متن آهنگ عبرت از مجتبی علیمی
خبرش بهم رسید ، که چقدر پیر شدی که چقدر از زندگی ، بعده من سیر شدی خبرش بهم رسید ، که هنوز دلتنگی که یه عمره با خودت ، سر من میجنگی تو خودت خواستی بری ، نگو فرصت نشد تجربه داشتی ولی ، واست عبرت نشد من که میدونم چرا ، بعده من حالِت بده تو ببین با رفتنت ، چی سر من اومده بی خیاله هرچی که ، داره به من میگذره حال و روز دل تو ، واسه من مهم تره دست ما به کشتنه ، عشق شد آلوده گفته بودم تو بری ، زندگیم نابوده