معرفی کامل فیلم سربازهای جمعه

  پنجشنبه، 22 مهر 1400   زمان مطالعه 12 دقیقه
معرفی کامل فیلم سربازهای جمعه
ساعدنیوز: سربازهای جمعه فیلمی به کارگردانی و نویسندگی مسعود کیمیایی وتهیه‌کنندگی مرتضی شایسته محصول سال 1382 است.

به گزارش سرویس فرهنگ و هنر ساعدنیوز، این فیلم داستان چند سرباز است که یک روز جمعه به همراه گروهبان خود به شهر می آیند. این روز تعطیل اما برای آن ها حوادثی تازه در پی دارد و آن ها را به نگاهی دیگر می رساند.

نکاتی درباره فیلم سربازهای جمعه

فیلمنامه نویس و کارگردان: مسعود کیمیایی، بازیگران: محمدرضا فروتن، بهرام رادان، پژمان بازغی، تهیه کننده: مرتضی شایسته، محصول 1382 چهار سرباز به مدت یک شبانه روز به همراه گروهبانشان برای گذران مرخصی به تهران می آیند، و هر یک گرفتار مشکلات خاص پیرامونشان می شوند. یکی از سربازها متوجه می شود که خواهر جوانش گرفتار اعتیاد و فساد اخلاقی شده. او به اتفاق دوستانش برای انتقام از کسی که باعث اعتیاد و فساد خواهرش شده، عزمش را جزم می کند. دختر بیمار گروهبان و قتل شوهر خواهر یکی از سربازها توسط همسرش از اتفاق های فرعی داستان است
خیلی ناجور است. ولی درباره ی سربازهای جمعه می خواهم همان عیب هایی را بنویسم که سال ها درباره فیلم های قبلی کیمیایی می خواندم و چون هواداراش بودم، از خواندنشان زورم می گرفت. در این فاصله هر دوی ما تغییر کردیم. من دیگر آن هوادار قبلی نبودم و کیمیایی نه تنها مشکلات فیلمنامه ای اش را که معمولاً به عشق حال و هوا و شور و حال بعضی صحنه های فیلم هایش بی خیالشان می شدیم، حفظ کرد، بلکه دیگر فیلم هایش هم دیگر آن حال و هوای سابق را نداشت. این هم یکی دیگر از همان حرف هایی است که در دوره ای بعضی ها درباره کیمیایی می گفتند و از خواندنش زورم می گرفت و حالا خودم اول مقاله ام گذاشته ام تا تکلیفم را با فیلم روشن کنم.فیلمنامه سربازهای جمعه، ساختار پرسه واری دارد. چهار تا آدم در شهر راه می افتند و با ماجراهایی رو به رو می شوند. ایده جذاب و دلپذیر اصلی فیلمنامه، بر یک سری تقابل های دو تایی استوار شده: فضای بسته داخل سربازخانه و فضای آزاد و باز شهر، روزهای حضور در نظام و روزهای تعطیلی / جمعه، زندگی در جایی دور از جامعه و بعد حضور در متن این جامعه پر آشوب. این یک الگوی قدیمی در تاریخ سینما هم هست. چند تا آدم در شرایط غیر عادی به هم نزدیک می شوند و همدیگر را می شناسند و بعد در دوره تازه ای باید این همبستگی را حفظ کنند. چهار شخصیت اصلی سربازهای جمعه، چهار تا سربازند که در محیط ظاهراً آرام و منظم پادگان، به هم نزدیک می شوند و وقتی به شهر می آیند، با وجود همه مصیبت هایی که با آن رو به رو می شوند. همبستگیشان را حفظ می کنند. گذشته از همه این حرف ها، سربازخانه و محیط نظامی، دستمایه جذابی برای فیلمسازهاست. شور جوانی به دیوار سفت مقرارت پادگان می خورد و شرایط جالب و تازه ای به وجود می آورد. فیلمنامه، زمان و مکان مشخصی هم دارد که قاعدتاً این قضیه باید به نفعش تمام شود. سربازها یک آخر هفته وقت دارند و در این مدت باید سراغ خانواده هایشان بروند. این محدود بودن زمان آزادی، شرایط جالبی برای نویسنده فراهم می کند، به خصوص آخر داستان که دایره بسته می شود و این فرصت اندک به پایان می رسد. اما اینها همه ایده اولیه است. دستمایه برای ساخت است. گسترش لازم دارد و نظمی که باقی ماجراهای قصه را در این مسیر سامان بدهد. درست اینجاست که کیمیایی تمام مواد اولیه جذابش را به باد می دهد. تا وقتی داخل سربازخانه هستیم، اوضاع کم و بیش رو به راه است. با شلوغی شهر که مواجه می شویم، همه چیز به هم می ریزد.این که می گویم همه چیز به هم می ریزد، منظورم این نیست که باید در چنین ساختار فیلمنامه ای آزاد و رهایی حتماً خودمان را به دستمایه اولیه محدود کنیم و این که چنین فیلمنامه ای قاعدتاً یک نمونه دراماتیک معمولی نیست، با اول و وسط و آخری مشخص که انتظار داشته باشیم وقایع پرده آخر با آن چه در پرده اول یا دوم دیده ایم، چندان ارتباطی داشته باشد. در این ساختار پرسه وار، شخصیت ها آن قدر آزاد هستند که برای خودشان بگردند و گوشه و کنار شهر را سیاحت کنند و وقایع مختلفی را تجربه کنند. مشکل اما از اینجا شروع می شود که نویسنده نمی تواند توازن به درد بخوری بین این وقایع مختلف رعایت کند. این است که