مجموعه ای از اشعار وصال شیرازی

  چهارشنبه، 24 فروردین 1401   زمان مطالعه 1 دقیقه
مجموعه ای از اشعار وصال شیرازی
محمدشفیع شیرازی (۱۱۹۷–۱۲۶۲ ه‍. ق/ ۱۷۸۳–۱۸۴۶ م) فرزند محمد اسماعیل، داماد رحمتعلیشاه شیرازی متخلص به وصال و کنیه‌اش ابومحمد و ابواحمد، از شعرا، ادیبان و خوشنویسان معروف شیرازی در سده سیزدهم هجری بود. او گاهی آثار خوشنویسی خود را با امضاء «میرزا کوچک» و گاهی با نام «وصال شیرازی» رقم می‌زد.در این بخش مجموعه ای از اشعار وصال شیرازی را می خوانید

اینکه میپرسی که را خواهی که مینالی چنین

تا بکی پرسی ومن گویم نگارخویش را

****

طبیب چارۀ دلخسگان عشق مجوی

که دردمند بلا دشمن است دارورا

****

ازبس هجوم کرده بچشمم خیال دوست

چندان مجال نیست که بینم جمال دوست

****

ازازل سینۀ ما وقف غم جانان بود

بروای عیش که این خانه نه جای طرب است

****

وفا کردی زاول تا نهی برپای دل بندم

ولی آخرجفا کردی چومحکم گشت پیوندم

****

وصال شیرازی
چرا چون شمع سرتا پابسوزم زآتش غیرت

که من پروانۀ اوباشم واوشمع محفلها

****

همه گویند که پروانه بود عاشق شمع

عاشق کیست بگوشمع ، به این سوزوگداز

****

داده چشمان تودرکشتن ما دست بهم

فتنه برخاست چوبنشست دوبد مست بهم

****

بجزتوکیست که حسنش دلی زما ببرد

گرفتم ازتوکسی دل برد کجا ببرد

****

صبرگویند که هرمشکل ازاوآسان است

مشکل این است که صبرازتومراآسان نیست

****

من طبیبا زتوبرخویش خبردارترم

که مرا سوزفراقست وتوگوئی که تب است

****

طبیب شهرکه هردرد را دوائی جست

بدرد عشق نداند کسی چه درمان گفت

****

پروانه بیک سوختن آزاد شد ازشمع

بیچاره دل ما ست که درسوزوگدازاست

****

ازمکافات بیندیش که درشرح وفا

گردن شمع بخون خواهی پروانه زدند

****

شعر وصال شیرازی
گر چه بر من ز عنایت نظری نیست تو را

لیک شادم که نظر بر دگری نیست تو را

ترسم آیینه ی حُسن تو ز خط گیرد رنگ

ای که از آه ضعیفان خبری نیست تو را

حاش لله که من از پای تو بردارم سر

با من بی سر و پا،گر چه سری نیست تو را

گشت افزون ز خطت حُسن جفا افزون کن

دگر از آه ضعیفان اثری نیست تو را

وه که یک باره وصال از غم هجر تو بسوخت

وز غم سوخته جانان،خبری نیست تو را

****

مجسمه وصال شیرازی
داد چشمان تو در کشتن من دست به هم

فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست به هم

هر یک ابروی تو کافی است پی کشتن من

چه کنم با دو کماندار که پیوست به هم ؟

شیخ پیمانه شکن،توبه به ما تلقین کرد

آه از این توبه و پیمانه که بشکست به هم

عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت

زلف او باز شد و کار مرا بست به هم

مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال

که خم گیسوی او بافته چون شست به هم

دست بردم که كشم تیر غمش را از دل

تیر دیگر زد و بردوخت دل و دست به هم

هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال

غیر آسودگی و عشق که ننشست به هم

****


دیدگاه ها

  دیدگاه ها
نظر خود را به اشتراک بگذارید
آخرین ویدیو ها