بود تا او را در برابر سرما و سختي زمين محافظت نمايد. پشم و موي حيواناتي استفاده میکردند، اولين يافته هاي بشر براي برآوردن اين نياز بود و متعاقباً پوست اين حيوانات اولين زيرانداز بود.در این مطلب ساعد نیوز مجموعه شعر های زیبا دراین باره فراهم کرده است.

قالی یا فرش یکی از زیباترین و گران بهاترین اختراع بشر بوده که همواره مورد استفاده قرار میگیرد و علاوه بر برآورد کردن نیاز انسان زینت خاصی به مکان میدهد در ادامه مجموعه متن و شعر ادبی درباره این کالا با ارزش گرد آوری نموده ایم امید وارم مورد پسندتان باشد و با دوستان خود به اشتراک بگذارید.با ساعد نیوز همراه باشید.

زیباترین متن و شعر ادبی در مورد فرش

بر رقص نقش قالی
هزار دختر ترکمن
رقص "هزار حجاب " خود را
از یاد برده اند

" برقص
" پرواز کن
" بیارام
با رقص رنگ فرش
تا عرش
هزار عروس دهکده من
پرواز کرده اند

" برقص
" پرواز کن
" بیارام
بر رنگ های قالی من
رازی به قامت خیال تو
خوابیده است
یک بار و برای همیشه می گویم:

" برقص
" و تا همیشه
" پرواز کن

قالی زیبا

من مادری دارم که او هست
هم مهربان و هم فداکار
می بافد او بادستهایش
در خانه قالی های بسیار
هر قالی خوبی که او بافت
مانند یک صحرای زیباست
در نقش قالی های مادر
گل های رنگارنگ پیداست
چندی است قالی بافتن را
مادر به من هم یاد داده
در ذهن دارم چند قالی
با نقش های خوب و ساده
می خواهم از امروز من هم
با مادرم قالی ببافم
*************************************

مثل حفظ کردن
نقش های قالی است
از یاد می برم
و هر فکری
دوباره برایم جدید می شود
*************************************
شاعر شب و روز
پشت دارِ اندیشه نشسته بود
و سرودش، آن قالی بزرگ را می بافت
قالیِ بزرگی که شاعر
در تار و پودِ آن
گاهشمار اسطوره ای میهن اش
و تبار کهنِ پادشاهان پارسی را، باشکوهِ تمام می بافت
قصه ی پهلوانانِ محبوب اش
کارهای برجسته ی قهرمانان اش
جانورانِ جادویی و دیوها
و گل های افسانه را گرداگردش رج می زد…

*************************************

دانه دانه می بافم روی هر ریشه قالی
میان تاروپود زندگی
می بافم هرلحظه ناب زندگی را رنگی
ثبت می کنم میان هر ریشه
تکه پازلی از خاطره
بوته های رنگی از گلهای باغ زندگی
*************************************

برای دل بستن
باید دلت را به دلش گره بزنی
یکی زیر، یکی رو...
مادر بزرگم می گفت:
قالی دستباف مرگ ندارد!

*************************************

تو شعر نقشه ها را در خط سُل بنا کن
تا من برای بودن بی تو جهان نخواهم
چنگی بزن به تار و دستی بزن به چله
تا با تو باشم ای دوست
در رقص فرش باران

*************************************

می گویند بعد از این
می توان اسب بود،
پرنده،
ماهی...
می خواهم در روستایی دور دست
دار قالی باشم
همه نقش های جهان را
بر اندامم ببافند
شاید یکروز
دست هایت یال هایم را
نوازش کنند
برایم دانه بپاشند
از تنگی کوچک
به اقیانوس آزاد خوشبختی
شنا کنیم

قالی های زیبا


تنها سهم قاصدک ,
از باز شدن دَر ...
هم نشینی با ,
گُل های قالی بود ...
*************************************

نمی خواهم بجنگم

می خواهم بازی دیگری کنم

که در آن

به جای جنگیدن

همدیگر را در آغوش می فشارند

و می توان غلتان

بر قالیچه ئی خندید

و می توان هم را بوسید

*************************************

چیدنی ها کم نیست، من و تو کم چیدیم

وقتِ گل دادنِ عشق، رویِ دار قالی

بی سبب حتی پرتابِ گلِ سرخی را ترسیدیم

*************************************

نزاکت آنقدر دارد

که در وقت خرامیدن

توان از پشت پایش دید

نقش روی قالی را

*************************************

جان ها واگشاده پر در غیب

بسته پیشش چو نقش قالی باد

بر یمین و یسار او دولت هم

جنوبی و هم شمالی باد

*************************************

پیدا نشوی به قال زیرا

تو پیداتر ز قیل و قالی

از قال شود خیال پیدا

تو فوق توهم و خیالی

*************************************

زبان بازی به شمع بی ادب بگذار در مجلس

به بزم حال چون آیی شمار نقش قالی کن

مکن تن پروری تا می توان دل را صفا دادن

چو اصحاب یمین تعمیر ایوان شمالی کن

*************************************

خفته در هر گره اش
نغمه ی روضه ی تنهایی شب
تو چه دانی
چه گذشت
بر دل نازک بافنده فرش

قالی زیبا

وقتی می نشستم پای دار قالی، انگار همهٔ ناراحتی ها و خیالات می شد به اندازهٔ یک گرهٔ قالی و دوخته می شد لای ریسمان ها. اگر این قالی بافی نبود من سربند مرگ مادرم دق می کردم.

