به گزارش سرویس دانشگاه پایگاه خبری ساعدنیوز، کاکاوند با آن لحن سنگین و برآمده از عمق درد، انگار نه فقط کلمات را میخواند، بلکه زخم هر پرندهٔ اسیر را دوباره زنده میکند. وقتی میگوید «چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد»، شنونده را به حسرتِ آزادیِ نادیده میبرد؛ آزادیای که حتی طعماش را هم بسیاری نچشیدهاند.
بیت دوم، با آرزوی رهایی کامل («چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد»)، نقطهٔ اوج امیدواریِ شکنندهٔ شعر است؛ اما بلافاصله با ضربهٔ سنگین بیت سوم («پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند») همه چیز فرو میریزد. اینجا دیگر نه امیدی به پرواز هست و نه حتی به رهایی ظاهری؛ فقط یک زندانِ بیانتها باقی میماند. کاکاوند این تضاد را با مکثهای دقیق و تغییر تن صدا چنان اجرا میکند که شنونده احساس میکند خودش همان مرغ است: نه آزاد، نه در حال رهایی، فقط زخمی و محبوس.
بیت پایانی («چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد») شاید تلخترین و در عین حال عمیقترین پیام شعر باشد. کاکاوند اینجا صدایش را به لرزهای دردناک میکشاند؛ گویی دارد فریاد میزند که آزادیِ ظاهری بدون توانِ پرواز، از اسارت بدتر است. این اجرا نه فقط یک شعرخوانی، بلکه روایتِ یک تراژدیِ جمعی است؛ تراژدیِ انسانهایی که بالهایشان را بریدهاند و بعد درِ قفس را برایشان باز گذاشتهاند تا تماشا کنند چگونه بیحرکت میمانند و میمیرند.