به گزارش سرویس فرهنگ و هنر ساعدنیوز، این غزل شاهکار استاد شهریار، فریادی است از اعماق یک قلب سوخته و خاکسترشده؛ مرثیهای برای عشقی که وقتی آمد که دیگر رمقی برای تپیدن نمانده بود. شعر، روایت تلخ و تکاندهندهٔ «دیر رسیدن» است؛ تصویری از یک انتظار استخوانسوز که در آن، معشوق پس از سالها بیوفایی و ناز، سرانجام قدم رنجه کرده، اما درست در لحظهای که عاشق در آستانهٔ سقوط و مرگ ایستاده است. شهریار با واژههایی که از خون دل سرشته شدهاند، معشوق را به «نوشداروی بعد از مرگ سهراب» تشبیه میکند تا عمق این تراژدی را به تصویر بکشد. این شعر، گویی صدای هقهق تنهایی انسان است وقتی که تمام جوانی و شور خود را به پای یک لبخند فدا کرده و حالا در پاییز عمر، با دستی خالی و چشمی گریان، تنها به تماشای آمدنِ بیموقعِ بهار نشسته است.
در لایههای عمیقتر این غزل، نگاهی پراز حسرت، گلهمندی عاشقانه و یک تنهایی مطلق موج میزند. شهریار با زبانی شیرین اما گزنده، معشوق را سرزنش میکند که چرا در روزگار جوانی و سرمستی، از حال این دل شیدا غافل بود و حالا که «بخت خوابآلود» و عمر رو به پایان است، زبان به دلجویی گشوده است؟ او با اشاره به فرهاد و شیرین، بغض کهنهٔ خود را از پاسخهای تلخ و سربالای روزگار فریاد میزند و در نهایت، در بیتی جانسوز، سفر تنهایی خود را به سوی «قیامت» و مرگ پیشبینی میکند. این غزل تنها یک شعر نیست، بلکه آیینهای زلال از حقیقت تلخ زمانه است؛ هشداری عاطفی و تکاندهنده که یادآور میشود فرصت عاشقی و محبت، چقدر کوتاه و بیاعتبار است و چه غمناک است زمانی که آغوشها گشوده میشوند، اما دیگر جانی در بدن نیست تا لبریز از عشق شود.
متن شعر
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بیاعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خوابآلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بیحبیب خود نمیکردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
استاد شهریار
استاد محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار) (1285–1367) شاعر برجستهٔ فارسی و ترکی آذربایجانی بود که پس از گذراندن تحصیلات خود تا سال آخر پزشکی، زندگیاش با یک عشق ناکام دگرگون شد و این تحول درونی به خلق آثاری ماندگار چون حیدربابایه سلام انجامید.
استاد شهریار بیش از هشت دهه زندگی و آفرینش ادبی، در 27 شهریور 1367 درگذشت و بنا به وصیتش در مقبره الشعرای تبریز به خاک سپرده شد و امروز از تأثیرگذارترین شاعران معاصر ایران به شمار میآید.
برای مشاهده سایر اشعار با سرویس فرهنگ و هنر ساعدنیوز همراه باشید.