به گزارش سرویس فرهنگ و هنر ساعدنیوز، حامد بهداد و سروش صحت، دو چهره محبوب هنر ایران در یک گفتوگو با فوران احساسی که از حنجره حامد بهداد بیرون میزند غزلی از دیوان حافظ را گشوده و با لحنی سوزناک از رنج، صبوری و بیوفایی روزگار را نجوا میکند.
حامد بهداد در این ویدیو، نه نقش یک بازیگر، بلکه تصویر انسانی است که با تمام وجودش مفهوم «فراق» را چشیده است. نگاههای سنگین او به صفحات کتاب و سکوتِ پرمعنای سروش صحت، فضایی ساخته که شنونده را بیاختیار به قعر خاطرات و دردهای فراموششدهاش میبرد.
بهداد در این شعرخوانی، دست روی ابیاتی میگذارد که عصارهی حکمت و رنجِ عاشقانه حافظ هستند:
«فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش...» او با این بیت شروع میکند؛ جدال ابدی میان عاشقِ جانبرکف (بلبل) و معشوقِ بیپروا و نازپرورده (گل). کلام او نشان میدهد که چگونه عاشق تمام هستیاش را وقف وصل میکند، در حالی که معشوق در اندیشه جلوهگری و عشوه است.
«باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش / بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش» حافظ در این بیت، بقای زیبایی و وصال را چندروزه و زودگذر میداند و شرط دستیابی به آن را، «صبوری در برابر سختیها» عنوان میکند. لحن حامد بهداد هنگام ادا کردن کلمه «صبر»، بوی تسلیم و پذیرشِ دردی عمیق را میدهد.
«ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال / مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش» اوج شاهکار این محتوا آنجاست که شاعر به دلِ آشفتهاش نهیب میزند: اگر ادعای زیرکی داری و باز هم اسیر دام عشق شدهای، دیگر گله و ناله نکن؛ سهم تو فقط «تحمل» است.
حافظ در این ابیات، روانشناسیِ انسانِ گرفتار در دام تعلقات را تصویر میکند. پیام این شعرخوانی روشن است: زیباییهای دنیا و وصالهای آرمانی، کوتاه و همراه با رنجند. حامد بهداد با لحنِ تئاترال و در عین حال کاملاً صادقانه خود، به ما یادآوری میکند که وقتی در دام عشق، رنج یا بیوفایی روزگار افتادیم، شکوائیه سودمند نیست؛ روحِ بزرگ، در میان آتش نیز صبوری (تحمل) را برمیگزیند.
فکرِ بلبل همه آن است که گُل شد یارش
گُل در اندیشه که چُون عشوه کُنَد در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بِکُشَند
خواجه آن است که باشد غَمِ خدمتکارش
جایِ آن است که خون موج زَنَد در دلِ لعل
زین تَغابُن که خَزَف میشکند بازارش
بلبل از فیضِ گل آموخت سخن، ور نه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که در کوچهٔ معشوقهٔ ما میگُذَری
بر حذر باش، که سر میشکند دیوارش
آن سفرکرده که صد قافله دل همرهِ اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل
جانبِ عشق عزیز است، فرومگذارش
صوفیِ سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جامِ دگر آشفته شود دستارش
دلِ حافظ که به دیدارِ تو خوگر شده بود
نازپروردِ وصال است، مجو آزارش
غزل شمارهٔ 277
باغبان گر پنجروزی صحبتِ گل بایدش
بر جفایِ خارِ هجران صبرِ بلبل بایدش
ای دل اندر بندِ زلفش از پریشانی مَنال
مرغِ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رندِ عالمسوز را با مصلحتبینی چهکار
کار مُلک است آن که تدبیر و تأمل بایدش
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
با چُنین زلف و رُخَش بادا نظربازی حرام
هر که روی یاسمین و جَعدِ سنبل بایدش
نازها زان نرگسِ مستانهاش باید کشید
این دلِ شوریده تا آن جَعد و کاکُل بایدش
ساقیا در گردشِ ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تَسَلسُل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بیآوازِ رود
عاشقِ مسکین چرا چندین تجمل بایدش
غزل شمارهٔ 276
رسید مژده که ایّامِ غم نخواهد ماند
چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظرِ یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پردهدار به شمشیر میزند همه را
کسی مُقیمِ حریمِ حَرَم نخواهد ماند
چه جایِ شُکر و شکایت ز نقشِ نیک و بد است؟
چو بر صحیفهٔ هستی رقم نخواهد ماند
سرودِ مجلسِ جمشید گفتهاند این بود
که «جامِ باده بیاور که جم نخواهد ماند»
غنیمتی شِمُر ای شمع وصلِ پروانه!
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا! دلِ درویشِ خود به دست آور
که مخزنِ زَر و گنجِ دِرَم نخواهد ماند
بدین رَواقِ زَبَرجَد نوشتهاند به زر
که «جز نکوییِ اهلِ کرم نخواهد ماند»
ز مهربانیِ جانان طمع مَبر حافظ
که نقشِ جور و نشانِ ستم نخواهد ماند
غزل شمارهٔ 179
حامد بهداد (زادهٔ 26 آبان 1352) بازیگر است. او نخستین بار با فیلم آخر بازی (1379) به سینما معرفی شد و برای همین فیلم، کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از جشنواره فیلم فجر شد. او برای بازی در فیلم جرم (1389) به کارگردانی مسعود کیمیایی سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مکمل مرد را از بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر دریافت کرد. از آخرین جوایز او میتوان جایزه بهترین بازیگر مرد جشنواره بینالمللی فیلم شانگهای در سال 2019 برای بازی در فیلم قصر شیرین را نام برد.
خواجه شمسالدین محمد شیرازی متخلص به «حافظ» و مشهور به لسانالغیب، غزلسرای بزرگ و از بزرگان شعر و ادب پارسی است. از زندگانی وی همانند دیگر بزرگان و سخنوران کهن ایرانی به رغم شهرت فوقالعادهٔ او اطلاعات دقیقی در دست نیست و حتی در مورد نام دقیق وی (محمد یا شمسالدین) و خاستگاه وی و سالهای عمر او اختلاف نظر وجود دارد. اما بنابر قول مشهور وی حدود سال 726 هجری قمری در شیراز متولد شد. علوم و فنون را در محفل درس استادان زمان فراگرفت و در علوم ادبی عصر پایهای رفیع یافت. خاصه در علوم فقهی و الهی تأمل بسیار کرد و قرآن را با چهارده روایت مختلف از بر داشت. گوته دانشمند بزرگ و شاعر و سخنور مشهور آلمانی دیوان شرقی خود را به نام او و با کسب الهام از افکار وی تدوین کرد. دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده، چند مثنوی، قطعات و رباعیات است. وی به سال 792 هجری قمری در شیراز درگذشت. آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز زیارتگاه صاحبنظران و عاشقان شعر و ادب پارسی است.
شما چطور؟ وقتی دلتان از بیوفایی روزگار یا رنجِ هجران میگیرد، کدام بیت از حافظ پناهِ تنهاییتان میشود؟ در بخش نظرات برایمان بنویسید.