به گزارش سرویس فرهنگ و هنر ساعدنیوز، این شعر روایتِ روحی خسته از تکرار و روزمرگی است؛ روحی که سالها در سکوتِ عادتها زیسته و اکنون در جستوجوی عشقی است که بتواند همهچیز را دگرگون کند. شاعر با اشتیاقی سوزان به استقبالِ عشقی میرود که نهتنها آرامشِ کهنه و بیرنگِ زندگیاش را برهم بزند، بلکه بنیادِ وجودش را از نو بسازد. او میخواهد در آتشِ این دلدادگی بسوزد و از خاکسترِ خویش دوباره متولد شود؛ گویی تنها یک عشقِ عمیق و بیپروا میتواند او را از تنهاییِ دیرینه و سکوتِ سنگینِ سالهای گذشته رهایی بخشد.
در جایجای شعر، تمنای شنیدنِ صدای محبوب موج میزند؛ خواهشی عاشقانه برای شکستنِ دیوارِ سکوتی که میان دو دل فاصله انداخته است. شاعر خود را به ماهی سرگشتهای تشبیه میکند که راهِ دریا را گم کرده و اکنون تمامِ امیدش به دستانِ محبوبی است که شاید او را دوباره به وسعتِ عشق بازگرداند.
با این حال، در پسِ این شورِ بیانتها، هراسی پنهان نیز نفس میکشد. شاعر در حالی که دل به این مسیرِ ناشناخته سپرده، از سرانجامِ آن نیز بیم دارد. او میداند که عشق میتواند هم نجاتبخش باشد و هم ویرانگر؛ هم روشنی ببخشد و هم انسان را در شعلههای خود بسوزاند. از همین رو در پایان، با لحنی صمیمی، صادقانه و اندکی مضطرب میپرسد که این جادهٔ پرشورِ عاشقی او را به کجا خواهد رساند؛ به وصال و رهایی، یا به حسرتی که روزی نامِ پشیمانی بر آن نهاده شود.
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبالِ پریشانی ام
طاقتِ فرسودگی ام هیچ نیست
در پیِ ویران شدن آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشقِ آن لحظه ی طوفانی ام
دل خوشِ گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطشِ سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهیِ برگشته زِ دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه می دانم ات
خوب ترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ابرِ مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبتِ طولانی ام
ها به کجا می کِشی ام خوبِ من؟
ها نکشانی به پشیمانی ام!
باران نیکراه، که نام واقعی او محدثه نیکراه است، در تاریخ 20 شهریور سال 1367 در یک خانواده پنج نفره چشم به جهان گشود. او دارای یک خواهر و یک برادر است که بهتاش، برادرش، در حوزه موسیقی و خوانندگی فعالیت میکند.
اگر شعری زیبا را از بر دارید و خاطرهای شیرین با آن همراه است، خوشحال میشویم دیدگاه و تجربهتان را در بخش نظرات با ما به اشتراک بگذارید.