قصه "شهر سبا" شاهکار مولانا با تفسیر زیبای استاد ماحوزی برای توصیف انسان در برنامه کتاب باز / چگونه در اوج وسعت، زندانی حقارت می‌شویم؟

  پنجشنبه، 31 اردیبهشت 1405
قصه "شهر سبا" شاهکار مولانا با تفسیر زیبای استاد ماحوزی برای توصیف انسان در برنامه کتاب باز / چگونه در اوج وسعت، زندانی حقارت می‌شویم؟
ساعدنیوز: مولانا در «قصه شهر سبا»، با خلق شهری بی‌کران اما به تنگیِ یک کوزه، آینه‌ای در برابر نَفس متناقض بشر می‌گذارد. سه ساکنِ این شهر—کورِ تیزبین، کرِ آرزومند و عریانِ درازجامه—نه غریبه‌هایی در دوردست، بلکه تجسم روان‌شناختیِ سه روی تاریک وجود خود ما یعنی «طمع، آرزوهای دراز و توهمِ مالکیت دنیا» هستند.

به گزارش سرویس فرهنگ وهنر ساعدنیوز، در جغرافیای شگفت‌انگیزِ مثنوی، شهری ترسیم شده به نام «صبا»؛ سرزمینی که به وسعتِ توهماتِ بشری است اما در تنگیِ یک کوزه محبوس مانده. ما، ساکنانِ ناگزیرِ همین پارادوکسِ عجیبیم: «کورانِ تیزبینی» که با چشمِ طمع، کاه را در دیده‌ی دیگران کوه می‌بینند اما از تماشای تاریکیِ درونِ خود عاجزند؛ «کرانِ تیزشنو»یی که ناقوسِ نیستی را برای همگان می‌شنوند جز خویشتن؛ و «برهنگانِ دامن‌کشی» که در اوجِ فقرِ معنا، لرزانِ تاراجِ جامه‌های خیالیِ دنیانند. مولانا در این روایتِ سورئال، آینه‌ای بی‌رحم اما شفاگر در برابرِ «منِ» ما می‌گذارد تا بدانیم تا زمانی که اسیرِ این شهرِ کوزه‌ای هستیم، نه می‌بینیم، نه می‌شنویم و نه مالکِ چیزی هستیم.

ای خنک جانی که عیبِ خویش دید
هر که عیبی دید، آن بر خود خرید

قصهٔ اهل سبا و حماقت ایشان و اثر ناکردن نصیحت انبیا در احمقان

مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش 118

یادم آمد قصهٔ اهل سبا

کز دَمِ احمق صباشان شد وبا

آن سبا ماند به شهرِ بس کلان

در فسانه بشنوی از کودکان

کودکان افسانه‌ها می‌آورند

درج در افسانه‌شان بس سِر و پند

هزلها گویند در افسانه‌ها

گنج می‌جو در همه ویرانه‌ها

بود شهری بس عظیم و مِه، ولی

قدرِ او قدرِ سُکَرّه بیش نی

بس عظیم و بس فراخ و بس دراز

سخت زفتِ زفت اندازهٔ پیاز

مَردم ده شهر مجموع اندرو

لیک جمله سه تن ناشسته‌رو

اندرو خلق و خلایق بی‌شمار

لیک آن جمله سه خام پخته‌خوار

جانِ ناکرده به جانان تاختن

گر هزارانست باشد نیم تن

آن یکی بس دور بین و دیده‌کور

از سلیمان کور و دیده پای مور

و آن دگر بس تیزگوش و سخت کر

گنج و در وی نیست یک جو سنگ زر

وآن دگر عور و برهنه لاشه‌باز

لیک دامنهای جامهٔ او دراز

گفت کور اینک سپاهی می‌رسند

من همی‌بینم که چه قومند و چند

گفت کر آری شنودم بانگشان

که چه می‌گویند پیدا و نهان

آن برهنه گفت ترسان زین منم

که ببرند از درازی دامنم

کور گفت اینک به نزدیک آمدند

خیز بگریزیم پیش از زخم و بند

کر همی‌گوید که آری مشغله

می‌شود نزدیکتر یاران هله

آن برهنه گفت آوه دامنم

از طمع برند و من ناآمنم

شهر را هشتند و بیرون آمدند

در هزیمت در دهی اندر شدند

اندر آن ده مرغ فربه یافتند

لیک ذرهٔ گوشت بر وی نه نژند

مرغ مردهٔ خشک وز زخم کلاغ

استخوانها زار گشته چون پناغ

زان همی‌خوردند چون از صید شیر

هر یکی از خوردنش چون پیل سیر

هر سه زان خوردند و بس فربه شدند

چون سه پیل بس بزرگ و مه شدند

آنچنان کز فربهی هر یک جوان

در نگنجیدی ز زفتی در جهان

با چنین گبزی و هفت اندام زفت

از شکاف در برون جستند و رفت

راه مرگ خلق ناپیدا رهیست

در نظر ناید که آن بی‌جا رهیست

نک پیاپی کاروانها مقتفی

زین شکاف در که هست آن مختفی

بر در ار جویی نیابی آن شکاف

سخت ناپیدا و زو چندین زفاف


برای مشاهده سایر اشعار با سرویس فرهنگ و هنر ساعدنیوز همراه باشید.

ساعدنیوز در فضای مجازی



دیدگاه ها


  دیدگاه ها
از سراسر وب   
پربازدیدترین ویدئوهای روز   
آخرین ویدیو ها