به گزارش سرویس فرهنگ و هنر ساعدنیوز، در این شعر، صبوری دیگر تنها به معنای تحمل رنج و گذر از دردهای روزگار نیست؛ صبوری به شکلی از ایستادگی و مقاومت بدل میشود، مقاومتی آرام اما عمیق در برابر فرسودگی، خاموشی و سایه سنگین مرگ. صالحی از انسانی سخن میگوید که با وجود تمام زخمها، شکستها و تاریکیهای پیرامونش، هنوز چراغ امید را در دل روشن نگه داشته است؛ انسانی که همچنان به عشق، به بازگشت و به امکان دوباره شکفتن ایمان دارد.
در جهان این شعر، عشق نیرویی است که مرزهای ناامیدی را در هم میشکند و به زندگی معنایی تازه میبخشد. حتی مرگ نیز در برابر این حجم از اشتیاق و دلبستگی، غریبه و ناآشنا به نظر میرسد؛ گویی هرگز با قلبی چنین سرشار از زندگی روبهرو نشده است. شاعر با زبانی سرشار از احساس و باور، این اندیشه را پیش روی ما میگذارد که تا زمانی که عشق در جان انسان جاری است، هیچ پایانی قطعی و مطلق نیست. همیشه روزنهای برای بازگشت، برای دوباره برخاستن و برای ادامه دادن وجود دارد؛ و همین ایمان، زیباترین شکل مقاومت در برابر خاموشی است.
«مرا نمیشناسد مرگ
یا کودک است هنوز و
یا شاعران ساکتند
حالا برو ای مرگ! برادر!
ای بیم ساده ی آشنا!
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق
خواهم شد…»