عملیات متفاوت ترامپ علیه ایران!

  سه شنبه، 04 فروردین 1405 ID  کد خبر 530776
عملیات متفاوت ترامپ علیه ایران!
ساعدنیوز: از بیرون فشار کم می‌شود، از داخل تردید تزریق می‌شود. این یک جنگ ترکیبی کلاسیک است.

به گزارش سرویس سیاست پایگاه خبری ساعدنیوز،‌ فارس نوشت: همه‌چیز از یک توئیت شروع شد؛ نه صدای انفجاری شنیده شد، نه ستونی از دود بالا رفت، اما بازارها مکث کردند، کانال‌ها به‌سرعت خبر را چرخاندند و تحلیل‌ها ناگهان تغییر جهت دادند. یک جمله کوتاه، اما دقیق؛ انگار کسی روی نقشه، به‌جای پایگاه نظامی، نقطه‌ای دیگر را هدف گرفته باشد: ذهن‌ها و افکار عمومی ایرانیان. اینجا دیگر میدان، زمین و آسمان نیست؛ میدان، روایت است.

از بن‌بست در میدان تا بازی در روایت

چند روز قبل‌تر، معادله چیز دیگری بود. فشار نظامی به سقف خورده بود، تهدیدها تکراری شده بود و آن ضربه‌ای که باید بازدارندگی ایران را بشکند، اتفاق نیفتاده بود. درست از همین‌جا، بازی عوض شد. وقتی در میدان سخت، دست بالا به‌دست نیامد، سناریو به میدان نرم منتقل شد؛ اما نه به‌صورت پراکنده و بی‌برنامه—بلکه دقیق، زمان‌بندی‌شده و هدف‌دار.

پازل از یک ادعا شروع شد: مذاکره در جریان است. اسم‌ها هم چاشنی کار شد؛ از جمله نام آقای قالیباف. خبری که نه تأیید داشت، نه نشانه، اما یک ویژگی مهم داشت: قابلیت شکاف‌سازی. همین کافی بود تا در چند ساعت، چند خط تحلیل شکل بگیرد؛ آیا اختلافی در بالاست؟ آیا تهران دارد عقب‌نشینی می‌کند؟ آیا میدان و دیپلماسی از هم جدا شده‌اند؟

این همان گره‌ای است که باید باز شود. واقعیت صحنه این است: وقتی دشمن نمی‌تواند ساختار نظامی یا اقتصادی را زمین بزند، می‌رود سراغ زیرساخت سیاسی. یعنی همان جایی که تصمیم‌سازی شکل می‌گیرد، اعتماد تولید می‌شود و انسجام معنا پیدا می‌کند. هدف، نه تغییر یک تصمیم، بلکه ایجاد تردید نسبت به کل تصمیم‌سازی است.

ترامپ اینجا دقیقاً همان کاری را کرد که یک فرمانده در جنگ ترکیبی انجام می‌دهد؛ به‌جای شلیک به خط مقدم، رفت سراغ مرکز ارتباطات. توئیت او، نه یک موضع‌گیری ساده بلکه یک شلیک به انسجام بود. شلیکی که قرار بود چند اثر هم‌زمان بگذارد:بازار را بلرزاند، رسانه‌ها را درگیر کند و مهم‌تر از همه، ذهن‌ها را به سمت یک دوگانه خطرناک ببرد: مقاومت یا مذاکره؟ درحالی‌که این دوگانه، اساساً یک دوگانه ساختگی است.

اگر صحنه را دقیق‌تر ببینیم، یک هماهنگی روشن در جریان است؛ میدان و دیپلماسی، نه در تقابل بلکه در امتداد هم حرکت می‌کنند. فشار در میدان، زبان دیپلماسی را تقویت می‌کند و دیپلماسی، دست میدان را برای تثبیت دستاوردها باز می‌گذارد. این همان چیزی است که دشمن نمی‌تواند با آن کنار بیاید؛ چون اگر این پیوند باقی بماند، عملاً هیچ شکافی برای نفوذ باقی نمی‌ماند. پس باید این پیوند را در روایت شکست.

