به گزارش سرویس چندرسانهای پایگاه خبری تحلیلی ساعدنیوز، در این سکانس از سریال وحشی، داوود روبهروی نگار جواهریان نشسته؛ زنی که همزمان شکستخورده، خسته و عصبانی است. سکوت بینشان سنگین است؛ از آن سکوتهایی که بیشتر از هر فریادی آزار میدهد. داوود با لحنی سرد اما پر از سؤال، نگاهش را به او میدوزد و میگوید:
«بالاخره پولتو برداشت و رفت… چرا بهش اعتماد کردی؟»
نگار جواهریان با بغضی که بهزور نگهش داشته، صدایش میلرزد:
«چون میخواستم کنارش بمونم. میخواستم با هم همهچی رو از نو بسازیم… زندگی کنیم، بچهدار شیم. ولی اون گند زد به همهچی! مگه میشه؟ مگه میشه آدم توی یک روز همهچیزشو از دست بده؟ عشقش، زندگیش، کارش، اعتبارش… همهچی رفت.»
داوود با پوزخندی تلخ جواب میدهد:
«چرا نمیشه؟ منو نگاه کن! ببین توی یک شب چه بلایی سرم اومد.»
نگار جواهریان کلافه میشود، انگار زخم تازهای باز شده:
«تو رو خدا باز خودت رو مظلوم جلوه نده…»
داوود تند میشود، صدایش بالا میرود:
«چیه؟ فقط تو حق داری ناله کنی؟ من نباید حرف بزنم؟»
نگار جواهریان با پشیمانی، اما آغشته به طعنه، میگوید:
«خب بگو، ببخشید… داوود، تو انقدر دروغ گفتی که دیگه خودت هم باورت شده بیگناهی.»
داوود جدی و محکم جواب میدهد:
«من بیگناهم. خودت هم اینو خوب میدونی.»
نگار جواهریان با کنایه نگاهش میکند:
«تو اصلاً معلوم نیست داری چیکار میکنی. حتی همین ماشینی که سوارشی هم معلوم نیست از کجا اومده.»
داوود کلافه نفسش را بیرون میدهد:
«بهت که گفتم، ماشین مال صاحبکارمه. فردا صبح هم باید پسش بدم.»
نگار جواهریان شانه بالا میاندازد، بیتفاوت:
«اصلاً به من ربطی نداره.»
داوود اینبار صدایش نرمتر است، اما خشم زیرش میجوشد:
«چرا به کسی که فقط ادعای دوست داشتنت رو داره اعتماد میکنی، ولی اونی که واقعاً عاشقته رو نمیبینی؟»
نگار جواهریان خسته، انگار دیگر توان بحث ندارد:
«من واقعاً از این حرفات خسته شدم داوود… خودت خسته نشدی؟»
داوود با عصبانیتی آمیخته به دلسوزی میگوید:
«دلم برات میسوزه! دارم حرص میخورم که کل زندگیت رو دادی رفت و خودت رو نابود کردی.»
نگار جواهریان آرام میشود، صدایش میشکند:
«لطفاً الان ملامتم نکن… الان هیچی برام مهم نیست. میشه یه کم حرف نزنیم؟ فقط سکوت کنیم…»
سکوت مینشیند بینشان؛ سکوتی که پر از حرفهای نگفته، عشقهای زخمی و تصمیمهاییست که خیلی دیر گرفته شدهاند.