به گزارش سرویس فرهنگ و هنر ساعدنیوز، بگذارید از تضاد بیرحمی بگوییم که در جان این شعر شعله میکشد. پناهی دست روی «تابه جهیزیه» میگذارد؛ شیئی بیصدا که در کوران سخت فقر، سیاه شد، دستهاش ذوب شد و رنگش رفت، اما خانه را ترک نکرد. او ماند و در آتش نداری سوخت، اما وفادار ماند.
در نقطه مقابل، معشوقی قرار دارد که ادعای عشق میکرد، اما با اولین سیلیِ روزگار و وزش بادِ سختی، چمدانش را بست و رفت. این شعر، داستان تمام کسانی است که وفاداری را در چشمان آدمها جستجو کردند اما آن را در کنج خلوت خانهشان و در میان وسایل ساده خود یافتند.
«بگذریم از گذران آن همه رویاهایش؛ حسرت دیدن فر، پختن پیتزاهایش...»
این خط از شعر، تیر خلاصی بر قلب مخاطب است. پناهی در اینجا فقط از یک ظرف آشپزی حرف نمیزند؛ او از رویاهای کوچک و سادهای میگوید که زیر بهمنِ سنگینِ بیپولی دفن شدند. از آشپزخانهای که قرار بود کانون گرم یک خانه عاشقانه باشد، اما تبدیل به مسلخ آرزوها شد. این درد مشترک تمام دلشکستگانی است که در اوج سادگی، دنیایی شاد میخواستند، اما فقر و بیوفایی، سهمشان را تنها «گریههای بیصدا اما تابان» کرد.
شنیدن این ابیات با صدای لرزان و نگاه پر از بغض، آینهای است روبروی هر کسی که طعم گسِ یک رابطه ناتمام، یک فقر تحمیلی و یک حسرت ابدی را چشیده است. پناهی با همان لحن ساده و بیریا به ما یادآوری میکند که گاهی صبورترین و وفادارترین همراهان ما در زندگی، همان وسایل بی زبانی هستند که پا به پای دردهایمان سکوت کردند، سوختند و با ما پیر شدند.
«تابهی جهیزیهمون یادت میآد؟
باوفاتر از تو بود...
سوخت با آتشِ فقر که مرا میسوزاند،
ساخت با چربی و چرک، هفته و هفت نیمرو!
دستهاش آب شد و رنگش رفت...
بگذریم... بگذریم از گذرانِ آن همه رویاهایش؛
حسرتِ دیدنِ فِر، پختنِ پیتزاهایش!
گاهگاهی از اثرِ بیتابی، گریه میکرد
ولی تابانه! آتشِ فقر مرا میبوسید،
همزمان با دلِ من میپوسید...
دلِ من! تابهی رویاهایم...»
حسین پناهی دژکوه (زادهٔ 6 شهریور 1335 – درگذشتهٔ 14 مرداد 1383) بازیگر، کارگردان نمایش، نویسنده و شاعر بود. او در سال 1369 برندهٔ دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول مرد از جشنوارهٔ فیلم فجر شد. وی در 14 مرداد 1383 در سن 47 سالگی بر اثر سکته قلبی درگذشت و در قبرستان شهر سوق (واقع در استان کهگیلویه و بویر احمد) به وصیت خود وی و به دلیل اینکه مادرش در آنجا دفن شده بود به خاک سپرده شد. علت مرگ وی بنا به گواهی فوت ایست قلبی بودهاست. وی یک دفتر شعر و یک نوشته تئاتر به نام چیزی شبیه زندگی 2 دارد که هنوز چاپ نشدهاند.
تا به حال شده بعد از رفتن کسی یا از دست رفتن یک رویا، با دیدن یک وسیله خیلی ساده در خانه، آوار خاطرات روی سرتان خراب شود؟ باوفاترین یادگاری که در روزهای سخت تنهایی برای شما مانده چیست؟