به گزارش سرویس معرفی کتاب ساعدنیوز، بهای هر چیز در این زندگانی، عمری است که به پای آن صرف کردهایم.»
خب، با این جمله از فیلسوف مشهور طبیعتگرای آمریکایی، هنری دیوید ثورو، صحبت درباره یکی از پرطرفدارترین کتابهای این چند سال در کشورمان ــ و شاید حتی در جهان ــ را آغاز میکنم تا توجه شما را به تم اصلی مورد بحث در کتاب، یعنی گذر عمر و ارزش آن، جلب کنم.
نام کتاب مورد بحث «کتابخانه نیمهشب» نوشته مت هیگ، نویسنده انگلیسی، است که در ایران هم تاکنون دو مترجم با نامهای محمدصالح نورانیزاده برای انتشارات کولهپشتی و معصومه ضمیری برای انتشارات شاهدخت پاییز آن را به فارسی برگرداندهاند.
«کتابخانه نیمهشب» را میتوان اثری در حوزه ادبیات داستانی گمانهزن دستهبندی کرد؛ یعنی جنبهها و بخشهای مهمی از داستان را نمیتوان با عینک واقعیتگرایانه دید و تأویل و تفسیر کرد.
کتاب از همان صفحه ابتدایی خود، با ظرافتی مثالزدنی، تکلیفش را با خواننده روشن میکند.
ما با نقلقولی از شاعر مشهور انگلیسی، سیلویا پلات، مواجه میشویم که میگوید:
«من هرگز نمیتوانم جای تمام کسانی که میخواهم باشم و تمام زندگیهای دلخواهم را زندگی کنم. هرگز نمیتوانم همه مهارتهای لازم را بیاموزم. چرا باید چنین چیزی بخواهم؟ دوست دارم همه سایهها، صداها و تجربیات ذهنی و جسمی مختلف را زندگی و احساس کنم.»
بعد به ما این اطلاعات داده میشود که کتابخانهای بین مرگ و زندگی وجود دارد که داخل آن، تا چشم کار میکند، قفسههایی مملو از کتاب دیده میشود. هر کتاب در واقع فرصتی برای زیستن یک زندگی دیگر را فراهم میکند؛ زندگیای که در صورت تصمیمهای متفاوت در زندگیمان با آن روبهرو میشدیم. اگر شانس جبران پشیمانیهای خود را داشتیم، آیا کار متفاوتی انجام میدادیم؟
داستان در واقع درباره دختری 35 ساله به نام نورا سید است که در بدفورد انگلستان زندگی میکند و در نقطهای بحرانی از زندگیاش قرار گرفته است. پشیمانیها و حسرتها دل و ذهن او را انباشتهاند. استیصال و یأس بر او چیره شده است؛ اما چرا؟
نورا در وضعیت فعلی خود در یک فروشگاه فروش آلات موسیقی کار میکند و بهتازگی با مرگ گربهاش، ولتر، مواجه شده است. مرگ این گربه را نورا ناشی از کمتوجهی خود میداند و بر این اساس دچار عذاب وجدانی غریب میشود. یکی از همین روزها، وقتی نورا به فروشگاه میرود، نیل، صاحب مغازه، از این گله میکند که نورا همیشه غمگین و افسرده است و این موضوع مشتریها را فراری میدهد؛ بنابراین عذر او را میخواهد و بدبختیهای نورا تکمیل میشود و او حالا بیکار هم میشود. البته او بهعنوان معلم خصوصی پیانو یک شاگرد دارد که او را هم در اثر بیتوجهی از دست میدهد.
اما ناگهان فرصتی به او روی میکند. خانمی به نام الم، که کتابدار مدرسه است، او را با کتابخانهای مخصوص آشنا میکند؛ همان که نامش «کتابخانه نیمهشب» است و همان نامش نشان میدهد در میانه راه شب و روز قرار دارد؛ تاریکی در برابر روشنایی. کتابهای این کتابخانه در واقع زندگیهای نزیسته نورا هستند. او میتواند هر کتابی را که میخواهد انتخاب کند و ببیند که زندگیاش میتوانست چگونه باشد اگر در زندگی خود تصمیمهای متفاوتی میگرفت.
