حکایت کوتاه ولی خنده‌دار عبید زاکانی؛ اسب سیاه/ واقعا سلطان طنزی بوده واسه خودش🤣

  دوشنبه، 29 بهمن 1403
ساعد نیوز: داستان خنده دار عبید زاکانی را بشنوید و چنانچه علاقه مندید در ادامه متن این حکایت کوتاه را بخوانید.

به گزارش سرویس فرهنگ و هنر ساعد نیوز، خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقهٔ مشخصی از اجتماع قرار داد. وی در حدود سالهای 771 و 772 هجری قمری زندگی را بدرود گفت. از آثار برگزیدهٔ او می‌توان به مثنوی عشاق‎نامه، کتاب اخلاق‌الاشراف، ریش‌نامه، صد پند، لطایف و ظرایف، رسالهٔ دلگشا و بالاخره منظومهٔ معروف موش و گربه اشاره کرد.

متن حکایت کوتاهی که در ویدیو شنیدید را در ادامه میتوانید بخوانید.

یکی، اسبی از دوستی به عاریت خواست. گفت: اسب دارم اما سیاه است. گفت: مگر سوار شدن اسب سیاه سزاوار نیست؟ گفت: چون نخواهم داد همینقدر بهانه کافیست!

منبع ویدیو: آپارات داستان های شنیدنی - ویدانا


برای مشاهده اشعار و حکایت های بیشتر با گروه فرهنگ و هنر ساعد نیوز همراه باشید.

3 دیدگاه

  دیدگاه ها
نظر خود را به اشتراک بگذارید
پربازدیدترین ویدئوهای روز   
آخرین ویدیو ها