به گزارش سرویس چندرسانهای پایگاه خبری تحلیلی ساعدنیوز،«محمد حسین بهجت تبریزی» که بعدا به شهریار مشهور شد، جوانی باهوش بود که در «دارالفنون» آن زمان تهران در ایران رشتهی طب را میخواند. اما دسـت روزگار سـاز دیگری برایش کوک کرده بود. شخصا برای یافتن پاسخی به این سوال که آیا استاد شهریار واقعا عاشق ثریا بوده است یا خیر، مطالب متعددی را مطالعه کردم و مصاحبههای زیادی را شنیدم و به این نتیجه رسیدم که استاد شهریار قطعا عاشق بوده اما موجودیت فردی به اسم ثریا به عنوان معشوقه استاد شهریار در هالهای از بهام است. اما همچنان وزنه به سود موجودیت شخصی با نام حقیقی ثریا و نام مستعار پری، سنگینی دارد.
شهریار جوان در همان ابتدای تحصیل خود در رشته پزشکی و روزی که همراه با استاد صبا و استاد ملک الشعراء در مغازهای نشسته بودند و آتش بازی را تماشا می کردند، چشمش به دختری بلند قد و زیبا میاُفتد که با شور و شوق، او نیز آتش بازی را تماشا میکرد. استاد شهریار با یک نگاه عاشق و دلبستهی دختر جوان میشود. در واقع، شهریار در ماههای آخر تحصیل، پایش در گل عشقی نافرجام فرو میرود و دختری به نام پری یا ثریا که دست بی رحم تقدیر شرنگ جدایی را به کامشان ریخت و پدر دختر او را به عقد مرد دیگری در آورد. ثریا دختر یک افسر ارتش ایران در زمان پادشاهی محمد رضا شاه بود، اما شهریار در اشعارش همیشه او را «پری» نامیده است.
استاد پس از سالها دوری از عشقش ثریا، روزی برای تفریح در یک پارک سرسبز در منطقه میگون تهران، در روز سیزدهم نوروز «سیزده بدر» به گونه اتفاقی، با معشوقه دوران جوانیاش روبرو میشود که با همسری ثروتمند و بچهای در بغلش به پارک آمده است، ثریا نیز او را میبیند. ثریا و استاد شهریار به یکدیگر نگاه میکنند اما سر هیچ صحبتی باز نمیشود.
طاقت استاد سر میرود و او این شعر را میسراید:
ﺳﺮ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ
ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ؛ ﭘﺴﺮﻡ
ﺗﻮ ﺟﮕﺮﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ
ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ
ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺮﺍﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻮﺳﯽ
ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ
ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺭ ﻭ ﺳﯿﻢ ﻓﺮﻭﺧﺖ
ﭘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﺭﻡ
روایت شعر معروف «آمدی جانم به قربانت چرا» از این قرار است:
شهریار در اواخر عمر خود به هنگامی که در بیمارستان بستری بود و پزشکان او را جواب داده بودند. دوستان و آشنایان شهریار از معشوقه شهریار که حالا پیرزنی بود میخواهند به دیدار او برود. هنگامی که پریِ شعرهای شهریار به بیمارستان میرود شهریار خواب است اما صدام گامهای اورا میشنود وقتی که ثریا را ملاقات میکند، در نهایت ساعاتی بعد، این شعر را برایش میسراید. شعری که حالا به یکی از شاهکارهای ادبیات پارسی بدل شده است.
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بیوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته و بیاعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین، جواب تلخ سر بالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بیحبیب خود نمیکردی سفر
زین سفر راه قیامت میرود تنها چرا