به گزارش سرویس خبر با تو ساعدنیوز، احمد صبح که برخاست مثل همیشه راهی شد ، اندکی بعدتر محسنم هم خداحافظی کرد و رفت. طنین صدایش هنوز هم در ذهنم است. محسن سن زیادی نداشت و کوچک بود. نوجوان 13 یا 14 ساله ام آن روزها دم از انقلاب و آزادی میزد ، میگفت امام فرموده است: «انقلاب به دست پیر و جوان رقم میخورد.» و مبادا که سخن پیر خمین بر زمین بیفتد.
پسران من ، احمد و محسن هر روز در خیابانهای غبار گرفته از ستم ، شعار آزادی و الله اکبر سر میدادند. خوب به خاطر دارم ، آن روز مثل همیشه احمد از صبح سحر به راهپیمایی رفته بود و من تا آخر شب چشم به راهش بودم. هنگامی که آخرین لحظات شب سپری میشد ، بالاخره بازگشت...! نگاهم که به قامت رعنا و خونینش افتاد اشک بر گونههایم سرازیر شد و گفتم: جان مادر آمدی ؟ چشمم به در خشک شد آخر! او هم با متانت همیشگی اش محجوب خندید و گفت: مامان جان قربان چشمان اشکی ات شوم. لنگ لنگان از کنار درخت انار گذشت و آرام آرام به سمت ایوان میآمد ؛ درست در نزدیکی حوض خالی از آب وسط حیاط بود که به سویش رفته و او را در آغوش گرفتم. پای خونی و زخمیاش را که باند پیچی میکردم ، گفت: از صبح چنان ندای مرگ بر شاه سر دادهایم که حالا که روانه ی خانه بودم ، انگار برگ های درختان هم با همراهی باد ؛ سرود آزادی و مرگ بر شاه میخواندند... چیزی نگفتم ، فقط در میان آن دلهره و اندوه لبم به خنده باز شد. احمد راست میگفت ، آن روزها همه ی شهر ؛ از دیوارهای رنگ و رو رفته تا برگهای نیمه خشک درختان ، خبر از انقلابی عظیم میداد ، انقلابی به رنگ خون و غیرت جوانان و مردم این دیار ؛ دیاری که همواره فریاد سرافرازی سر میداد و شکوه و شهامتش را به رخ جهان میکشید. آن روز ها را به خاطر میآورم ، نخستین سالهای تلاش برای رهایی هنوز هم در پیش چشمانم نقش میبندد. آن روز جوانی در میان آن همه رشادت به شهادت رسید و پیکر مطهرش بر دستهای مردم ، کوچه و خیابانهای شهر نجف آباد اصفهان را طی کرد ؛ شهری که بعدها و در زمان دفاع مقدس به پایتخت شهیدان معروف شد و نام آن با شهید و شهادت گره خورده است.
آن روز مردم سینه سپر کردند تا جسم بیجان ملک حسین در گلزار شهدای نجف آباد آرام گیرد اما رژیم ستم شاهی سخت ممانعت کرد و خیل عظیم مردم را بازداشت. حوالی مسجد جوادیه صفا به طور کامل به محاصره ی سربازان و نیروهای شاه ظلم درآمده بود. هنوز هم بانگ بالگرد بزرگی که بر فراز مسجد میگردید گاهی در گوشم میپیچد. مسجد مملوء از مردمی بود که به جای بیم وجودشان را دلیری و عشق پر کرده بود. احمد بعدها این گونه داستان آن روز را برایم روایت کرد: مادر نمیدانی که بر ما چه گذشت! هنگامی که درب مسجد را باز کردیم تا پیکر ملک حسین را بیرون آوریم و به سمت گلزار شهدا تشییع کنیم ، تفنگها همه به سمت ما نشانه گرفته شده بود. سربازی در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود ، عقبتر رفت و زمزمه کرد: تو را به جان هر کس که دوست دارید جلوتر نیایید ، فرمان تیر داریم. دستور داریم اگر بیرون آیید و بیش از این پیشروی کنید ، همه ی شما را به گلوله ببندیم. مادر فکر میکنی ما ترسیدیم؟ نه...! آخر آن روزها ترس با ما بیگانه بود. بزرگان و علما گفتند شهید را به داخل مسجد برگردانید و به ناچار ملک حسین خسروی از نخستین شهدای انقلاب اسلامی نجف آباد را در مسجد جوادیه صفا به خاک سپردیم... آری ، مزار مطهر ملک حسین هنوز هم در مسجد صفا نجف آباد خاطرات آن روزها را تداعی میکند و به من و شما یادآور می شود که انقلاب کبیر اسلامی انقلابی به همت و پیکار لالههای سرخ است. به قول امام خمینی (ره) : «هرچه انقلاب اسلامی دارد از برکت مجاهدت شهدا و ایثارگران است».
به روایت مادر دو شهید دفاع مقدس احمد و محسن فیروزبخت
برای مشاهده سایر اخبار خبر با تو کلیک کنید