برای همین است که شایعه، دقیقاً روی نقطه‌ای دست می‌گذارد که بیشترین حساسیت را دارد؛ روی چهره‌ها، روی اختلافات احتمالی، روی خطوط فرضی میان نهادها. هدف این نیست که مردم حتماً یک دروغ را باور کنند؛ هدف این است که مطمئن نباشند. همین تردید، کار خودش را می‌کند.

شایعه، پوشش شکست در میدان

در این میان، یک نکته کلیدی وجود دارد: زمان‌بندی. این عملیات درست در لحظه‌ای فعال شد که طرف مقابل در میدان واقعی به نتیجه نرسیده بود. تهدیدهای 48 ساعته به جایی نرسید، گزینه‌های نظامی روی میز ماند و حتی برخی بازیگران منطقه‌ای شروع کردند به التماس از ایران برای پایان جنگ. این یعنی صحنه واقعی، برخلاف تصویر رسانه‌ای، به نفع ایران در حال تثبیت است. درست در همین نقطه است که روایت جایگزین وارد می‌شود تا این واقعیت را بپوشاند.

از بیرون فشار کم می‌شود، از داخل تردید تزریق می‌شود. این یک جنگ ترکیبی کلاسیک است.در چنین شرایطی، خطر اصلی نه خودِ شایعه بلکه واکنش به شایعه است. جایی که فریادها جهت عوض می‌کنند. جایی که به‌جای تمرکز روی طراح عملیات، نگاه‌ها به داخل برمی‌گردد. دشمن دقیقاً همین را می‌خواهد: یک درگیری فرسایشی در درون، بدون اینکه خودش هزینه‌ای بدهد.درحالی‌که واقعیت صحنه، چیز دیگری می‌گوید. انسجام در سطح تصمیم‌گیری وجود دارد، مسیر کلان تغییر نکرده و رد قاطعی از مذاکره در این مقطع اعلام شده است. این یعنی آن چیزی که به‌عنوان خبر پخش شد، بیشتر از آن‌که یک واقعیت باشد، یک ابزار بود: ابزارِ فشار.

و حالا سؤال اصلی این است: باید چه کار کرد؟

پاسخ برخلاف ظاهر پیچیده صحنه، ساده اما حیاتی است: تشخیص جهت. اینکه بفهمیم گلوله از کجا شلیک شده و قرار است به کجا بخورد. اگر این تشخیص درست انجام شود، بسیاری از این عملیات‌ها خودبه‌خود خنثی می‌شوند. چون کارکردشان وابسته به واکنش اشتباه است.این‌جا، هر کلمه اهمیت دارد. هر تحلیل می‌تواند یا بخشی از پازل دشمن را کامل کند یا آن را به‌هم بزند. جنگ هنوز هست؛ فقط شکلش عوض شده. و شاید مهم‌ترین نکته همین باشد:این بار، هدف نه خاک است، نه تأسیسات—هدف، برداشت ما از واقعیت است.

جنگی بدون گلوله

دشمن در این میدان، همان خصلت همیشگی‌اش را با خود آورده است؛ خصلت استکباری که بر پایه فریب، دروغ و تحریف بنا شده. او حقیقت را مستقیم انکار نمی‌کند بلکه آن را می‌شکند، تکه‌تکه می‌کند و از دل آن، چیزی می‌سازد که شبیه حقیقت است اما در نهایت، ذهن را به بیراهه می‌برد. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که شباهتش به شیطان آشکار می‌شود؛ وسوسه می‌کند اما با ظرافت. دروغ می‌گوید اما در پوشش تحلیل. و نتیجه این می‌شود که ذهن‌ها، به‌جای آن‌که در مسیر درست قرار بگیرند، در گرداب تردید و اشتباه فرو می‌روند: «جنگ نرم یعنی چه؟ یعنی با فریب، با دروغ، با تهمت، با وسوسه، با استدلالهای مغالطه‌آمیز مردم را از آن راهی که دارند میروند مردّد کنند، در مردم تردید ایجاد کنند. این، جنگ نرم است. هدف از جنگ نرم، بی‌انگیزه کردن مردم است؛ برای اینکه مردمی را که در مِیدانند و آماده‌ی تلاشند و آماده‌ی کارند بی‌انگیزه کنند، ناامید کنند، مأیوس کنند، دچار تردید کنند.» 1404/10/13

