وقتی شعار «زن، زندگی، آزادی» زیر آوار ماند

  چهارشنبه، 02 اردیبهشت 1405
وقتی شعار «زن، زندگی، آزادی» زیر آوار ماند
ساعدنیوز: هر لحظه وضعیت بحرانی‌تر می‌شد. نیروهای امنیتی صدایش زدند «خانم، بیاید اینجا! یک خانم افتاده، ببینیم چه کار می‌تونیم بکنیم.» شاهوردی که بالای سر خانم رسید، لحظات آخر زندگی‌اش بود. تنها کاری که از دستش برمی‌آمد این بود که کنارش بنشیند و شهادتین را برایش بخواند...

به گزارش سرویس جامعه ساعدنیوز به نقل از خبرگزاری فارس، اتوبان شهید باقری که هدف پرتابه‌های دشمن آمریکایی صهیونی قرار گرفت، «سمیرا شاهوردی» امدادگر و فعال جهادی، همان نزدیکی‌ها بود. قبل از امدادگران رسید به محل اصابت...

اولین لحظات بعد از اصابت

شاهوردی با لباس هلال‌احمر سریع وارد صحنه شد؛ دقیقاً وسط اتوبان. ماشینی ترکش خورده و در آتش می‌سوخت. شهیدی که داخلش بود، معلوم نبود خانم است یا آقا؛ در آتش سوخته بود و تقریباً چیزی از او باقی نمانده بود.مردم دست بچه‌هایشان را گرفته بودند، جیغ می‌کشیدند و در امتداد اتوبان می‌دویدند تا از محل انفجار دور شوند. مردی که معلوم نبود ترکش خورده یا بر اثر موج انفجار آسیب دیده، با سر و صورت خونین افتاده بود روی زمین. از گوشش خون می‌آمد و احتمالاً چیزی نمی‌شنید.با این حال شاهوردی رفت بالای سرش و آرام گفت «بچه‌های امداد در راه هستند. نگران نباش.» اما انگار حال خودش بدتر از آن مرد مجروح بود...

جز شهادتین خواندن، کاری از امدادگر برنمی‌آمد

با آقای زارع، مسئول اعزام نیروهای هلال‌احمر به تهران، تماس گرفت و گفت «اتوبان شهید باقری رو زدن. اینجا شهید افتاده. لطفاً بگید چه کار باید بکنم.» آقای زارع می‌گفتند «خانم شاهوردی! هنوز در سیستم ما اعلام نشده که کجا رو زدن. شما مطمئنید؟» شاهوردی گفت «بله، به خدا! اینجا نزدیک خونهٔ ماست. اینجا شهید افتاده، ماشین آتش گرفته...».آقای زارع سعی می‌کرد از پشت تلفن، او را آرام کند. گفت «نفس عمیق بکش و چند کار اولیه رو انجام بده.»هر لحظه وضعیت بحرانی‌تر می‌شد. نیروهای امنیتی صدایش زدند «خانم، بیاید اینجا! یک خانم افتاده، ببینیم چه کار می‌تونیم بکنیم.» شاهوردی که بالای سر خانم رسید، لحظات آخر زندگی‌اش بود. تنها کاری که از دستش برمی‌آمد این بود که کنارش بنشیند و شهادتین را برایش بخواند...نیروهای امنیتی از او خواستند از لباس‌های خانم شهید مدرک شناسایی پیدا کند تا اسمش را یادداشت کنند و خانواده‌اش زودتر بتوانند پیدایش کنند. متولد 1356 بود...

