به گزارش سرویس فرهنگ وهنر ساعدنیوز، مولانا در غزلی بی همتا درباره جریان فیض الهی و عشق خداوند در سراسر هستی صحبت میکند. در آن، «ساقی» نماد خداوند یا منبع بیپایان عشق و آگاهی است که در هر لحظه بر موجودات جرعههایی از نور، عشق و بیداری میریزد. این فیض باعث میشود انسانها و حتی پیامبران و اولیا به حالات مختلفی از شور، جذب، معرفت و دگرگونی برسند. شعر نشان میدهد که این «ریختن جرعهها» هم در لحظه آفرینش انسان، هم در هدایت پیامبران، و هم در تجربههای عاشقانه و عرفانی ادامه دارد. در نهایت، پیام کلی شعر این است که همه هستی در اثر لطف و توجه الهی زنده است و حرکت روح انسان به سمت حقیقت، نتیجه همان شراب عشق و رحمت بیپایان خداوند است.
خلاصه اینکه: خدا عشق را در جانِ ما گذاشت تا از آدمِ خاکی، به یک موجودِ آسمانی تبدیل شویم.
ساقیا بر خاک ما چون جرعهها میریختی
گر نمیجستی جنون ما چرا میریختی
ساقیا آن لطف کو کان روز همچون آفتاب
نور رقص انگیز را بر ذرهها میریختی
دست بر لب مینهی یعنی خمش من تن زدم
خود بگوید جرعهها کان بهر ما میریختی
ریختی خون جنید و گفت اخ هل من مزید
بایزیدی بردمید از هر کجا میریختی
ز اولین جرعه که بر خاک آمد آدم روح یافت
جبرئیلی هست شد چون بر سما میریختی
میگزیدی صادقان را تا چو رحمت مست شد
از گزافه بر سزا و ناسزا میریختی
میبدادی جان به نان و نان تو را درخورد نی
آب سقا میخریدی بر سقا میریختی
همچو موسی کآتشی بنمودیش وآن نور بود
در لباس آتشی نور و ضیا میریختی
روز جمعه کی بود روزی که در جمع توییم
جمع کردی آخر آن را که جدا میریختی
درج بد بیگانهای با آشنا در هر دمم
خون آن بیگانه را بر آشنا میریختی
ای دل آمد دلبری کاندر ملاقات خوشش
همچو گل در برگ ریزان از حیا میریختی
آمد آن ماهی که چون ابر گران در فرقتش
اشکها چون مشکها بهر لقا میریختی
دلبرا دل را ببر در آب حیوان غوطه ده
آب حیوانی کز آن بر انبیا میریختی
انبیا عامی بدندی گر نه از انعام خاص
بر مس هستی ایشان کیمیا میریختی
این دعا را با دعای ناکسان مقرون مکن
کز برای ردشان آب دعا میریختی
کوشش ما را منه پهلوی کوششهای عام
کز بقاشان میکشیدی در فنا میریختی