به گزارش سرویس چندرسانهای پایگاه خبری تحلیلی ساعدنیوز، زوج کمتوان داستان یعنی رضا (شهاب حسینی) و مریم (نگار جواهریان) هردو در یک کارخانهی داروسازی کار میکنند. رضا علاوه بر کارخانه در یک سوپرمارکت مسئول بردن اجناس درب منزل خریدار است. از داد و هوار صاحبخانه و اجارهی عقبافتادهشان میتوان فهمید که مشکل مالی دارند. اما از همه مهمتر مسئلهی فرزند این زوج یعنی سهیل (فرزامی) است.
فرزندیکه خلاف پدر و مادرش از نظر عقلی سالم است و احتمالاً مرض تنها به چشمش رسیده است. پسر از بودن در این خانواده و از داشتن پدر و مادر این شکلی ناراضی است. غر میزند و تنها یک مسئلهی کوچک لازم است که پسر حرف دلش را بزند و از خانواده ببرد. مادر بهخاطر ترس ذاتی که در درونش نسبت به ماشین دارد نمیگذارد که سهیل و رضا سوار اسباببازی شهربازی شوند و خود نیز سوار نمیشود. همین مسئله باعث میشود که سهیل به حالت قهر زیر پتو برود و کار که بالا میگیرد سهیل با یک دیالوگ حرف خودش را میزند: «ولم کن هردوتون دیوونهاین... »
این حرف پسر واکنش پدر را دربردارد و یک سیلی که پدر در گوش سهیل میخواباند و سهیل فردایش دیگر به خانه بازنمیگردد و به خانهی ناظمشان (صدرعرفایی) میرود و همانجا میماند. حتی زمانی هم که پدر و مادر سهیل به خانهی ناظم میروند تا او را بازگردانند باز هم سهیل امتناع میکند. در فاصلهی هرروزهی میان آمدن و نیامدن سهیل پدر و مادر مستأصلتر از گذشته میشوند. کارخانه بهصورت الگوریتمی عدهای از کارگران را اخراج میکند و در آنمیان رضا هم در لیست تعدیلیها قرار میگیرد. ناظم هم در خانواده دچار مشکل است. شوهرش بیکار است و رنج میبرد.
بچههایش به او کممحلی میکنند و از این شکل دردهای طبقهی بورژوازی. در آخر کار هم پدر در تقلایی سخت موتور گیر میآورد بیآنکه بتواند براندش برای اینکه برود پیک موتوری شود. بعد از گیر و داری نسبتاً طولانی در آمدن یا نیامدن پسر، سهیل به خانه بازمیگردد و فیلم در یک لانگشات و نمای باز از بالا درحالیکه رضا و مریم روی موتورند و سهیل آنها را هل میدهد تمام میشود.