اگر تصور می‌کنید خدا سخت‌گیر است، این شعرخوانی عمیق رشید کاکاوند را با تمام وجود بشنوید / تازه فهمیدم خدایم این خداست، این خدای مهربان و آشناست + ویدئو

  دوشنبه، 01 تیر 1405
اگر تصور می‌کنید خدا سخت‌گیر است، این شعرخوانی عمیق رشید کاکاوند را با تمام وجود بشنوید / تازه فهمیدم خدایم این خداست، این خدای مهربان و آشناست + ویدئو
ساعدنیوز: ویدئوی شعرخوانی رشید کاکاوند با شعری از قیصر امین‌پور، غوغایی در فضای مجازی به پا کرد. در این دکلمه احساسی، کاکاوند با صدای گرم خود تصویری متفاوت و مهربان از خدا را ترسیم می‌کند که روح هر شنونده‌ای را نوازش می‌دهد. اگر به دنبال لحظه‌ای آرامش و تجدید خاطره با اشعار ماندگار هستید، این اجرای بی‌نظیر را از دست ندهید.

به گزارش سرویس شعر ساعدنیوز، این شعر بیانگر تحول نگاه شاعر به خداوند است. شاعر می‌گوید در کودکی تصور می‌کرد خدا پادشاهی دور دست و خشمگین است که در آسمان‌ها زندگی می‌کند و انسان‌ها از ترس مجازات او عبادت می‌کنند. به همین دلیل همیشه از خدا می‌ترسید و رابطه‌ای صمیمی با او نداشت.

اما در سفری همراه پدر، حقیقتی تازه را درباره خدا می‌آموزد. او در می‌یابد که خدا مهربان، دوست‌داشتنی، نزدیک و آشناست و خانه‌اش تنها در آسمان‌ها نیست، بلکه در دل‌های پاک انسان‌ها جای دارد. شاعر می‌فهمد که خداوند بندگانش را دوست دارد و حتی خشم او نیز از روی محبت و برای هدایت انسان‌هاست. از آن پس ترس جای خود را به عشق، دوستی و صمیمیت می‌دهد و شاعر خدا را نزدیک‌تر از هر کس به خود احساس می‌کند.

شاعر این شعر را در زمینه شناخت درست خداوند و اصلاح باورهای نادرست درباره او سروده است. هدف او این است که نشان دهد خداوند موجودی خشمگین و دور از انسان نیست، بلکه مهربان، بخشنده و نزدیک به بندگان خود است. شاعر با زبانی ساده و داستانی، مسیر رسیدن از ترس به عشق و از تصور نادرست به شناخت حقیقی خدا را به تصویر می‌کشد.

شاعر در این شعر از سفری درونی سخن می‌گوید؛ سفری از تاریکی ترس به روشنایی محبت. او در کودکی خدا را فرمانروایی دور و دست‌نیافتنی می‌پنداشت، اما با گذشت زمان دریافت که خداوند در کنار انسان‌ها و در دل‌های پاک حضور دارد. این شناخت تازه، ترس را از دل او می‌زداید و جای آن را عشق، آرامش و دوستی می‌گیرد. پیام اصلی شعر این است که خداوند سرچشمه مهر و محبت است و انسان می‌تواند با او صمیمانه و عاشقانه سخن بگوید.

متن شعر

پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس، خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیر و خنجر او، ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویربود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
... هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها
زود می گفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خواب هایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا...
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صد ها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدیم، خوب و آشنا
زود پرسیدم: پدر! اینجا کجاست؟
گفت: اینجا، خانه ی خوب خداست!
گفت: اینجا می‌شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟
گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهر او هم یک نشان از دوستی است
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر!
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او راهم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان در باره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان در باره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فکر می کردم خدا ...

قیصر امین پور

زندگینامه قیصر امین پور

در دوم اردیبهشت ماه 1338 درشهرستان گُتوند خوزستان متولد شد و در واقع محل تولد قیصر امین پور روستایی میان شوشتر و دزفول در خوزستان بوده است. دوران کودکی و تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش گذراند و برای ادامه تحصیل به دزفول رفت. قیصر امین پور در سال 1357 دیپلم تجربی گرفت و سپس تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته دامپزشکی در دانشگاه تهران آغاز کرد. وی در سال 1358 با انصراف از رشته دامپزشکی، به جمع دانشجویان علوم اجتماعی پیوست. قیصر امین پور مجدداً در سال 1363 تغییررشته داد و تحصیلات خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران دنبال کرد و در بهمن ماه سال 1376 با دریافت مدرک دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد.

نظر شما درباره پیام اصلی این شعر چیست؟ برداشت و تحلیل خود را در بخش دیدگاه‌ها با ما به اشتراک بگذارید.

برای مشاهده سایر اشعاربا سرویس فرهنگ و هنر ساعدنیوز همراه باشید.

ساعدنیوز در فضای مجازی



دیدگاه ها


  دیدگاه ها
از سراسر وب   
پربازدیدترین ویدئوهای روز   
آخرین ویدیو ها