به گزارش سرویس دانشگاه پایگاه خبری ساعدنیوز به نقل از همشهری، ساعت 6 و نیم صبح شنبه بود و دخترها غرق خواب ناز. مادر سِلما را بیدار کرد و بابا به دست و صورت اَسرا آب زد. طبق عادت هر صبح، دخترها روی مبل، خوابآلود نشستند و بابا لباسهای آنها را با ذوق تنشان کرد و بعد خودش دخترها را با ماشین به مدرسه شهدای طیبه برد و این شد آخرین دیدار پدر با دو دختر شهیدش؛ سلمای کلاس اولی و اسرای کلاس چهارمی. این دو عزیز یکی از 168 شهید مدرسه میناب هستند که داغشان تمام آزادی خواهان دنیا را به دردآورده. مختار ذاکری، این پدر داغدار، مهمان تلفنی برنامه تلویزیونی همشهری بود و از داغ فرشته هایش روایت کرد.
به جز سلما و اسرا، او یک پسر به نام پوریا دارد که کلاس ششم است. قرار بود پوریا را هم در این مدرسه ثبت نام کند که هر 3 فرزندش یک جا درس بخوانند. چون طبقه بالای مدرسه دخترانه و طبقه پایین پسرانه بود. اما به گفته پدر تقدیر اینگونه رقم خورد که پوریا زنده بماند و ادامه دهنده و تبلیغ کننده راه خواهرانش باشد. خودش می گوید: «دختر بزرگم اسرا از دو سالگی عادت داشت روی دستان خودم میخوابید. وقتی خوابش سنگین می شد سرش را روی بالش می گذاشتم. خیلی با هم صمیمی بودیم. اسرا این اواخر یک جمله را زیاد تکرار میکرد و میگفت بابایی میخواهم از این بزرگتر نشوم و در همین سن بمانم. اگر بزرگ شوم اجازه نمیدهند من روی دستان تو بخوابم. فکر دور شدن از تو اذیتم میکند. من میگفتم دخترم تو باید بزرگ شوی درس بخوانی عروس شوی. بغض میکرد. دعای دخترم مستجاب شد و در همین سن 9 سال و نیم ماندگار شد. سلما هم دختر دوست داشتنی بود. تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بود. سلما رفت تا خواهرش تنها نماند.»

پدر از آخرین دیدارش اینطور میگوید: «همیشه خودم دخترها را به مدرسه می بردم. اسرا عادت داشت صندلی جلو کنارم می نشست و مادر و خواهرش صندلی عقب مینشستند. همیشه وقت خداحافظی دستش را مشت میکرد با نگاه معصومش روی دستان مشت کرده من میزد. اما سلما به خاطر حسادت های خواهرانه هیچ وقت این کار را نمیکرد. روز آخر خداحافظی کرد رفت و دوباره برگشت و برای اولین بار دستش را مثل خواهرش به سمت دست مشت کرده من زد و رفت. این اتفاق هیچ وقت برای من فراموش نمی شود. نکته عجیب اینکه بعد از این خداحافظی دخترها، بدون مقدمه قبلی، کارت بانکی ام را به همسرم دادم تا همان لحظه شهریه بچه ها را تسویه کند. در حالی که زمان برای تسویه داشتیم. با خودم می گویم شاید خدا خواست تا دخترانم با حساب پاک پر بکشند. اولین سالی بود که اسرای من روزه کامل می گرفت. آخرین سحر برای من خیلی عجیب گذشت. اسرا با اشتیاق بیشتری سحری خورد. مادرش برای او اسنک درست کرده بود و با اشتیاق فراوان میخورد. آن صحنه هنوز مقابل چشمم بود.»

روز آخر پدر طبق عادت همیشگی جوراب های اسرا را پوشاند. همان لحظه دخترک گفت: «بابا بد پوشوندی!» با دست اشاره کرد که عروسکهای بالای جوراب باید کنار هم باشند. بابا با حوصله درآورد و دوباره مرتب کرد و نقش روی جوراب در ذهنش ماند. ساعت ها بعد، میان دهها پیکری که روی آنها پوشانده شده بود، پای دخترکی با جوراب عروسکی بیرون بود. بابا فریاد زد: «اسرا پیدا شد!»