به گزارش سرویس جامعه ساعدنیوز به نقل از هفت صبح، روز سیزدهم فروردینماه امسال درحالیکه ایرانیان طبق رسم دیرینه برای تفریح به دل طبیعت رفته بودند، انفجار مهیبی در نزدیکی کرج رخ داد که باعث شد افرادی که در نزدیکی محل وقوع انفجار در حال تفریح بودند بهشدت وحشتزده شوند. پلی که در جریان حمله موشکی تخریب شد به نام پل بی وان؛ بهعنوان بزرگترین پل خاورمیانه شناخته میشد. بعد از این حادثه با حضور میدانی در محل انفجار روایت افرادی را که در این محل حاضر بودند شنیدیم.
بوستانی در بلوار شورای استان البرز در کنار فضای سبز حاشیه اتوبان واقع شده که محل تفریح اهالی کرج است. روز سیزدهم فروردین هم افرادی که خانهشان به این منطقه نزدیک است برای اینکه سیزدهبدر خود را در دل طبیعت بگذرانند به اینجا آمده بودند. تکتک آنها قطعاً میدانستند که کشور در روزهای درگیری جنگی قرار دارد اما شاید فکرش را هم نمیکردند ترکش جنگ حتی در بوستانی که اطراف آن هیچ منطقه نظامی وجود ندارد هم دامن آنها را بگیرد.
این بوستان فضاهایی برای اتراقکردن دارد. فضاهایی بین زمین چمنپوش پارک که میتوان زیرانداز پهن کرد و ساعتی را در آنجا گذراند. بین این فضاها نیز راههای باریکی وجود دارد که میتوان تصور کرد فضای مناسبی برای دوچرخهسواری بچههاست. پارک فضایی برای بازی بچهها ندارد. یعنی خبری از تاب و سرسره و الاکلنگ نیست؛ اما تعدادی وسایل ورزشی در آن هست که شاید بیشتر برای بزرگسالان جذاب باشد. چند روزی از وقوع انفجار میگذرد که به پارک سر میزنم. آواز گنجشکهایی که لابهلای شاخه درختان هستند به گوش میخورد؛ اما به جز یکی دو نفر که بافاصله از همدیگر در پارک پرسه میزنند فرد دیگری اینجا نیست.
پیرمردی با ریشسفید و موهای کمپشت لبه یک صندلی نشسته و حرکت من را با چشمش دنبال میکند. انگار اهالی اینجا غریبهها را میشناسند و منتظر است بفهمد که من اینجا چه چیزی میخواهم.
به او نزدیک میشوم و در مورد روز حادثه از او میپرسم که میگوید: «من روز حادثه اینجا بودم. کمی جلوتر از پارک یک کیوسک فروش مواد خوراکی است. از این کیوسکها که بیسکویت و آبمعدنی و سیگار و اینطور چیزها دارند. من داشتم با فروشنده آن کیوسک حرف میزدم که یکدفعه صدای وحشتناکی آمد و زیر پایمان لرزید.
آن روز اینجا شلوغ بود چون مردم برای سیزدهبدر به پارک آمده بودند. صدای جیغ و فریاد به هوا رفت و در یکلحظه وقتی پشت سرم را نگاه کردم دیدم که خاک و غبار همهجا را گرفته بود. ابتدا متوجه نشدیم که این صدا به چه علت است؛ اما چند دقیقه بعد که گردوخاک خوابید فهمیدیم پل پشت سرمان را منهدم کردهاند.» این پل انتهای اتوبان خرازی را به کرج وصل میکرد: «این پل یکی از راههای اتصالی مهم بین تهران و کرج بود. تخریب آن افرادی را که بین محل کار و سکونت خود در تهران و کرج تردد میکنند؛ بهشدت دچار مشکل خواهد کرد.»
آنطرفتر مرد جوانی در حال قدمزدن است. او نیز در مورد روز حادثه به هفت صبح میگوید: «من آن روز اینجا نبودم؛ اما خواهرم و خانوادهاش برای سیزدهبدر به اینجا آمده بودند. آنها زیرانداز انداخته و داشتند خوراکی و چای میخوردند. خواهرم میگفت همانطور که نشسته بودم چشمم به پسربچهای بود که با یک سهچرخه کوچک داشت اینجا بازی میکرد. به چرخهای سهچرخهاش گل پر وصل کرده بود و چشم خواهرم به چرخش چرخها و حرکت گل پرها بوده است که ناگهان صدای مهیبی به گوش آنها میرسد.»
این مرد ادامه میدهد: «فقط در یکلحظه لرزش شدید زمین را حس کردیم و همانطور که چشمم به این بچه بود دیدم که به سمت دیگری پرتاب شد. خواهرم میگفت مطمئن بودیم که موشک زدند و هر لحظه منتظر بودیم که یک موشک هم درست بخورد وسط پارک. در آن لحظه ترس از حمله موشکی و اضطراب ناشی از صدای مهیب و لرزش زمین از یک سمت؛ و دیدن صحنه پرتابشدن یک کودک معصوم از سوی دیگر باعث شده بود حال خواهرم چنان بد شود که مردم برای او آبقند درست کرده بودند. بعد هم مردم بساط شادیشان را جمع کرده بودند و از تفریح نیمهکاره و ناکام خود با ترسولرز به خانههایشان برگشته بودند.»
حالا دیگر شادی در میان مردم آن عطر و بوی آسودگی قدیم را نداشته باشد. فشار روانی حملههای موشکی مثل سوراخ ریزی کف یک ظرف است که شادیمان از آن به بیرون نشت میکند.