مثلاً خاطرات و فلاش بک های مربوط به زندگی نقره ( که خواهر یکی از سربازهاست )، کل ماجرا را به مسیر تازه ای منحرف می کند و کم کم آن قدر شخصیت های اصلی دور می شویم که تدوینگر مجبور است چند تا نمای درشت از صورت بغض کرده بقیه سربازها وسط این خاطرات کنار بگذارد تا چندان از ماجرای اصلی منحرف نشویم. ضمن این که یکی از سربازها ارتباط چندانی با کل ماجرا ندارد. پژمان بازغی مثل یک مداد، سرگردان بین صحنه های مختلف فیلم تاب می خورد و نویسنده تلاش می کند توجیهی برای حضور او در این صحنه ها بتراشد. مصیبت هایی را هم که سر این شخصیت ها می آید، به هیچ شکلی نمی شود در یک مسیر قرار داد و با نخی چیزی به هم وصل کرد. یکی مادرش مرده، یکی خواهرش معتاد شده و دیگری تنها مانده است. نکته مشترک بین آن چه برای این شخصیت ها پیش می آید لابد این است که همه مصیبت دیده اند و انواع و اقسام بلاها برایشان از در و دیوار می بارد و خلاصه این که همه شان بدبخت اند. کم کم تماشاگر خط سیر ماجراهای فیلم را گم می کند و اصلاً یادش می رود که اینها چند تا رفیق اند که برای دو روز تعطیلی به شهر آمده اند و حالا قرار است برگردند پادگان. یعنی آن تقابل ها و وحدت زمان و مکانی که درباره اش صحبت کردیم از دست می روند و بی نظمی که بر کل ماجرا حاکم شده، داستان را به جایی می برد که حاصلش چندان اهمیتی برای ما ندارد. حفظ تعادل در تعریف کردن چنین داستانی، اهمیت فراوانی پیدا می کند، ساختار فیلمنامه به نویسنده اجازه می دهد تا از مرکز بگریزد و فضاهای تازه ای را تجربه کند، اما به هر حال نباید محور مرکزی تمام ماجراها را فراموش کند و هر چند وقت به سمت آن برگردد و توجهش را نسبت به آن از دست ندهد. قرار نیست که همه چیز از وقایع پرده اول سرچشمه بگیرد، اما این هم درست نیست که آن قدر از مرکز دور شویم که از دامنه نفوذ و تأثیر قوه جاذبه خارج شویم و تمام ذرات فیلمنامه، از مسیرشان خارج شوند و در هوا معلق بمانند. چقدر بهتر می شود اگر تا آخر قصه یادمان نمی رفت که اینها چند سربازند که سر دو روز تعطیلی پا به فضای آشفته شهر گذاشته اند و شرایط اینجا با حال و هوای ایزوله داخل پادگان چقدر فرق دارد. بعد به شکلی به آداب و رسوم داخل پادگان برمی گشتیم و فاصله آن فضای پر از قانون و نظم را با آن چه در یک هسته اجتماعی واقعی، یعنی شهر جریان دارد مقایسه می کردیم و عوض آن بی نظمی ناخواسته، از نیروی برخاسته از برخورد این حوزه های متفاوت، به نتایج مورد نظر داستان می رسیدیم. فیلم مکزیکی مادرت هم همین طور، ساخته آلفونسو کوآرون چنین ساختاری دارد و دو نوجوان اصلی داستان در طول یک سفر، از خانواده شان فاصله می گیرند و وجه دیگری از زندگی را کشف می کنند. اما در آن فیلم ساختاری وجود دارد و نشانه های پنهان و به دقت چیده شده ای که هم فضای پیش از مسافرت را یادآوری می کند و هم پله به پله، تغییر جوان ها را نشانمان می دهد. وقتی در ساحل دریای آخر فیلم، آن چادر مسافرتی زیبا فرو می افتد، قاعدتاً باید بفهمیم که آن عیش چند روزه تمام شده و شخصیت ها به زندگی عادی برگشته اند. الگوی سفر و ساختار پرسه اینجا به کمک هم آمده اند و نتیجه مناسبی حاصل شده. ولی رسیدن به چنین ساختاری قاعدتاً حوصله و دقت فیلمنامه نویس را طلب می کند و این که خودش را به زحمت بیندازد تا حرفش را از طریق بنا کردن چنین چهار چوب های ظاهراً محصور کننده و طبعاً اثر بخشی بزند. آقای کیمیایی هم که ظاهراً از این جور حال و حوصله ها ندارد. مهم احتمالاً حرف های ظلم ستیزانه و اعتراض آمیزی است که بر زیان می آورد!کیمیایی حتی حوصله ندارد تا یکی از تم های مرکزی فیلمنامه اش را به شکلی پوشیده تر و پنهان تر، تحویل مخاطبش بدهد. یعنی تقابل دو نوع طرز تفکر که به مرگ عشق و شاعر ختم می شود. راحت ترین ( و البته معمولاً بهترین ) راه در چنین مواردی این است که چنین تقابلی به قالب یک مثلث عشقی در بیایید. دو طرف ماجرا هر دو یک دختر را دوست دارند ( در این قبیل موارد معمولاً می شود این دختر را « مردم ایران » در نظر گرفت ! ) و البته یکیشان می خواهد طرف را نجات بدهد و آن یکی می خواهد او را به دام بیندازد و اسیرش کند. اما نشانه های این دو طرز تفکر در فیلم کیمیایی به روترین و غیر قابل تأویل ترین شکل خودشان محدود شده اند. یک طرف عینک می زند و شعر می خواند و کتاب توی خانه اش ریخته است. آن یکی قصاب است و ساطور دستش داده اند و گوسفند شقه می کند.