اگر دلت شکسته، این شعر شهریار تمام وجودت را به آتش می‌کشد؛ آشیان سوخته‌ام من... /وقتی با تک‌تک سلول‌هایش این غزل را فریاد می‌زند! + فیلم

  پنجشنبه، 11 تیر 1405
اگر دلت شکسته، این شعر شهریار تمام وجودت را به آتش می‌کشد؛ آشیان سوخته‌ام من... /وقتی با تک‌تک سلول‌هایش این غزل را فریاد می‌زند! + فیلم
ساعدنیوز: در میان صدها غزل سوزناک استاد شهریار، تک‌بیت‌هایی وجود دارند که شعر نیستند، بلکه تکه‌ای از روحِ زخمی او هستند. ویدیو و صدای غم‌انگیزِ شعرخوانی اردشیر رستمی با بیتِ «من دگر سوی چمن هم سر پروازم نیست»، دست روی یکی از شخصی‌ترین و در عین حال عمومی‌ترین دردهای بشری می‌گذارد.

به گزارش سرویس فرهنگ و هنر ساعدنیوز، روایتی که می‌شنویم، بخشی از یک غزل عمیق و استعاری است. شهریار در این ابیات، خود را به مرغی تشبیه می‌کند که دیگر میل و رغبتی به باغ و چمن ندارد. او می‌گوید:

«که پروازم اگر هست، دلِ بازم نیست...»

بزرگ‌ترین پارادوکسِ غم‌انگیز این شعر همین‌جاست؛ او تواناییِ پریدن را دارد، اما دیگر «دلی» برایش باقی نمانده تا به این پرواز دلخوش کند. او تماشای چمن و ساختن آشیانه را ارزانیِ دیگر مرغانِ بی‌خبر می‌کند و خودش را یک «آشیان‌سوخته» می‌نامد؛ کسی که خانه‌ی آرزوهایش خاکستر شده و از آن بدتر، هیچ «هم‌آوازی» هم ندارد تا در این مصیبت با او هم‌نوا شود.

داستان این شعر، همان داستانِ معروف و نافرجام عشق جوانی شهریار است. شهریار در جوانی دلباخته‌ی دختری به نام «ثریا» (یا همان پری) شد؛ عشقی که به وصال نرسید و معشوقه به اجبار با شخص دیگری ازدواج کرد. سال‌ها گذشت، شهریار پیر و پرآوازه شد، اما این زخم هرگز کهنه نشد.

گفته می‌شود این غزل و لحنِ سوزناک، متعلق به دوران میانسالی و پیری استاد است؛ زمانی که معشوقه‌ی دوران جوانی‌اش پس از سال‌ها دوری و بعد از شکست‌های زندگی، دوباره سراغ او را می‌گیرد یا شهریار تصویر او را در پیری می‌بیند. اما دیگر خیلی دیر شده بود. شهریار در پاسخی تلخ به این بازگشتِ دیرهنگام، این غزل را سرود تا بگوید: «زمانی که باید می‌آمدی نیامدی، حالا دیگر بال دارم، اما دلی برای پریدن ندارم. آشیانه‌ی من سال‌ها پیش سوخت...» این شعر، مرثیه‌ای است برای فرصت‌های سوخته و عشق‌هایی که در زمانِ اشتباه زنده می‌شوند.

من دگر سوی چمن هم سر پروازم نیست

که پر بازم اگر هست دل بازم نیست

آشیان ساختن ارزانی مرغان چمن

آشیان سوخته ام من که هم آوازم نیست

چون توانم که سر آرم به دم ساز که ساز

همه از سر کندم باز که دمسازم نیست

مطربم گو به سلامت برو و ساز ببر

که به سر شوری از آن سلمک و شهنازم نیست

ساز اگر دم زنم از آتش من می سوزد

گو بسوزد که غم سوختن سازم نیست

ای که گاهت سر ناز است و گهی روی نیاز

من همان روی نیازم که سر نازم نیست

دم بنای غم خود زن که نوایی داند

من دگر ساز دل قافیه پردازم نیست

آخر آن دقت و مشقم به خط عشق گذشت

حالیا حال و مجال قلم اندازم نیست

شاخص فقرم و چندان متمایز از خلق

که کسی منکر شخصیت ممتازم نیست

به حریمی زده ام پای سریر عزّت

کز فلک داعیه ی حرمت و اعزازم نیست

آهم آیینه ی دل گاه مکدّر سازد

به گمانی که دگر شاهد طنّازم نیست

در کتابی که منم اول و آخر مطلب

من سرانجام نگیرم که سرآغازم نیست

شهریارم بهر اسبی که بگردانم پای

گرچه شمشیر مصاف و صف سربازم نیست

لیکن از فتنه ی عشق تو عنان می پیچم

که دگر توسن طبع تتری تازم نیست

به نظر شما تلخ‌ترین قسمت این داستان چیست؟ اینکه در اوجِ توانایی، دیگر دل و دماغی برای آرزوهایمان نداشته باشیم، یا اینکه معشوق درست زمانی برگردد که دیگر دیر شده است؟ نظرتان را برای ما بنویسید.




برچسب‌ها: شعرخوانی شهریار اردشیر رستمی

  نظرات
نظر خود را به اشتراک بگذارید
دسترسی سریع:
صفحه اصلی ویدیو ها

ساعدنیوز در فضای مجازی
لینک کوتاه مطلب:

صفحه‌اصلی ویدیو ها