*************************************

چشم های خسته او بارها
می دود همراه پود و تارها
در فضایی پر ز امید و ز شور
گرم کار خویش، خاموش و صبور
تا برآرد نقشی از سحر حلال
خواب را می راند از پلک خیال
خامه یی سحر آشنا در مشت اوست
طرح و رنگ و نقش در انگشت اوست
داده جان قلاب و تیغش ذوق را
شانه کردن گیسوان شوق را
خون و آتش را به هم آمیخته
طرح از سوی دل خود ریخته
بافته با رشته های تار جان
چون بهارستان بهاری جاودان
طره سنبل شهید ناز آن
زلف حورا سلسله پرداز آن
از ملیله داده قاب تازه اش
مخملین زنجیره شیرازه اش
حاشیه گفتی بهشت مشتری است
وان کناره باغی از شعر دری است
تار چنگ زهره در تارش نهان
هم چو پروین ریشه اش در آسمان
کرک و ابریشم به نرمی تافته
شاهکاری آسمانی بافته
غنچه هایش تازه تر از روح باغ
با بهارش ارغوان چون لاله داغ
بلبلان لب بسته اما نغمه زن
نقش ها خاموش و گویا در سخن
کرده آن سرپنجه سحرآفرین
پرده را رشگ نگارستان چین
در رگ هر نقش با افسون او
رنگ و آبی می دود از خون او
پیش آن تصویرهای دلپذیر
باغ گل چون نقش بی رنگی حقیر
آب ها عمر روان در جوی ها
چشم دل حیران رنگ و روی ها
مرغها افسانه دلدادگی
سروها سرمایه آزادگی
چنگ اسلیمی پر از افشان شده
رود گل را چشمه الحان شده
از خطایی شعله چون آتشکده
در پر پروانه ها آتش زده
وان فسون کار هنرور روز و شب
از پی آرایش آن، جان به لب
کرده چون ققنوس جان را شعله ور
تا که از خاکسترش زاید هنر
هرچه تاب گونه اش کمتر شود
آن بهار تازه خرم تر شود
زادن این جا، ذره ذره مردن است
این شکفتن حاصل پژمردن است
کم کمک از خویش خالی می شود
ذره ذره پشم، قالی می شود
ای بسا روز و شبان کز شوق کار
جوش زد خونش رگش بر روی دار
تار ابریشم رگش را چون گسست
شبنم خون بر گل قالی نشست
محو آن گل گشت و خویش از یاد برد
تا گل نشکفته اش را باد، برد
آن همه نقش ز جان جوشیده اش
آبیاری شد به آب دیده اش
رنج دل با سوز جان دمساز شد
تا ترنجش میوه اعجاز شد
صد فسون در هر رجی در کار زد
خویش را با هر گره، بر دار زد
چون که آن یک سال هم پایان گرفت
نرم نرمک نقش هایش جان گرفت
رفت چون از روی آن مه آب و تاب
خنده زد در فرش خون و آفتاب
چون برون بردند فرش از خانه اش
خواند با حسرت دل دیوانه اش
ای که بر فرش طرب پا می نهی
پا به خون دیده ما می نهی
گرمی کاشانه ات از آتشی است
قالیت خون دل محنت کشی است
هست نقد عمر جانی رنج باف
زان که گنج توست بیش از این ملاف

*************************************

فرش یعنی

صدآفرین و مرحبا ایرانیان

ای هنرمندان بی نام و نشان

گرچه خواهیم رفت از این جهان

نام ما پاینده است با فرشمان

*************************************

فرش یعنی رویش باغ جهان در دست تو

فرش یعنی قصّه تکرارِ بی تکرارِ متن

نقش سرو، آواز تو

فرش یعنی لحظه ها را بافتن

فرش یعنی نقشِ گل انداختن

فرش یعنی سوختن

فرش یعنی ساختن

فرش یعنی یک جهان انشای ناب

فرش یعنی ناز بی پایان گل را بافتن

فرش یعنی شعر نو در پیچِ متن شاخه ها

فرش یعنی قصه ها

فرش یعنی سایه های رنگ دار

فرش یعنی عشق بین دست و دار

*************************************


امیدوارم از مطالب ارائه شده لذت برده باشید و با عزیزان هنر دوست خود به اشتراک بگذارید. برای مشاهده ی مطالب پر محتوای دیگر به بخش سرگرمی (اس ام اس) ساعد نیوز مراجعه نمایید.


دیدگاه ها
/
/
/
/
/
/
/
/