مثال بزنم ؛ در فیلمنامه دکتر ژیواگو، یک مربع عشقی داریم که دختری به اسم لارا در مرکزش قرار دارد. لارا را می شود به انقلاب روسیه تشبیه کرد و بلاهایی که سرش می آید در چنین چهارچوبی قابل توجیه است. این که یک شاعر چطور با آن رفتار می کند و مرد کاسبی از طبقه اشراف چه دیدی نسبت به آن دارد و یک آرمان گرای حزبی، چه بلایی سر دختر می آورد، تم مرکزی فیلمنامه است. این برخوردها گسترش می یابد و تماشاگر کم کم خودش را در برابر یک منشور چند وجهی حاضر می بیند که شخصیت های مختلف داستان، بازتاب های مختلفی در آن دارند. از همه این حرف ها مهم تر این که خارج از این روابط، این چهار شخصیت شبیه چند تا آدم معمولی هم به نظر می رسند که به قول هیچکاک، دو تا پیرزن پر حرف می توانند سر شام درباره آن چه سر شخصیت های فیلم آمده صحبت کنند و لذتش را ببرند. این آدم ها ضمن این که نماینده جریان های فکری متفاوت اند، در عین حال آدم های جذابی اند که می شود بر سرنوشتشان دل سوزاند. نکته اساسی دیگر این است که این شخصیت ها هر کدام بخشی از حقیقت را در چنگ دارند. مثلاً ویکتور کاماروفسکی منفعت طلب هم که از زیبایی لارا سوء استفاده می کند، صاحب عمل گرایی جذابی است که به وسیله آن لارا را از قصر یخی رویاهای شاعر که توسط سربازهای روس احاطه شده نجات می دهد. هر چند که طبیعی است بخش اصلی دلسوزی ما جذب شاعری شود که عشق به دختر / ملت را با هیچ جور انقلاب بلشویکی عوض نمی کند.اما حالا در فیلمنامه سربازهای جمعه این مثلث عشقی از چند تا آدم تشکیل شده که از صد کیلومتری داد می زنند قرار است نماینده چه طرز تفکری باشند و آن یکی که قصاب است، آدم خیلی بدی است و کسی که عینک و عصا دارد، طبع احساساتی و رمانتیکش قلب آدم را نشانه می رود. اصلاً این مرزبندی بین آن چه به آن جسم می گویند و آن چه روح خوانده می شود زیاده از حد دم دستی و سطحی است و اصل ماجرا خیلی پیچیده تر از این حرف هاست و خلاصه این که نمی توانیم به این سادگی یکی را خوب و آن یکی را بد در نظر بگیریم. مطمئن باشید حتی شاعرها هم از دیدن یک استیک اساسی کیف می کنند و یک قصاب با شقه کردن گوشت می تواند رستگاری را تجربه کند.فیلمنامه سربازهای جمعه گفت و گوهای نچسب و چغری دارد که بازیگرانش پدر خودشان را در می آورند تا بتوانند به شکلی طبیعی و دلچسب آنها را ادا کنند. گاهی قرار است گفت و گوها دنباله همدیگر نباشند و سؤال به جواب ربطی نداشته باشد و از این حرف ها. ولی حاصل کار عوض این که به نتیجه بهتری ختم شود، اغلب خیلی ادایی به نظر می رسند. بعضی وقت ها ماجرا ول می شود و ریتم می افتد و می ایستد تا یکی از آدم ها گفت و گوی مربوط به خودش را بگوید. مثل حرف های بهزاد جوانبخش در کبابی در باب این که زیر پل هوایی نمی شود زد زیر آواز. این مورد البته به خودی خود مشکل چندانی به حساب نمی آید، به شرطی که جذابیت حرف ها، افت ریتم را جبران کند، که نمی کند و انگار نمی ارزد که به قیمت از حرکت ایستادن قلب فیلم چند تا جمله مطنطن دیگر بشنویم. حرف هایی که برای این آدم ها نوشته شده اند، انگار بیشترین کارکردشان این است که اسم نویسنده شان را یاد ما بیاورند و این اصلاً خوب نیست. چه وقتی دختری که اسمش نقره است در تشبیهی بی ربط و نچسب درباره خروجی های درست اتوبان صحبت می کند یا وقتی نظرش را درباره تفاوت طلا و نقره می گوید. مشکل بعدی هم ادای دین های نویسنده به دیگران و بیشتر به خودش در متن است که وقتش را تلف و حواسش را پرت می کند. بعضی از موقعیت ها انگار نوشته شده اند یا به تصویر در آمده اند تا ما را یاد فیلم های دیگر استاد بیندازند. البته گاهی موفق می شوند ولی ما آمده ایم فیلم ببینیم و داستان گوش کنیم. بعد شاید عاشق نویسنده اش هم شدیم.خلاصه این که مسعود کیمیایی که دیگر آن قدرها هم هوادارش نیستم، بد نیست وقت بیشتری صرف داستانش بکند. بیش از این که پی راضی کردن هوادار قدیمی و مبارز سیاسی و اصحاب مطبوعات باشد، غم قصه اش را بخورد. این طوری خیلی بیشتر از آن که کلوزآپش را روی پرده نشانمان بدهد، ما را عاشق خودش می کند. نویسنده ها را دوست داریم چون قصه های خوبی می نویسند یا نویسنده هایی را دوست داریم که قصه های خوبی می نویسند. دلیل دیگری هم اگر در کار است، دور ما را قلم بکشید.

