حلما؛ دخترک یک‌و‌نیم ساله‌ای که «دختر ایران» شد + فیلم لحظه نجات از زیر آوار

  سه شنبه، 04 فروردین 1405 ID  کد خبر 530709
حلما؛ دخترک یک‌و‌نیم ساله‌ای که «دختر ایران» شد + فیلم لحظه نجات از زیر آوار
ساعدنیوز: حلما، دختر یک‌و‌نیم ساله تبریزی است. کودکی که در حمله صهیونی آمریکایی به یک واحد مسکونی، تمامی اعضای خانواده پنج نفره خود را از دست داد. دخترکی که حالا فرزند تمامی مردم «ایران زمین» است.

به گزارش سرویس سیاسی پایگاه خبری ساعدنیوز، دقایقی از بامداد دوشنبه سوم فروردین 1405 نگذشته است. دخترک قصه‌مان مشغول بازی و شیطنت با خواهر و برادرش است. مادر نهیب می‌زند: «بچه‌ها زود بخوابید که فردا می‌ریم خونه مادربزرگتون. هر کس دیر خوابید، دیگه از مهمونی خبری نیستا!»

زهرا دختر ارشد خانواده و کلاس ششمی و امیرحسین فرزند بعدی، کلاس سومی است. تذکرات مادر چندان روی این دو افاقه نمی‌کند اما تهدید بر روی دخترک قصه‌مان، حلمای یک و نیم ساله کارساز است.

نیم نگاهی به زهرا و نیم نگاهی دیگر به امیرحسین می‌اندازد؛ انگار می‌خواهد با نگاهش به خواهر و برادر بفهماند که نکند او را در مهمانی صبح فردا فراموش کنند.

به سختی اما با شوق بسیار، چشم‌هایش را می‌بندد؛ امروز برخلاف شب‌های گذشته برای خواب‌رفتن به لالایی مادر هم نیازی ندارد، انگار دارد خود را خو می‌دهد به شب‌های بی‌لالایی!

بالاخره خیلی زود به امید مهمانی خانه مادربزرگ و بازی و شیطنت با بچه های فامیل خوابش می‌برد. اما این خواب فرق دارد با خواب‌های همیشگی‌ دخترک قصه‌مان!

ساعت حدود سه و نیم بامداد است. صدای وحشتناکی، دختر‌ک را از خواب می پراند. همه جا تاریک است، سینه اش سنگینی می‌کند؛ انگار خروارها خاک بر رویش آوار شده‌اند. سعی می‌کند چشمانش را باز کرده و اثری از پدر و مادر بیابد. چرا خبری از زهرا و امیرحسین نیست؟ نکند همگی او را جا گذاشته‌ و رفته‌اند مهمانی؟

گریه می‌کند؛ با صدای بلند گریه می‌کند. همیشه مادر با گریه‌های شبانه‌اش از خواب می‌پرید و به سراغش آمده و با آغوشش، او را آرام می کرد. اما خبری از مادر نیست.

گریه ها ادامه دارد. ناگهان صدای مردی می‌آید؛ نه، صدای پدرش نیست! صدایی است ناآشنا اما مهربان! «قربونت برم، کمی صبر کن، الان از اونجا میاریمت بیرون!»

حالا صداهای ناآشنا زیاد شده است. هر کس از یک طرف، قربان صدقه دخترک می‌رود. «دورت بگردم، نترسی‌ها! الان نجاتت می‌دیم!»

ترس، نگرانی، پریشانی و دلهره هجوم آورده است به سوی دخترک. بلاخره آزادش می‌کنند از بند خاک و آوار! مرد غریبه او را در آغوش گرفته و با «دورت بگردم»هاش، برای دخترک پدری می‌کند؛ اما حلما بعد از این همه گریه و کابوس، آغوش پدر را می‌خواهد.

صورتش زخمی شده، دست و پاهایش هم هم‌چنین. دیگر نا ندارد. شاید اصلا دارد خواب می‌بیند. دوباره چشم‌هایش را می‌بندد تا از این کابوس شبانه نجات یابد.

چشم‌هایش را ‌روی هم می‌گذارد؛ شاید این بار با صدای نهیب مادر بیدار شود که « بچه ها، بیدار شید؛ دیر شده. حلما زود باش بیدار شو، جا می‌مونیا از مهمونی!»

به یاد حلما، دختر یک و نیم ساله قصه‌مان که شامگاه دوشنبه سه فروردین 1405، در حمله وحشیانه صهیونی آمریکایی به یک واحد مسکونی در تبریز، پدر، مادر، خواهر و برادرش را از دست داده و تنها بازمانده این خانواده پنج نفره شد.

دخترکی که مادربزرگ‌اش ساعاتی بعد در بدرقه پیکر خانواده با گریه از نگرانی‌اش برای حلما می‌گوید. از اینکه حلما هیچگاه بدون لالایی مادر خواب نمی‌رفت، از اینکه او جز از دست مادرش، از دست کس دیگری غذا نمی‌خورد!

اما حلما، این دخترک قصه‌مان به حکمت الهی زنده ماند تا بزرگ شده و به شیرزنی همچون مادر و خواهر شهیدش تبدیل شود. شیرزنی که خار چشم دشمنان ایران و اسلام خواهد بود.


دیدگاه ها


  دیدگاه ها
پربازدیدترین ویدئوهای روز   
آخرین ویدیو ها