هدف این عملیات روشن است: ایجاد اختلاف، تولید تحلیل غلط و در نهایت، کشاندن جبهه مؤمنین به سمت انفعال. انفعال یعنی همان لحظه‌ای که به‌جای حرکت، توقف شکل می‌گیرد؛ به‌جای تمرکز بر دشمن، نگاه‌ها به درون برمی‌گردد؛ و به‌جای ایستادگی، درگیری‌های فرسایشی آغاز می‌شود. دشمن، خوب می‌داند که اگر بتواند این نقطه را بسازد، دیگر نیازی به هزینه‌های سنگین در میدان واقعی ندارد. یک جبهه‌ی درگیر با خودش، کار او را پیش می‌برد.

اما این خط، بی‌زمان و بی‌دلیل باز نمی‌شود. درست در لحظه‌ای فعال می‌شود که طرف مقابل در میدان واقعی، روی پای خودش ایستاده است. وقتی ساختار سیاسی به انسجام رسیده، وقتی میان ارکان تصمیم‌گیری نوعی هم‌افزایی شکل گرفته و وقتی نشانه‌های اعتماد از بالا به پایین جریان پیدا کرده است، دشمن به‌خوبی می‌فهمد که با یک پیکره‌ی منسجم روبه‌روست. پیکره‌ای که اگر همین‌طور باقی بماند، عبور از آن ممکن نیست. پس نقطه‌ی حمله را انتخاب می‌کند: شکستن همین انسجام.همه‌چیز از یک توئیت شروع شد؛ نه صدای انفجاری شنیده شد، نه ستونی از دود بالا رفت، اما بازارها مکث کردند، کانال‌ها به‌سرعت خبر را چرخاندند و تحلیل‌ها ناگهان تغییر جهت دادند. یک جمله کوتاه، اما دقیق؛ انگار کسی روی نقشه، به‌جای پایگاه نظامی، نقطه‌ای دیگر را هدف گرفته باشد: ذهن‌ها و افکار عمومی ایرانیان. اینجا دیگر میدان، زمین و آسمان نیست؛ میدان، روایت است.

از بن‌بست در میدان تا بازی در روایت

چند روز قبل‌تر، معادله چیز دیگری بود. فشار نظامی به سقف خورده بود، تهدیدها تکراری شده بود و آن ضربه‌ای که باید بازدارندگی ایران را بشکند، اتفاق نیفتاده بود. درست از همین‌جا، بازی عوض شد. وقتی در میدان سخت، دست بالا به‌دست نیامد، سناریو به میدان نرم منتقل شد؛ اما نه به‌صورت پراکنده و بی‌برنامه—بلکه دقیق، زمان‌بندی‌شده و هدف‌دار.

پازل از یک ادعا شروع شد: مذاکره در جریان است. اسم‌ها هم چاشنی کار شد؛ از جمله نام آقای قالیباف. خبری که نه تأیید داشت، نه نشانه، اما یک ویژگی مهم داشت: قابلیت شکاف‌سازی. همین کافی بود تا در چند ساعت، چند خط تحلیل شکل بگیرد؛ آیا اختلافی در بالاست؟ آیا تهران دارد عقب‌نشینی می‌کند؟ آیا میدان و دیپلماسی از هم جدا شده‌اند؟

این همان گره‌ای است که باید باز شود. واقعیت صحنه این است: وقتی دشمن نمی‌تواند ساختار نظامی یا اقتصادی را زمین بزند، می‌رود سراغ زیرساخت سیاسی. یعنی همان جایی که تصمیم‌سازی شکل می‌گیرد، اعتماد تولید می‌شود و انسجام معنا پیدا می‌کند. هدف، نه تغییر یک تصمیم، بلکه ایجاد تردید نسبت به کل تصمیم‌سازی است.

