امروز یکشنبه 25 مرداد 1405،
برای چند لحظه همهچیز را رها کن...
نه جواب کسی را بده،
نه به حرفهای گذشته فکر کن،
نه نگران اتفاقی باش که هنوز نیفتاده است.
فقط نفس بکش...
اگر کسی دلت را شکست،
امروز مجبور نیستی دیگران را ببخشی؛
فقط خودت را از ادامه دادن آن درد آزاد کن.
اگر کسی رفت،
اگر کسی نماند،
اگر حرفی شنیدی که هنوز شبها در ذهنت تکرار میشود،
بگذار برای چند دقیقه دیگر همراهت نباشد.
تو قرار نیست تمام غمهایی را که به تو دادهاند،
تا آخر عمر با خودت حمل کنی.
این لحظه را به خودت هدیه بده...
بگذار روشنایی،
جای تاریکیهای ذهنت را بگیرد.
بگذار آرامش،
جای اضطرابی را بگیرد که مدتهاست پنهانی در قلبت زندگی میکند.
و اگر دلت از چیزی گرفته،
لازم نیست امروز وانمود کنی که حالت خوب است.
فقط آرام به خودت بگو:
«من حق دارم خسته باشم؛
اما قرار نیست برای همیشه خسته بمانم.»
هر چیزی که دیگر به آرامش تو تعلق ندارد،
آرامآرام از زندگیات دور شود.
هر فکری که بیدلیل قلبت را میترساند،
خاموش شود.
هر خاطرهای که هنوز اشکت را درمیآورد،
این بار به جای درد، برایت درس و رهایی به جا بگذارد.
و خدا کند امروز،
همان چیزی که مدتهاست در سکوت از خدا میخواهی،
راهی برای رسیدن به قلبت پیدا کند.
چشمهایت را ببند...
یک نفس عمیق بکش...
و با بازدم،
تمام چیزهایی را که دیگر نمیخواهی با خودت به فردا ببری،
رها کن.
امروز قرار نیست همه مشکلاتت حل شود؛
فقط قرار است قلبت کمی سبکتر شود.
اگر این چند لحظه چیزی را در قلبت زنده کرد،
در کامنت فقط بنویس:
«رها میکنم.»
شاید همین دو کلمه، شروع آرامشی باشد که مدتها منتظرش بودی.