تکه‌های پیکر زن شهید در اتوبان شهید باقری

همان لحظه گوشی خانم زنگ خورد. از پشت تلفن، صدای پسرش را شنید «سلام مامان، خوبی؟» شاهوردی مکث کرد. پسر گفت «مامان، برگشتم...». شاهوردی گفت «مامانت حالش خوبه. اما اتوبان رو زدن و حالش کمی بد شده. می‌تونی خودت رو برسونی؟»پسر همین که این را شنید وحشت‌زده صدا زد «مجید! می‌گن اتوبان رو زدن، مامان اونجاست، بیا بریم...». هنوز چیزی از شهادت مادرشان نگفته بود. تماس را قطع کرد و مدارک را به نیروهای امنیتی تحویل داد.ممکن بود بچه‌های هلال‌احمر دیر برسند. برای همین نیروهای امنیتی از شاهوردی خواستند کمک کند تا شهید را در کاور قرار دهند. به نظر می‌رسید پیکرش آسیب شدیدی ندیده، چون خون چندانی مشخص نبود. اما وقتی دستش را زیر گردن خانم برد تا او را بلند کند، تازه متوجه شد بدنش از سمت قلب و دست چپ کاملاً له شده است.اولین بار بود دستش به چنین پیکر آسیب‌دیده‌ای می‌خورد. چشم‌هایش را بست، صلوات فرستاد، توسل کرد و به هر شکلی که بود، خانم شهید را بلند کرد و با کمک بقیه در کاور گذاشت تا منتقل شود. تکه‌هایی از پیکر آن خانم به دستش چسبیده بود. صحنهٔ بسیار دردناک و تلخی بود...

«زن، زندگی، آزادی»شان این بود؟

آن سوی خیابان، موج انفجار، شیشه‌ها را شکسته و خرده‌هایش را بر سر و صورت خانمی پاشیده بود.شاهوردی در لباس امداد مشغول همین کارها بود که برادرش خودش را به او رساند. در میان آن جمعیت، او را محکم در آغوش گرفت و گفت «بیا بریم.» شاهوردی می‌گفت «نمی‌تونم. نمی‌تونم اینا رو اینجا تنها بذارم. تو برو.»برگشت رو به دوربین مستندسازی که آنجا بود و با گریه گفت «”زن، زندگی، آزادی”شان این بود؟ می‌بینی؟ این همه زن آسیب دیدند. این همه ترس و وحشت...»بچه‌های هلال‌احمر رسیدند. به او گفتند «خانم! شما لباس هلال‌احمر به تن دارید، گریه نکنید. مردم شما را که دیدند، که یک زن در میدان ایستاده، آرام‌تر شدند. اما اگر شما گریه کنید، دل آنها خالی می‌شود.»اما شاهوردی که تکه‌های بدن یکی از شهدا هنوز روی دست‌هایش بود، چطور می‌توانست آرام باشد؟

از ذره‌ای از غبار خاکمان هم نمی‌گذریم

روز قدس رسید. تصمیم داشت آن روز تا جایی که می‌تواند، حضور داشته باشد و بین مردم و رزمنده‌ها گل پخش کند. از حدود ساعت 10 صبح شروع کرد. چند بار مسیر چهارراه ولیعصر تا انقلاب را رفت و برگشت.در آخرین مسیرِ برگشت بود که آن انفجار اتفاق افتاد و یک خانم شهید شد. اگر خودش آنجا نبود، باورش نمی‌شد. اما شاهوردی با چشم خودش دید در حالی که در قلب تهران صدای انفجار می‌آمد و شهیدی روی زمین افتاده بود، مردمی که از آن نقطه دور شده بودند، برمی‌گشتند به سمت محل انفجار و با قدرت بیشتری «الله‌اکبر» می‌گفتند...سال‌ها شعار می‌دادیم که یک وجب از خاکمان را به هیچ بیگانه‌ای نمی‌دهیم. اما انگار امروز این شعار نیاز به اصلاح دارد؛ ما حتی ذره‌ای از غبار این خاک را به هیچ بیگانه‌ای نخواهیم داد!و حالا با این همه شهیدی که تقدیم کرده‌ایم، دشمنی عمیق‌تری با آمریکا و اسرائیل و نوچه‌های داخلی و خارجی‌اش داریم...



ساعدنیوز در فضای مجازی



دیدگاه ها


  دیدگاه ها
از سراسر وب   
پربازدیدترین ویدئوهای روز   
آخرین ویدیو ها