به گزارش سرویس سیاسی پایگاه خبری ساعدنیوز، فارس نوشت:
از این زائر به آن زائر میرفتم. از خانمی که از یزد آمده بود، از پیرمردی که خودش را از تبریز رسانده بود، از خانوادهای که شب را در خودرو خوابیده بودند تا صبح زود خودشان را به حرم برسانند. هر کدام انگیزهای داشتند؛ یکی آمده بود تا عهدش را با انقلاب تازه کند، دیگری میگفت آمدهام بگویم هنوز پای آرمانهایی که آقا برایشان ایستاد، ایستادهایم.
در همین رفتوآمدها، چشمم به خانم جوانی افتاد که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود. انگار متوجه شده بود برای گفتوگو با بانوان میان جمعیت میگردم. نگاهمان که به هم گره خورد، پیش از آنکه لبخندی رد و بدل شود یا سلامی بگویم، قطره اشکی از گوشه چشمش آرام پایین آمد و روی گونهاش نشست.
همان اشک، کافی بود تا بدانم پشت این چهره آرام، روایتی نهفته است. آرام به سمتش رفتم. پرسیدم: شما هم برای مراسم تشییع حضرت آقا آمدهاید؟
با انگشت، رد اشک را پاک کرد و بدون آنکه کلمهای بگوید، سرش را به نشانه تأیید تکان داد.
کنارش روی لبه سکو نشستم. چند لحظه هر دو سکوت کردیم. گنبد طلایی حضرت معصومه(س) میدرخشید و صدای صلوات و زمزمه زائران در صحن میپیچید.
نامش بانو شریف بود. پرسیدم: اشکتان به آقا مربوط می شود؟
نگاهی به گنبد انداخت؛ نگاهی طولانی، انگار میخواست خاطرهای را از سالها پیش از میان ذهنش بیرون بکشد.
بعد آرام گفت: شاید اگر آن اتفاق نمیافتاد، من امروز اینجا نبودم.
کنجکاوتر شدم. ادامه داد: سالها پیش کتابی برای انتشار آماده کرده بودم. مدتها برایش زحمت کشیده بودم اما ناگهان جلوی انتشارش را گرفتند. هر بار هم که دلیلش را میپرسیدم، میگفتند نظر آقاست؛ میگفتند ایشان مخالفاند.
کلمات را شمرده ادا میکرد؛ گویی هنوز تلخی آن روزها را مزهمزه میکرد. گفت: من هم باور کرده بودم. از آقا دلگیر شده بودم؛ خیلی هم دلگیر. حتی از منتقدان جدی ایشان شده بودم. هر جا مینشستم، از این موضوع گلایه میکردم. فکر میکردم حقی از من ضایع شده و مسببش ایشان هستند.
حرفش که به اینجا رسید، لبخند تلخی زد؛ لبخندی که بیشتر به حسرت شبیه بود. یک روز دیگر نتوانستم این دلخوری را در دلم نگه دارم. نشستم و نامهای نوشتم. هر چه در دلم بود، بیپرده نوشتم. از ناراحتیهایم، از گلههایم و از اینکه تصور میکردم عدالت درباره من رعایت نشده است.

باد ملایمی در صحن وزید. چادرش را کمی مرتب کرد و دستش ناخودآگاه روی انگشتری نشست که نگین یاقوت سرخی داشت. آن را میان انگشتانش چرخاند و گفت: چند هفته بعد، جواب نامه رسید.
نگاهم ناخودآگاه روی همان انگشتر ثابت مانده بود. لبخندی زد و گفت: پاسخ نامهام، همین انگشتر بود.
چند لحظه سکوت کرد؛ سکوتی که از هر توضیحی رساتر بود. بعد ادامه داد: اما ارزش این انگشتر به سنگ یاقوتش نیست به نامهای است که همراهش بود.
صدایش آرامتر شد. آقا در آن نامه با مهربانی پدرانه جواب داده بودند. نه از موضع قدرت، نه با گلایه و نه حتی با یک جمله تند. آنقدر آرام، متین و دلجویانه نوشته بودند که همان چند خط، تمام تصویری را که سالها از ایشان در ذهنم ساخته بودم، فرو ریخت.
نفس عمیقی کشید. در همان نامه فهمیدم کسانی نظر و سلیقه خودشان را به نام آقا گفته بودند. هیچوقت مخالفتی از طرف ایشان وجود نداشت. بعضیها از سکوت و صبوری ایشان سوءاستفاده کرده بودند و من هم بدون آنکه حقیقت را بدانم، دلگیر شده بودم.
اشک دوباره در چشمانش حلقه زد. گفت: این انگشتر را هم فرستاده بودند تا دل کسی را آرام کنند که بیجهت از ایشان رنجیده بود.
دیگر نتوانستم چیزی بپرسم. او انگشتر را میان انگشتانش فشرد. انگار تمام خاطرات آن نامه، دوباره در ذهنش زنده شده باشد.
آرام گفت: از آن روز به بعد، هر وقت دلم میگرفت این انگشتر را نگاه میکنم انگشتری که یادآور بزرگواری کسی است که میتوانست اصلا پاسخی ندهد اما با مهربانی دل یک منتقد را به دست آورد.
نگاهش دوباره به گنبد افتاد. امروز آمدهام تا بگویم دیر شناختمش. آمدهام برای پدری گریه کنم که هیچوقت فرصت نشد از او بابت آن قضاوت نادرستم عذرخواهی کنم.