به گزارش سرویس فرهنگ و هنر ساعدنیوز، همه چیز از یک روز کاملاً معمولی شروع شد. سلطان مسعود، پادشاه مقتدر، بر اثر یک اتفاق ناگهانی از سپاه خود جدا ماند و تنها و بیهمراه، اسبش را به تاخت درآورد. او خسته و سرگردان به ساحل دریا رسید، اما تصویر غیرمنتظرهای که در آنجا دید، مسیر حرکتش را عوض کرد. کودکی تنها، غمگین و افسرده کنار آب نشسته بود و با چشمانی ناامید به توری که به آب انداخته بود نگاه میکرد. شاه از اسب پیاده شد، کنار او نشست و پرسید: «چرا اینقدر غمزدهای؟» پاسخ کودک، دل پادشاه را لرزاند؛ او و 7 خواهر و برادر یتیمش، تمام امیدشان به همین یک ماهی بود که شاید تا شب صید کنند تا گرسنه نمانند.
سلطان مسعود که تحت تأثیر قرار گرفته بود، پیشنهادی عجیب داد: «دوست داری امروز با هم همبازی شویم و ماهی بگیریم؟» کودک با خوشحالی پذیرفت. آن روز، ورق برگشت؛ به برکت حضور پادشاه، بخت به آن خانواده فقیر رو کرد و به جای یک ماهی، صد ماهی به دام افتاد! کودک با شگفتی گفت این از طالع بلند توست. پادشاه لبخندی زد، بر اسب سوار شد و به طفل گفت: «اگر بدانی چه کسی کنار تو قلاب به آب انداخته، راز این خوشاقبالی را میفهمی. امروز تمام ماهیها برای تو، اما فردا هرچه صید کنی سهم من است!»
روز بعد، سلطان بر تخت سلطنت نشست و فوراً مأموری را فرستاد تا همبازی کوچکش را به قصر بیاورند. وقتی کودک وارد شد، شاه او را در برابر چشمان حیرتزده وزرا و امیران، کنار خود روی مسند شاهی نشاند. درباریان با اعتراض و تعجب پچپچ میکردند که «این پسر فقط یک گدای فقیر است!» اما پاسخ شاه ماندگار شد: «ما وقتی کسی را به دوستی پذیرفتیم، دیگر او را رد نمیکنیم.» شاه آنقدر به او عزت داد که کودکِ دیروز، به بزرگی امروز رسید. وقتی از پسرک پرسیدند چگونه به این مقام رسیدی؟ جملهای تاریخی گفت: «شادی آمد و شیون گذشت؛ چرا که صاحب دولتی از کنار من عبور کرد.»
آیا تا به حال در زندگی شما هم پیش آمده که یک دیدار کاملاً تصادفی، یک آدم جدید یا یک اتفاق بیدلیل، مسیر زندگیتان را به کل تغییر دهد و به قول عطار «صاحب دولتی» از کنارتان بگذرد؟ داستان یا تجربه خودتان را در بخش نظرات با ما به اشتراک بگذارید.