ترامپ اینجا دقیقاً همان کاری را کرد که یک فرمانده در جنگ ترکیبی انجام می‌دهد؛ به‌جای شلیک به خط مقدم، رفت سراغ مرکز ارتباطات. توئیت او، نه یک موضع‌گیری ساده بلکه یک شلیک به انسجام بود. شلیکی که قرار بود چند اثر هم‌زمان بگذارد:بازار را بلرزاند، رسانه‌ها را درگیر کند و مهم‌تر از همه، ذهن‌ها را به سمت یک دوگانه خطرناک ببرد: مقاومت یا مذاکره؟ درحالی‌که این دوگانه، اساساً یک دوگانه ساختگی است.

اگر صحنه را دقیق‌تر ببینیم، یک هماهنگی روشن در جریان است؛ میدان و دیپلماسی، نه در تقابل بلکه در امتداد هم حرکت می‌کنند. فشار در میدان، زبان دیپلماسی را تقویت می‌کند و دیپلماسی، دست میدان را برای تثبیت دستاوردها باز می‌گذارد. این همان چیزی است که دشمن نمی‌تواند با آن کنار بیاید؛ چون اگر این پیوند باقی بماند، عملاً هیچ شکافی برای نفوذ باقی نمی‌ماند. پس باید این پیوند را در روایت شکست.

برای همین است که شایعه، دقیقاً روی نقطه‌ای دست می‌گذارد که بیشترین حساسیت را دارد؛ روی چهره‌ها، روی اختلافات احتمالی، روی خطوط فرضی میان نهادها. هدف این نیست که مردم حتماً یک دروغ را باور کنند؛ هدف این است که مطمئن نباشند. همین تردید، کار خودش را می‌کند.

شایعه، پوشش شکست در میدان

در این میان، یک نکته کلیدی وجود دارد: زمان‌بندی. این عملیات درست در لحظه‌ای فعال شد که طرف مقابل در میدان واقعی به نتیجه نرسیده بود. تهدیدهای 48 ساعته به جایی نرسید، گزینه‌های نظامی روی میز ماند و حتی برخی بازیگران منطقه‌ای شروع کردند به التماس از ایران برای پایان جنگ. این یعنی صحنه واقعی، برخلاف تصویر رسانه‌ای، به نفع ایران در حال تثبیت است. درست در همین نقطه است که روایت جایگزین وارد می‌شود تا این واقعیت را بپوشاند.

از بیرون فشار کم می‌شود، از داخل تردید تزریق می‌شود. این یک جنگ ترکیبی کلاسیک است.در چنین شرایطی، خطر اصلی نه خودِ شایعه بلکه واکنش به شایعه است. جایی که فریادها جهت عوض می‌کنند. جایی که به‌جای تمرکز روی طراح عملیات، نگاه‌ها به داخل برمی‌گردد. دشمن دقیقاً همین را می‌خواهد: یک درگیری فرسایشی در درون، بدون اینکه خودش هزینه‌ای بدهد.درحالی‌که واقعیت صحنه، چیز دیگری می‌گوید. انسجام در سطح تصمیم‌گیری وجود دارد، مسیر کلان تغییر نکرده و رد قاطعی از مذاکره در این مقطع اعلام شده است. این یعنی آن چیزی که به‌عنوان خبر پخش شد، بیشتر از آن‌که یک واقعیت باشد، یک ابزار بود: ابزارِ فشار.

و حالا سؤال اصلی این است: باید چه کار کرد؟

پاسخ برخلاف ظاهر پیچیده صحنه، ساده اما حیاتی است: تشخیص جهت. اینکه بفهمیم گلوله از کجا شلیک شده و قرار است به کجا بخورد. اگر این تشخیص درست انجام شود، بسیاری از این عملیات‌ها خودبه‌خود خنثی می‌شوند. چون کارکردشان وابسته به واکنش اشتباه است.این‌جا، هر کلمه اهمیت دارد. هر تحلیل می‌تواند یا بخشی از پازل دشمن را کامل کند یا آن را به‌هم بزند. جنگ هنوز هست؛ فقط شکلش عوض شده. و شاید مهم‌ترین نکته همین باشد:این بار، هدف نه خاک است، نه تأسیسات—هدف، برداشت ما از واقعیت است.

