به گزارش سرویس جامعه پایگاه خبری تحلیلی ساعدنیوز، پیکرها روی ماشین به سمت قطعه 42 میرود و پسرهای جوان طبق به دست دنبال پیکر رفیقشان. چرا گفتم پیکرها، برای اینکه باز موشکهای آمریکایی_صهیونی خانه مسکونی در خیرآباد ورامین را هدف گرفته و تمامی اعضای خانواده را به شهادت رساندهاند؛ خدیجه مادر خانواده، محمد و فاطمه عبدالله نژاد فرزندانش.
از این خانواده 4 نفره نیروهای امداد فقط توانستند پدر خانواده را از زیر آوار در بیاورند که روی ویلچر با پایشکسته آمده تا تمام خانوادهاش را به خاک بسپرد. گاهی فریاد میزند، گاهی گریه میکند و گاهی مبهوت به 3 تابوتی نگاه میکند که دیروز سر سفره با آنها نشسته بود. همسر، دختر جوان و پسر عقدکردهاش روی دستها میروند و نمیداند برای کدام داغش گریه کند.

جوانی که طبق حنای داماد را در دست دارد، با گریه میگوید: محمد کارش فروش شیرآلات بود. قرار بود امسال عروسی بگیرد ولی خودم جسد بیجانش را از زیر آوار در آوردم. میپرسم: شما چطور خبر شهادتش را شنیدید؟ جواب میدهد: ما بچهمحل هستیم. اصلاً قرار بود بروند مسافرت. کلیدشان را به من داد تا وقتی نیستند به خانهشان سر بزنم. صدای انفجار که آمد با چشم خودم دیدم منزل محمد را زدند. نمیتواند خودش را کنترل کند، اشکهایش سرازیر میشود و با گریه دوباره میگوید: خودم محمد را از زیر آوار بیرون کشیدم.
چند خانم از راه میرسند و با دیدن پیکرها پرسوجو میکنند. همینکه متوجه میشوند خانوادگی به شهادت رسیدند شروع میکنند به ناله و نفرین. یکی از آنها میگوید: خون اینها به گردن کسانی است که میگفتند ترامپ برای کمک بیاید.
پیکرها به مزارهایی میرسد که آماده شدهاند. دختر جوانی از شدت گریه ازحالرفته است و زنها تلاش میکنند با پاشیدن آب به سروصورتش به هوشش بیاورند. فکر میکنم نامزد محمد است...نزدیک مزار آنقدر شلوغ است که نمیتوانم نزدیک شوم. مردی بالای سر مزار زبانگرفته و برای محمد به زبان آذری میخواند: شیرین محمد، بینوا محمد.
زن دیگری با هر پیکری که در قبر جا میگیرد دستانش را پر خاک میکند و بر سرش میریزد. خودش را روی زمین انداخته و فریاد میزند ولی کاری از دستش برنمیآید. زمان میبرد تا یکییکی پیکرها تلقین داده شده و در مزارها جا بگیرد.
در این فاصله خانمی پسربچهای را نشانم میدهد و میگوید: آن پسربچه که سویشرت سفید به تن دارد را میبینید، دو روز پیش کل خانوادهاش را به خاک سپردند. همه خانواده در موشکباران شهید شدند و فقط این پسر زنده ماند. قیامتی بود. نمیدانست برای پدرش گریه کند، برای مادرش یا برای خواهرش. انگار برای خواهرش سوغاتی از سفر آورده بود میگفت: تو اصلاً وقت نکردی هدیهای که برایت آورده بودم را باز کنی.
هنوز در فکر نوجوانی هستم که از این به بعد باید با داغ خانوادهاش تنهای تنها زندگی کند که تدفین خانواده عبدالله نژاد تمام میشود. روی پیکرها که خاک میریزند، پرچم ایران را روی مزار پهن میکنند. پرچمی که این روزها مردم با غیرت کشورمان با خونشان آن را افراشته نگه داشتهاند.