به گزارش سرویس جامعه ساعدنیوز، خانم چفیه پوش: "امروز... دیگه فکر میکنم واقعاً تهِ ناامیدی بودم. نمیدانم چی شد یه دفعه انگار... آقا انگشتشو گرفت سمت من! دیدم همه برگشتن دارن منو نگاه میکنن...
اصلاً قرار نبود بیام... یه دفعه گفتن قراره برن کربلا. دلم طاقت نداره!
نذر کرده بودم. اینقدر دیگه ناامید بودم که دیگه نذر... دست و پا گم کرده بودم، نذرم یادم...
ما اولین کاروانی بودیم که رفتیم. خودخواهی بود، چی بود... اصلاً دلم طاقت نمیآورد. دلم میخواست همین اولین سری برم. زودتر... زودتر برم. احساس میکردم اگر الان نرم، میترسیدم... میترسیدم دیگه نشه.
بیست سالمه... ولی یه دفعه یه جوری طلبیدنم... بیست سال جبران شد... اولین بارمه... خیلی... گلایه میکردم. وقتی شش سالم بود... ولی خب آب و هوا یه جوری بود که... گفتن اگر تو بیایی مریض میشی... اممم... دیگه قسمت نبود.
مامانم هم همیشه بهم میگفته که... من این دفعه میرم شما رو هم نمی برم، تو رفتی ما رو هم بردی،
راستش احساس میکنم یه دین خیلی بزرگی رو گردنمه...
منبع ویدیو: خبرگزاری فارس