اینکه میپرسی که را خواهی که مینالی چنین
تا بکی پرسی ومن گویم نگارخویش را
****
طبیب چارۀ دلخسگان عشق مجوی
که دردمند بلا دشمن است دارورا
****
ازبس هجوم کرده بچشمم خیال دوست
چندان مجال نیست که بینم جمال دوست
****
ازازل سینۀ ما وقف غم جانان بود
بروای عیش که این خانه نه جای طرب است
****
وفا کردی زاول تا نهی برپای دل بندم
ولی آخرجفا کردی چومحکم گشت پیوندم
****

که من پروانۀ اوباشم واوشمع محفلها
****
همه گویند که پروانه بود عاشق شمع
عاشق کیست بگوشمع ، به این سوزوگداز
****
داده چشمان تودرکشتن ما دست بهم
فتنه برخاست چوبنشست دوبد مست بهم
****
بجزتوکیست که حسنش دلی زما ببرد
گرفتم ازتوکسی دل برد کجا ببرد
****
صبرگویند که هرمشکل ازاوآسان است
مشکل این است که صبرازتومراآسان نیست
****
من طبیبا زتوبرخویش خبردارترم
که مرا سوزفراقست وتوگوئی که تب است
****
طبیب شهرکه هردرد را دوائی جست
بدرد عشق نداند کسی چه درمان گفت
****
پروانه بیک سوختن آزاد شد ازشمع
بیچاره دل ما ست که درسوزوگدازاست
****
ازمکافات بیندیش که درشرح وفا
گردن شمع بخون خواهی پروانه زدند
****

لیک شادم که نظر بر دگری نیست تو را
ترسم آیینه ی حُسن تو ز خط گیرد رنگ
ای که از آه ضعیفان خبری نیست تو را
حاش لله که من از پای تو بردارم سر
با من بی سر و پا،گر چه سری نیست تو را
گشت افزون ز خطت حُسن جفا افزون کن
دگر از آه ضعیفان اثری نیست تو را
وه که یک باره وصال از غم هجر تو بسوخت
وز غم سوخته جانان،خبری نیست تو را
****

فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست به هم
هر یک ابروی تو کافی است پی کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پیوست به هم ؟
شیخ پیمانه شکن،توبه به ما تلقین کرد
آه از این توبه و پیمانه که بشکست به هم
عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست به هم
مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال
که خم گیسوی او بافته چون شست به هم
دست بردم که كشم تیر غمش را از دل
تیر دیگر زد و بردوخت دل و دست به هم
هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال
غیر آسودگی و عشق که ننشست به هم
****