اشعار فارسی استاد شهریار؛ قسمت 5-بیگانه شمردند مرا در وطن خویش، تا بی وطن و از همه بیگانه بمیرم/ آخرین عاشقانه ی استاد شهریار در آخرین روزهای عمرشان روی تخت بیمارستان

  پنجشنبه، 16 بهمن 1404
اشعار فارسی استاد شهریار؛ قسمت 5-بیگانه شمردند مرا در وطن خویش، تا بی وطن و از همه بیگانه بمیرم/ آخرین عاشقانه ی استاد شهریار در آخرین روزهای عمرشان روی تخت بیمارستان
ساعدنیوز: آخرین ویدیوی ضبط شده از شعرخوانی استاد شهریار در آخرین روزهای عمر گرانقدرشان را مشاهده می کنید.

به گزارش سرویس فرهنگ و هنر ساعد نیوز، سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار، شاعر پارسی‌گوی آذری‌زبان، در سال 1285 هجری شمسی در بازارچه میرزا نصراله تبریزی واقع در چای کنار چشم به جهان گشود. در سال 1328هجری قمری که تبریز آبستن حوادث خونین وقایع مشروطیت بود پدرش او را به روستای قیش قورشان و خشکناب منتقل نمود. دورهٔ کودکی استاد در خاستگاه پدری و در آغوش طبیعت و روستا سپری شد که منظومه حیدربابا مولود آن خاطرات است.

او تحصیلات خود را در مدرسهٔ متحده و فیوضات و متوسطهٔ تبریز و دارالفنون تهران گذراند و وارد دانشکدهٔ طب شد. سرگذشت عشق آتشین و ناکام او که به ترک تحصیل وی از رشتهٔ پزشکی در سال آخر منجر شد، مسیر زندگی او را عوض کرد و تحولات درونی او را به اوج معنوی ویژه‌ای کشانید و به اشعارش شور و حالی دیگر بخشید. وی سرانجام پس از هشتاد و سه سال زندگی شاعرانهٔ پربار در 27 شهریور ماه 1367 هجری شمسی درگذشت و بنا به وصیت خود در مقبره الشعرای تبریز به خاک سپرده شد.

در این ویدیو بعد از شنیدن ماجرای ملاقات تصادفی شهریار با عشق دوران جوانی و سروه شدن غزل گوهر فروش، این شعر زیبا را با صدای محسن چاووشی شنیدید. در ادامه متن شعر و روز دیدار را از زبان خود استاد خواهید خواند.

متن شعر

مست آمدم ای پیر که مستانه بمیرم
مستانه در این گوشه ی میخانه بمیرم
درویشم و بگذار قلندر منشانه
کاکل همه افشان به سر شانه بمیرم
میخانه به دور سر من چرخد و اینم
پیمان که به چرخیدن پیمانه بمیرم
من بلبل عشاق به دامی نشوم رام
در دام تو هم بی طمع دانه بمیرم
شمعی و طواف حرمی بود که می خواست
پروانه بزایم من و پروانه بمیرم
من دُرِ یتیمم صدفم سینه دریاست
بگذار یتیمانه و دردانه بمیرم

بیگانه شمردند مرا در وطن خویش
تا بی وطن و از همه بیگانه بمیرم
گو نی زن میخانه بگو جان به لب آور
تا با تب و لب بر لب جانانه بمیرم
آن سلسله ی زلف که زنار دلم بود
در گردنم آویز که دیوانه بمیرم

این دیر مغان ته چک ایران قدیم است
اینجاست که من بی چک و بی چانه بمیرم
در زندگی افسانه شدم در همه آفاق
بگذار که در مرگ هم افسانه بمیرم
در گوشه ی کاشانه بسی سوختم اما
آن شمع نبودم که به کاشانه بمیرم


برای مشاهده سایر اشعاربا سرویس فرهنگ و هنر ساعدنیوز همراه باشید.

دیدگاه ها


  دیدگاه ها
آخرین ویدیو ها