داستان دختری که به خاطر جانباز لانچر چادری شد و زندگی‌اش مسیر تازه‌ای گرفت

  سه شنبه، 15 اردیبهشت 1405 ID  کد خبر 538659
داستان دختری که به خاطر جانباز لانچر چادری شد و زندگی‌اش مسیر تازه‌ای گرفت
ساعدنیوز: کنار موکب‌ها دو مرد جاافتاده ایستاده‌اند و صمیمانه با هم خوش و بش می‌کنند. همسر یکی از آنها با فاصله‌ای اندک روی زیراندازی نشسته و ذکر می‌گوید. می‌روم سراغش و سر صحبت را باز می‌کنم. بانوی میانسال که هر شب در میدان است می‌گوید «باورت نمیشه اگه بگم این آقا کیه که داره با همسرم حرف می‌زنه!»

به گزارش سرویس جامعه ساعدنیوز به نقل از همشهری، این شب‌ها همهٔ میدان‌های ایران یک‌دست پرچم به‌دست شده‌اند. همدلی و یک‌رنگی قلب‌ها را از نگاه‌ها می‌خوانی، آن وقتی که با لبخندی ساده، دوستی صمیمی برای خودت دست و پا می‌کنی، با یک قدم جا باز کردن برای کناردستی‌ات، مهربانی می‌ورزی، و با نگاهی گذرا آشنایی قدیمی را پیدا می‌کنی.
این شب‌ها پر از روایت‌های ریز و درشتی است که از هر کدامشان درس‌های سرنوشت‌سازی می‌توان آموخت...

به خاطر جانبازی تو، چادری می‌شوم

شور عجیب و غریب میدان انقلاب را بچه‌ها طور دیگری دوست دارند. هر چند شب یک بار میدان درخواستی‌شان «انقلاب» است. و به قول شهید حسن باقری «ای بسا سعادت!» که برای ما هم محل دید و بازدید رفقا و آشنایان است.

کنار یکی از خویشاوندان نزدیک که در تجمع همدیگر را دیده‌ایم ایستاده‌ام. خانمی از جلویمان رد می‌شود. «فامیل» با هیجان بازوی خانمِ عبوری را می‌فشارد و می‌گوید «عه! چادر پوشیدی؟» خانم می‌خندد، می‌گوید «آره دیگه! قول دادم!» و مسیرش را ادامه می‌دهد.

مکالمهٔ کوتاه و جالبی به نظرم می‌رسد. با کنجکاوی می‌پرسم «می‌شناختیش؟»

تعریف می‌کند «شبی که حسین محمدی، جانباز لانچر، آمد میدان انقلاب و ماجرای جانباز شدنش را تعریف کرد، مردم خیلی منقلب و متأثر شدند. مثل حضرت عباس علیه‌السلام جانباز شده بود. در حالی که دستی در بدن نداشت، با صورت زمین خورده بود... همه به شدت گریه می‌کردند. همین خانم از داربست‌های جلوی جمعیت رد شد و خودش را پای صحنه رساند. چفیه‌ای دور سرش بسته بود، اما حجاب چندانی نداشت. به این جانباز قول داد که “من به خاطر تو چادری میشم.” حالا که دیدم واقعاً چادری شده برایم جالب بود.»

«نزدیک بود همدیگه رو بکُشیم!»

کنار موکب‌های میدان انقلاب، دو مرد جاافتاده ایستاده‌اند و مثل دو دوست قدیمی با هم خوش و بش می‌کنند. همسر یکی از آنها با فاصله‌ای اندک روی زیراندازی نشسته و ذکر می‌گوید. می‌روم سراغش و سر صحبت را باز می‌کنم؛ «حاج‌آقا خوب گرم گرفتن با رفقاشون.»

بانوی میانسال که هر شب در میدان است می‌گوید «باورت نمیشه اگه بگم این آقا کیه که داره با همسرم حرف می‌زنه!»

کنجکاوانه و دقیق‌تر نگاهش می‌کنم تا شاید چهرهٔ وزیر یا وکیلی را در او ببینم. اما مرد مو سپید، شبیه تمام مردان جاافتادهٔ دیگری است که نمی‌شناسم.

خانم تعریف می‌کند «چند سال پیش راهپیمایی 22 بهمن، یکی از چتربازها مجبور شد بین جمعیت فرود بیاد. نزدیک بود بخوره به حاج‌آقا، یعنی همسر من. اون چترباز، همونیه که الان داره با حاج‌آقا خوش و بش می‌کنه! چند شب پیش همسرم این آقا رو دید و همین جوری با هم هم‌صحبت شدن. بعد شروع کردن به خاطره گفتن که رسیدن به این خاطره. این آقا هم گفت “اون چترباز من بودم حاجی! نزدیک بود همدیگه رو بکُشیم!”»

الحق که دنیا جای کوچکی است...

مهرسانا؛ دخترکی که دل‌تنگِ آقاست

می‌رویم به میدان پونک. آنجا هم دست کمی از میدان‌های دیگر ایرانمان ندارد این شب‌ها.

خانمی که در غرفه‌ای در میدان تجمعات شبانه خطاطی می‌کند، از «مهرسانا» می‌گوید؛ دختر 7 ساله‌ای که سرطان داشت؛ «مادرش تعریف می‌کرد که از زمان شهادت آقا، بیماری مهرسانا عود کرد و شدت گرفت. می‌گفت دوست داشته آقا را ببیند، اما قسمت نشده. بعد از شهادت آقا مدام بهانهٔ ایشان و دیدارشان را می‌گرفت. با او حرف زدم. خیلی غصه داشت. اما راضی شد به جای دیدن آقا، برود کربلا. قرار شد مادرش او را ببرد زیارت.»

دخترک «یا فاطمه زهرا» را انتخاب کرده بود که برایش خطاطی کنند. به هیچ روشی راضی نشده بود که بدون نوبت خطش را بنویسند و تحویل دهند. سِوِر ایستاده بود که «نه، من نمی‌خوام نوبت کسی رو بگیرم!»
خانم خطاط می‌گوید «خط دو سه نفر را که نوشتم، گفتم بیا، حالا نوبت توست. خندید و گفت “نه، من این آخرم، هنوز نوبتم نشده.” تا وقتی واقعاً نوبتش نشد، جلو نیامد.»


ساعدنیوز در فضای مجازی



دیدگاه ها


  دیدگاه ها
از سراسر وب   
پربازدیدترین ویدئوهای روز   
آخرین تصاویر   
آخرین ویدیو ها