به گزارش سرویس فرهنگ و هنر ساعدنیوز، این شعر سرشار از آرزو، امید و اعتراض است. شاعر دنیایی را تصور میکند که در آن ظلم و ریا از بین رفته، انسانها به عهد و قول خود وفادارند و عدالت و صداقت در جامعه جریان دارد. او آرزو میکند روزی برسد که ستمگران سقوط کنند، مردم با مردانگی و وفاداری زندگی کنند و وعدههای زیبایی که سالها به انسانها داده شده، به حقیقت تبدیل شود.
در کنار این امید، حسِ انتظار و تردید نیز در شعر دیده میشود. شاعر مانند بسیاری از انسانها به آیندهای روشن دل بسته و سالها به تحقق آرمانهایش امیدوار مانده است، اما در دل خود نگران است که مبادا این همه انتظار و امید بینتیجه باشد. به همین دلیل، شعر در پایان با پرسشی تلخ و تأثیرگذار به اوج میرسد؛ جایی که شاعر با وجود همهی باور و امیدش، از خود میپرسد: «وای اگر افسانه باشد...»؛ پرسشی که نشاندهندهی کشمکش میان امید به فردایی بهتر و ترس از ناامیدی است.
محمدرضا طاهری، شاعر توانای غزلسرای معاصر ایران، تاکنون سه مجموعه شعر با عناوین «سرفههای گرامافون»، «آرامگاه ادبی»، و «لوطیکُشی» را منتشر کرده است. همچنین اثری در زمینه نقد و پژوهش با عنوان «صحیحخوانی متون کهن» از او به چاپ رسیده است.
باران نیکراه، که نام واقعی او محدثه نیکراه است، در تاریخ 20 شهریور سال 1367 در یک خانواده پنج نفره چشم به جهان گشود. او دارای یک خواهر و یک برادر است که بهتاش، برادرش، در حوزه موسیقی و خوانندگی فعالیت میکند.
فرض کن آتش به فرمانِ پرِ پروانه باشد
پاسبانها مِی فروش و پادگان میخانه باشد
فرض کن از آهِ ما آتش به ریش ظالم افتد
عصر او پایان بگیرد، قصرِ او ویرانه باشد
روزگاری آرمانی را تصور کن که در آن
عهدها محکم بماند، قولها مردانه باشد
چشمهایت را ببند و تن به او بسپار، هر چند
آنکه میبوسد لبت را با غمت بیگانه باشد
شربتِ مسموم خوردن، بهتر از لب تشنه مردن
نوش جان کن گر چه شاید زهر در پیمانه باشد
سالها در گوش مردم قصهی موعود خواندند
من که باور کردم اما، وای اگر افسانه باشد!!!
محمدرضا طاهری
اگر شعری زیبا را از بر دارید و خاطرهای شیرین با آن همراه است، خوشحال میشویم دیدگاه و تجربهتان را در بخش نظرات با ما به اشتراک بگذارید.