جنگی بدون گلوله

دشمن در این میدان، همان خصلت همیشگی‌اش را با خود آورده است؛ خصلت استکباری که بر پایه فریب، دروغ و تحریف بنا شده. او حقیقت را مستقیم انکار نمی‌کند بلکه آن را می‌شکند، تکه‌تکه می‌کند و از دل آن، چیزی می‌سازد که شبیه حقیقت است اما در نهایت، ذهن را به بیراهه می‌برد. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که شباهتش به شیطان آشکار می‌شود؛ وسوسه می‌کند اما با ظرافت. دروغ می‌گوید اما در پوشش تحلیل. و نتیجه این می‌شود که ذهن‌ها، به‌جای آن‌که در مسیر درست قرار بگیرند، در گرداب تردید و اشتباه فرو می‌روند: «جنگ نرم یعنی چه؟ یعنی با فریب، با دروغ، با تهمت، با وسوسه، با استدلالهای مغالطه‌آمیز مردم را از آن راهی که دارند میروند مردّد کنند، در مردم تردید ایجاد کنند. این، جنگ نرم است. هدف از جنگ نرم، بی‌انگیزه کردن مردم است؛ برای اینکه مردمی را که در مِیدانند و آماده‌ی تلاشند و آماده‌ی کارند بی‌انگیزه کنند، ناامید کنند، مأیوس کنند، دچار تردید کنند.» 1404/10/13

هدف این عملیات روشن است: ایجاد اختلاف، تولید تحلیل غلط و در نهایت، کشاندن جبهه مؤمنین به سمت انفعال. انفعال یعنی همان لحظه‌ای که به‌جای حرکت، توقف شکل می‌گیرد؛ به‌جای تمرکز بر دشمن، نگاه‌ها به درون برمی‌گردد؛ و به‌جای ایستادگی، درگیری‌های فرسایشی آغاز می‌شود. دشمن، خوب می‌داند که اگر بتواند این نقطه را بسازد، دیگر نیازی به هزینه‌های سنگین در میدان واقعی ندارد. یک جبهه‌ی درگیر با خودش، کار او را پیش می‌برد.

اما این خط، بی‌زمان و بی‌دلیل باز نمی‌شود. درست در لحظه‌ای فعال می‌شود که طرف مقابل در میدان واقعی، روی پای خودش ایستاده است. وقتی ساختار سیاسی به انسجام رسیده، وقتی میان ارکان تصمیم‌گیری نوعی هم‌افزایی شکل گرفته و وقتی نشانه‌های اعتماد از بالا به پایین جریان پیدا کرده است، دشمن به‌خوبی می‌فهمد که با یک پیکره‌ی منسجم روبه‌روست. پیکره‌ای که اگر همین‌طور باقی بماند، عبور از آن ممکن نیست. پس نقطه‌ی حمله را انتخاب می‌کند: شکستن همین انسجام.

از همین‌جا پروژه آغاز می‌شود. روایت‌هایی ساخته می‌شود که ظاهرشان دلسوزی است اما باطن‌شان تخریب. گزاره‌هایی که شبیه تحلیل‌اند اما خروجی‌شان تضعیف اعتماد است. تلاش می‌شود آن تصویری که از یک رئیس‌جمهور شجاع و یک دولت مورد اعتماد ترسیم شده، ترک بردارد. آن اجماعی که به‌عنوان یک نقطه‌ی قوت شکل گرفته، به تردید کشیده شود. دشمن می‌خواهد همان رشته‌ای را که اجزا را به هم متصل کرده، پاره کند؛ چون می‌داند اگر این رشته باقی بماند، هر فشار بیرونی بی‌اثر خواهد شد.

