متن آهنگ دردی که نمی دانی از میلاد درویش
چون زلف توام جانا در عین پریشانی چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی «خواهم که تو را در بر بنشانم و بنشینم تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی از آتش سودایت دارم من و دارد دل داغی که نمی بینی دردی که نمیدانی» من زمزمه ی عودم تو زمزمه پردازی من سلسله ی موجم تو سلسله جنبانی دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپاری کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی «خواهم که تو را در بر بنشانم و بنشینم تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی از آتش سودایت دارم من و دارد دل داغی که نمی بینی دردی که نمیدانی»