اما اولین و مهمترین حسرت او مربوط به رابطهاش با نامزد سابقش، دن، است. از قرار معلوم آنها قرار بوده با هم ازدواج کنند که در لحظه آخر نورا از ازدواج سرباز زده است و علت آن هم سرطان مادرش بوده است؛ چون در روزهای پایانی زندگیاش نیاز به مراقبت داشته است. ولی بهتدریج خواننده متوجه میشود که این در واقع به نوعی بهانهای برای نورا بوده است. اصل اختلاف این دو به مسئله صاحبفرزند شدن برمیگردد. دن شوق پدر شدن دارد، اما نورا، بهعنوان کسی که سابقه اختلافات و دعواهای همیشگی پدر و مادرش را در خاطر دارد، به هیچوجه خود را آماده مادر شدن نمیبیند.
با این حال، او در کتابخانه نیمهشب کتابی را انتخاب میکند که زندگیاش را به شیوهای تغییر میدهد که حالا با دن ازدواج کرده است و به ظاهر همه چیز گل و بلبل است؛ اما بهتدریج هراسهای بزرگ دوباره به سراغ او میآیند: اینکه این بار به کمک مادرش هنگام مرگ نرفته و دچار عذاب وجدان میشود، و باز هم هراس از بچهدار شدن...
چیزی که برای ما، خوانندگان، مسجل میشود این است که نورا از مشکل کمبود اعتمادبهنفس رنج میبرد. او خود بر این باور است که نحوه تربیتش توسط والدینش اصلیترین عامل در این میان بوده است. او مدام یاد مادرش میافتد که وقتی نورا بچه بود، نگران این بود که گوش چپ نورا بزرگتر از گوش راستش است و او را مجبور میکرد تا از نوارچسبی برای حل مشکل استفاده کند. هیچوقت هم تا روزهای آخر زندگی مادرش، رابطه نورا با او گرم نبوده است.
در مورد رابطهاش با پدرش نیز نورا از سختگیریهای فراوان او برای شناگر حرفهای شدن خاطراتی را به یاد میآورد. نورا در سالهای دبیرستان قهرمان شنا بوده است و پدرش معتقد بوده که او حتی میتواند روزی قهرمان شنای المپیک شود؛ اما نورا فکری دیگر در سر داشته است.
یکی دیگر از حسرتهای مهم نورا به این برمیگردد که زمانی بهترین دوستش، ایزی، به او پیشنهاد میدهد که با هم به استرالیا مهاجرت کنند. اما باز هم تردیدها، هراس از ناشناختهها و سرانجام مهاجرت باعث میشود نورا قید این کار را هم بزند. اما خانم الم، کتابدار مهربان، کتابی را به نورا نشان میدهد که با خواندنش میتواند شانس رفتن به استرالیا را پیدا کند. با این حال، سرنوشت همچون کوهی یخزده است که ما تنها قلهاش را بیرون از آب میبینیم.
محل زندگی او در استرالیا جایی ناشناخته است و نورا هرچه سعی میکند چیز بیشتری درباره آن بداند، بیشتر گیج میشود و در این میان سرنوشت دوستش ایزی نیز ماندن نورا در استرالیا را تحتالشعاع قرار میدهد.
اما شاید مهمترین بخش کتاب جایی است که نورا به جزیرهای عجیب در قطب شمال میرود تا درباره یخچالهای طبیعی تحقیق کند. تا اینجای کتاب دیگر بر ما مسجل شده است که دوای درد نورا شوق زندگی، یا بهتر بگویم شوق زنده ماندن، است. رؤیت یک خرس قطبی و بعد رؤیایی که نورا از حمله یک خرس قطبی میبیند، در او شوق به زندگی را زنده میکند. از اینجا به بعد او میداند مشکلش ترس از مرگ است و این چیزی است که ریشه در افسردگی او دارد. اما حالا برایش مسجل شده است که راهحل هر دردی در گام اول این است که آن درد را بشناسد، و حالا او درد را میشناسد.
