به گزارش سرویس هنر و رسانه پایگاه خبری ساعدنیوز، مونا ریگی، دختر عبدالحمید ریگی، در مصاحبهای ویدئویی درباره میزان تطابق داستان فیلم سینمایی ساختهشده از زندگی خانوادهاش با واقعیت سخن گفت و تأکید کرد که بخشهای زیادی از این اثر ساختگی است.
وی با اشاره به برخی صحنهها، از جمله صحنهای که مادربزرگش به مادر او کمک میکند، اظهار داشت که این موارد صحت ندارند و ساختهوپراخته ذهن سازندگان هستند.
در ادامه، مصاحبهکننده درباره صحنه مربوط به کشتهشدن مادرش (فائزه) توسط عبدالحمید ریگی سوال کرد. مونا ریگی در پاسخ بیان داشت که خودش صدای شلیک یا جزییات آن لحظه را به یاد ندارد، اما برادرش مدعی است که آن لحظات را به خاطر میآورد.
او در تشریح جزئیات آن روز حادثه گفت: «پدرم ساعت 7 صبح آمد و با لگد به در زد. وقتی در را باز کردم، گریه میکرد و مدام میگفت "کشتمش، کشتمش". وقتی پرسیدم چه کسی را کشتی، گفت "فائزه را کشتم". او توضیح داد که عبدالمالک از او خواسته بود این کار را بکند.»
مونا ریگی در پایان خاطرنشان کرد که پس از این حادثه، پدرش پیکر مادرشان را در خانه تنها گذاشته و فرزندان را به خانه مادربزرگشان برده بود.
مونا منصوری، دختر فائزه منصوری، زنی که داستان تلخ زندگیاش دستمایه ساخت فیلم سینمایی «شبی که ماه کامل شد» به کارگردانی نرگس آبیار قرار گرفت، در گفتوگویی از زندگی پررنج خود و خواهر دوقلویش، مبینا، صحبت کرده است.
مونا که در 13 سالگی ازدواج کرده و حالا دختری دو ساله به نام مایا دارد، درباره گذشتهاش گفت:
«برخلاف آنچه در فیلم نشان داده شده، من و خواهر دوقلویم، مبینا، در تهران به دنیا آمدیم. یک سال و شش ماهه بودیم که همراه مادرم به پاکستان رفتیم. همان زمان مادرم به شهادت رسید و خانواده پدریام ما را نزد خودشان نگه داشتند و حاضر نشدند ما را به خانواده مادریمان بسپارند.
ما تا 13 سالگی در پاکستان زندگی کردیم و اصلاً نمیدانستیم مادرم زنده است یا فوت کرده. به ما گفته بودند مادرم ما را رها کرده و به تهران رفته است. به همین دلیل، از مادرم ناراحت و دلگیر بودیم و فکر میکردیم ما را ترک کرده است. تا اینکه بالاخره به ایران آمدیم و فهمیدیم واقعیت چیز دیگری بوده است.
عمویمان، عبدالرئوف، با سیخ داغ ما را میسوزاند. خواهرم را هم کتک میزد، چون شباهت زیادی به مادرم داشت. او از اینکه پدرمان با مادری شیعه ازدواج کرده بود، ناراحت و عصبانی بود.
بعد از اولین باری که به تهران آمدیم، من دوباره به خانواده پدریام در پاکستان برگشتم. آنجا مادربزرگ پدریام مرا مجبور به ازدواج کرد.
ازدواجم تلخترین روز زندگیام بود. اصلاً دوست نداشتم ازدواج کنم و همسرم نیز مرا کتک میزد.
بزرگترین آرزویم این است که فقط یک بار دیگر مادرم را ببینم، او را محکم در آغوش بگیرم و بغلش کنم.»


به نظر شما وقتی روایت واقعی خانواده با آنچه در فیلم نشان داده شده تفاوت دارد، سازندگان باید به واقعیت وفادارتر باشند یا آزادی دراماتیک را حق فیلمساز میدانید؟ نظرتان را بنویسید.
اگر شبی که ماه کامل شد را تماشا کردید یک قلب برای ما بفرستید.