کارگردان فیلم سربازهای جمعه

مسعود کیمیایی متولد 1320 تهران است. وی حرفه فیلمسازی را با دستیاری ساموئل خاچیکیان در فیلم «خداحافظ تهران» آغاز کرد. او نخستین تجربه حرفه ای خود را در فیلم «بیگانه بیا» آموخت. کیمیایی با ساختن فیلم «قیصر» گام در مسیر دیگر نهاد، در حقیقت کیمیایی را می توان آغازگر موج نوی سینمای ایران نامید. وی جزو فیلمسازانی است که به سینمای داستان پرداز تعلق دارد. شاخصه کیمیایی معرفی تعداد زیادی بازیگر به سینمای ایران است. از دیگر فعالیت های وی می توان به داستان نویسی نیز اشاره کرد.

.

بازیگران فیلم سربازهای جمعه

بهزاد جوانبخش ،کیانوش گرامی ،سعید پیردوست ،فرزانه ارسطو،علی اصغر طبسی ،داوود عمادی ،سعید روحانی ،بیژن امکانیان ،مریلا زارعی ،اندیشه فولادوند،محمدرضا فروتن ،بهرام رادان ،پولاد کیمیایی ،پژمان بازغی ،سیاوش شاملو

سایر عوامل فیلم سربازهای جمعه

  • کارگردان: مسعود کیمیایی

  • تهیه کننده:مرتضی شایسته

  • نویسنده: مسعود کیمیایی

  • فیلمبردار:محمود کلاری

  • تدوینگر: آرش معیریان

  • موسیقی: پیمان یزدانیان

مشخصات فیلم سربازهای جمعه

  • ژانر :درام

  • زبان : فارسی​​​​​​

  • امتیاز IMDb: امتیاز 6.2 از 10


دیدگاه ها


  دیدگاه ها
پربازدیدترین ویدئوهای روز   
آخرین ویدیو ها