اگر بخواهیم هسته اصلی کتاب را بیان کنیم، باید بگوییم بحران شدیدی که نورا با آن روبهرو است، نباید برای همه ما آدمهای معمولی خیلی غریبه باشد؛ اینکه در برهههایی از زندگی احساس ناکافی بودن میکنیم، اینکه به اندازه کافی توانا نیستیم تا به جنگ مشکلات برویم و شاهد موفقیت را در آغوش بکشیم.
در این مواقع شاید راحتترین راه این باشد که به دنبال مقصری غیر از خودمان بگردیم؛ مثلاً پدر، مادر یا همسر و حتی فرزند. اما به مرور زمان متوجه میشویم که حتی اگر مقصری غیر از خودمان پیدا کرده باشیم، تنها کسی که میتواند مشکلمان را حل کند و نجاتمان دهد، خودمان هستیم. با این حال، گاهی مانند مورد نورا سید، افسردگی و استیصال آنقدر شدید و عمیق میشود که توانایی کوچکترین کاری را از آدم سلب میکند. پس چه میشود کرد؟ چگونه میتوان دوباره شعله عشق به زندگی را در خود روشن کرد؟ این همت گمشده را کجا میتوان یافت؟
و آیا یافتن همت کافی است؟ آیا نباید به این بلوغ برسیم که تبعات تصمیمات خود را در زندگی بپذیریم؟ این شهامت گمشده در زندگی برخی از ما چگونه یافت میشود؟ شاید «کتابخانه نیمهشب» تلنگری برای همه ما باشد که پذیرفتن حقیقتِ مستقل بودن و مستقل عمل کردن در زندگی، گام اول در به جنگ سختیها و بحرانها رفتن است.
مت هیگ نویسندهای انگلیسی و متولد سال 1975 است. او در نیوآرکِ ناتینگهامشر بزرگ شد و در دانشگاه هال تاریخ و ادبیات انگلیسی خواند.
او هم کتابهای داستانی مینویسد و هم غیرداستانی. یکی از معروفترین کتابهای غیرداستانیاش با نام «دلایلی برای زنده ماندن» ذکری از خاطرات خودش در مبارزه با اضطراب و افسردگی شدید در دورهای از زندگیاش است و برای مدتها پرفروشترین کتاب در فهرست نشریه نیویورکتایمز بود.
کتابهایش معمولاً با طنزی تاریک به مفاهیم عمیق انسانی و بهویژه بحرانهای درون خانوادهها میپردازد. مثلاً در یکی از جذابترین داستانهایش با نام «آخرین خانواده در انگلستان»، مت هیگ قهرمانهای نمایشنامه مشهور «هنری هشتم» شکسپیر را به سگ تبدیل کرده است.
اما در سال 2020 با انتشار «کتابخانه نیمهشب» او بزرگترین موفقیت ادبیاش را تاکنون تجربه کرده است. این کتاب در انواع فهرستها جزو پرفروشترین آثار بوده است و در سه سال نخست انتشارش بالغ بر 9 میلیون نسخه در جهان فروش داشت.
ناتاشا پولی از گاردین توانایی مت هیگ را در ارائه تصویری ملموس و قابل درک از افسردگی نورا سید و نیز خلق کتابخانهای عجیبوغریب بسیار ستایش کرد؛ البته از طرفی هم برخی از بخشهای کتاب را سادهانگارانه خواند.
کارن جوی از نیویورکتایمز نیز به ستایش کنکاش و جستوجوی خیالانگیز مت هیگ در زندگیهای موازی نورا سید پرداخت، اما در عین حال کتاب را در زمینه پاسخدهی به پرسشهای فلسفی، اثری ضعیف ارزیابی کرد.
برای مشاهده سایر مطالب معرفی کتاب با سرویس فرهنگ و هنر ساعدنیوز همراه باشید