در این میان، یک ترفند کلیدی بیش از همه تکرار می‌شود: تغییر جهت فریاد. فریادی که باید به سمت دشمن باشد، آرام‌آرام منحرف می‌شود و به داخل برمی‌گردد. ذهن‌ها به‌جای تمرکز بر عامل اصلی تهدید، درگیر نقدها و نزاع‌های داخلی می‌شوند. این همان لحظه‌ای است که دشمن، بی‌صدا به هدفش نزدیک می‌شود. چون میدان را عوض کرده، بدون آن‌که دیده شود.

خط روشن در مه تحریف

اما در دل این پیچیدگی، مسیر کاملاً تاریک نیست. یک خط روشن وجود دارد؛ خطی که از سوی رهبر انقلاب ترسیم شده و بر واقعیت صحنه اشراف دارد. این خط، بر اصولی استوار است که نه تحت تأثیر هیجان تغییر می‌کند و نه با فضاسازی‌ها به هم می‌ریزد. از حق انتقام سخن گفته می‌شود، از ضرورت مطالبه غرامت و در کنار همه این‌ها، تأکیدی مداوم بر یک کلیدواژه شکل می‌گیرد: وحدت.

وحدت در اینجا، یک توصیه ساده نیست؛ یک راهبرد و اعتقاد قطعی است. یعنی فهم این نکته که در میانه جنگ روانی، هر کلمه می‌تواند نقش ایفا کند. یا در زمین دشمن بازی می‌کند و به شکاف‌ها دامن می‌زند، یا در مسیر مقاومت قرار می‌گیرد و پیوندها را تقویت می‌کند. وحدت یعنی آگاهانه انتخاب کردن اینکه در کدام سمت بایستیم.

شکر این وضعیت—این انسجام و این هم‌راستایی—فقط در حد گفتن نیست. شکر واقعی، در عمل معنا پیدا می‌کند. در این‌که اجازه ندهیم روایت‌های انحرافی، ذهن‌ها را از مسیر اصلی خارج کند. در این‌که مراقب باشیم جهت‌ها عوض نشود. و مهم‌تر از همه، در این‌که نگذاریم تیرهایی که باید به سمت دشمن شلیک شود، به سمت خودی برگردد.

همه‌چیز به یک نقطه ختم می‌شود: تشخیص صحنه. دشمن، با تمام ویژگی‌هایش—دروغ، فریب، تحریف—کار خودش را می‌کند. این از ذات اوست. اما آن‌چه سرنوشت میدان را تعیین می‌کند، رفتار ماست. اگر صحنه را درست ببینیم، اگر بازی را بشناسیم و اگر جهت را گم نکنیم، این جنگ روانی نه‌تنها اثرگذار نخواهد بود، بلکه به فرصتی برای تقویت انسجام تبدیل می‌شود. اما اگر غفلت کنیم، همان چیزی رخ می‌دهد که دشمن می‌خواهد: اختلاف، انفعال و از دست رفتن تمرکز.

و در این میان، مهم‌ترین کار شاید همین باشد؛ اینکه در لحظه‌ای که غبار بلند می‌شود، چشم‌ها را تیزتر کنیم و فراموش نکنیم دشمن، همان‌جاست که باید باشد، نه جایی که می‌خواهد ما ببینیم.

از تهدید تا التماس: جنگی با سلاح شایعه

فرعون آمریکایی که با زبان تهدید از تسلیم بی‌قید و شرط و حذف ایران از نقشه سخن می‌گفت، امروز به جایی رسیده که لحنش به التماسِ مذاکره تغییر کرده؛ این تغییر موضع، نشانه از دست رفتن ابتکار عمل در میدان است. وقتی کنترل صحنه از دست می‌رود، طبیعی است که دشمن به پناهگاه همیشگی‌اش عقب‌نشینی کند: جنگ روانی. هر روز با یک روایت تازه، یک خبرسازی هدفمند و یک ادعای بی‌پایه تلاش می‌کند شکست خود را بپوشاند و تمرکز را از میدان واقعی منحرف کند. از تهدیدهای نمایشی درباره تنگه هرمز گرفته تا عقب‌نشینی‌های ناگهانی، از القای مذاکره تا بازی با قیمت نفت؛ همه قطعات یک پازل‌اند: برهم زدن تمرکز و شکستن اتحاد.

