به گزارش سرویس فرهنگ و هنر ساعدنیوز، این شعر، زمزمه حزین و عاشقانه کسی است که در خلوت خانهای سوتوکور، با سایه سنگین تنهایی و خاطرات یک عشق از دست رفته دستوپنجه نرم میکند. شاعر در هیاهوی دلتنگی و بارانِ تند چشمهایش، به پناهگاه امن خانه—جایی که هنوز عطر و یاد محبوب در آن زنده است—پناه آورده، اما جز قابی عکس و لبخندی منجمد و بیصدا، چیزی برای التیام دلش پیدا نمیکند. این واژهها راویِ عبورِ بیرحمانه زمان هستند؛ حکایت کسی که در برزخِ فراموشی و وفاداری گیر افتاده، تمام روزهای گذشته را در آغوش یک تصویر خلاصه کرده و در حالی که محبوبش خیلی زود بندِ تعلق را بریده و گذشته، او هر روز با هر قطره باران و هر نگاه به قاب عکس، یک عمر پیرتر میشود و در رویای شیرین اما دردناک بازگشت او میسوزد.
ابری تمام روز با من بود
چشمام هنوزم خیس بارونه
برگشتم از حالی که میفهمی!
برگشتم از دنیا به این خونه
تو پشت قاب عکس پنهونی
بارون به من میباره، تر میشم
تو چند روز عاشق شدی و من
هر روز دارم پیرتر میشم
داغی مث روزای غمگینم
حسی مث روزای شادم نیست
من با تو عمری زندگی کردم
یا بیتو بودم هیچ یادم نیست
حتی نمیفهمم چرا امروز
دلتنگ راهی کردنت بودم
سرگرم پیدا کردن شالت
دلواپس عطر تنت بودم
امروز رو عکس تو خوابم برد
پرسیدم از تو ساعتت چنده؟
برگشتم از حالی که میفهمی!
عکست هنوزم داره میخنده