در حرم امام‌ رضا، پسماند برنج، یک نابینا را شفا داد

  سه شنبه، 07 آبان 1398 ID  کد خبر 48720
در حرم امام‌ رضا، پسماند برنج، یک نابینا را شفا داد
ساعد نیوز : خاطره ای از حاج حسن قمری؛ آشپز میهمان‌سرای امام رضا (ع) از شفای نابینایی که دانه‌های برنج را متبرک می‌دانست .

به گزارش سایت خبری ساعد نیوز به نقل از فارس،با حاج حسن قمری؛ آشپز میهمان سرای امام رضا (ع) گفتگو کرده و وی خاطره ای از شفای نابینایی که دانه های برنج را متبرک می دانست را روایت کرده است.

آشپز سال های دور حرم رضوی خاطره خود را اینگونه روایت کرد: زمان پخش غذا به مهمان سرا می آمدم، یادم می آید در آن زمان به دلیل اینکه نزدیک به انقلاب بود و من هم کارگر کارخانه فرش، چون اعتصاب کرده بودیم از کار بیکار شده بودم و از هیچ جا حقوقی نمی گرفتم به همین دلیل بیشتر وقت خودم را مجانی در مهمانسرای حضرت می گذراندم، یک روز درون سلف سرویس بودم و مثل همیشه موقع پخش غذا به سالن غذاخوری آمدم یک زائر پاکستانی دو بلیط داشت آن ها را گرفتم، گفتم بنشین غذایت را می آورم دو تا برنج و خورشت برایش بردم و برگشتم زمانی که غذایش تمام شد برای تشکر آمد و دست من را گرفت چون فارسی بلد بود همراه با حرکت چند کلامی با من صحبت کرد قرآنی از چاپ لاهور به من هدیه داد و رفت.

بعد از خداحافظی همان جا دیدم فردی یک دستش به من می خورد و با دست دیگرش دانه های ریز برنج را به چشمانش می کشد نگاهش کردم، متوجه شدم نابینا است به او گفتم عزیزم بچسب به امام رضا(ع) این برنج ها فایده ندارد، یک بلیط داشت و غذایش را دادم و خورد موقع خداحافظی هم به او گفتم امام را رها نکن، عرش را ول کرده ای و فرش را چسبیده ای؟

کار آن روز که تمام شد برخلاف روزهای قبلی که بلافاصله به منزل می رفتم گفتم امروز بروم در کمیته حرم و چایی بخورم تا احوالپرسی با دیگر دوستان داشته باشم، همین که وارد صحن شدم دیدم سمت سقاخانه بسیار شلوغ است، خادمان که من را می شناختند راه را باز کردند، از حال و هوای شلوغی اینطور فهمیدم انگار فردی شفا یافته بود.

حاج حسن که چهره اش مشخص می کرد ذهنش غرق آن لحظه شده ادامه داد: دقت که کردم متوجه شدم همان آقایی که گفتم این دانه برنج کاری نمی کند است!

اینجا دوباره خود حاج حسن کلامش را قطع کرد و شروع کرد بغض و گریه نمی توانست ادامه را بگوید، من هم که خدا را شکر پشت دوربین بودم با خیال راحت اشک می ریختم و حسرت می خوردم.

حاج حسن رو به من کرد و گفت: می دانی آن مرد به من چه گفت؟، گفت حرف تو دل من را شکست و آمدم از آقا شفای خود را خواستم و ایشان هم دری از عنایت های خود را به رویم گشود.


دیدگاه ها

  دیدگاه ها
پربازدیدترین ویدئوهای روز   
آخرین ویدیو ها