اما واقعیت روشن است؛ در داخل، هماهنگی میان میدان و دیپلماسی برقرار است و این دو، نه در تعارض که در امتداد یکدیگر حرکت می‌کنند. اشراف و تسلط رهبر انقلاب بر هر دو عرصه، مسیر را از هیاهوی رسانه‌ای جدا کرده و اجازه نمی‌دهند تصمیم‌ها در غبار شایعات گرفته شود. در چنین شرایطی، هرگونه فضاسازی علیه دولت و دستگاه دیپلماسی، نه یک نقد دلسوزانه بلکه افتادن در همان زمینی است که دشمن طراحی کرده؛ زمینی برای شکستن اتحاد مقدسی که این روزها به مهم‌ترین سرمایه کشور تبدیل شده است.

آن‌چه طی این روزها رخ داد—از تهدیدهای 48ساعته تا عقب‌نشینی‌های آشکار—نشان داد که حتی فشارهای بیرونی هم نتوانسته اراده جمهوری اسلامی ایران را متزلزل کند؛ تا جایی که برخی بازیگران منطقه‌ای از بیم واکنش ایران، خود به تکاپو افتادند تا مسیر تنش را تغییر دهند. در این میان، تغییر ناگهانی مواضع و هم‌زمانی آن با خبرسازی‌های رسانه‌های صهیونیستی درباره "مذاکره" تصادفی نیست؛ این همان عملیات روانی چندلایه‌ای است که هدفش هم‌زمان کاهش فشار بیرونی و ایجاد شکاف در درون است، در حالی که ایران صراحتاً هرگونه مذاکره در این مقطع را رد کرده است.

این یک هشدار جدی است؛ دشمن این بار نه با جنگ نظامی و ترور، که با تولید خبر به میدان آمده است. سلاحش شایعه است و هدفش ذهن. و درست به همین دلیل، مهم‌ترین وظیفه در این مقطع، حفظ همان چیزی است که او نشانه گرفته: وحدت ملی. وحدتی که اگر حفظ شود، همه این عملیات‌ها به دیوار واقعیت برخورد می‌کند و فرو می‌ریزد؛ اما اگر خدشه‌دار شود، دشمن بدون شلیک حتی یک گلوله، به هدفش نزدیک می‌شود. پس باید هوشیار بود؛ فریاد را در همان جهتی نگه داشت که باید باشد و نگذاشت گردوغبار روایت‌های ساختگی، حقیقت میدان را از چشم‌ها پنهان کند: «بصیرت در این دوران و در همه‌ی دورانها به معنای این است که شما خط درگیری با دشمن را تشخیص دهید. بعضی‌ها نقطه‌ی درگیری را اشتباه میکنند. شیطان اکبر آمریکاست، شیطان اکبر صهیونیسم است. خط درگیری با دشمن را مشخص کنیم.»

از همین‌جا پروژه آغاز می‌شود. روایت‌هایی ساخته می‌شود که ظاهرشان دلسوزی است اما باطن‌شان تخریب. گزاره‌هایی که شبیه تحلیل‌اند اما خروجی‌شان تضعیف اعتماد است. تلاش می‌شود آن تصویری که از یک رئیس‌جمهور شجاع و یک دولت مورد اعتماد ترسیم شده، ترک بردارد. آن اجماعی که به‌عنوان یک نقطه‌ی قوت شکل گرفته، به تردید کشیده شود. دشمن می‌خواهد همان رشته‌ای را که اجزا را به هم متصل کرده، پاره کند؛ چون می‌داند اگر این رشته باقی بماند، هر فشار بیرونی بی‌اثر خواهد شد.

در این میان، یک ترفند کلیدی بیش از همه تکرار می‌شود: تغییر جهت فریاد. فریادی که باید به سمت دشمن باشد، آرام‌آرام منحرف می‌شود و به داخل برمی‌گردد. ذهن‌ها به‌جای تمرکز بر عامل اصلی تهدید، درگیر نقدها و نزاع‌های داخلی می‌شوند. این همان لحظه‌ای است که دشمن، بی‌صدا به هدفش نزدیک می‌شود. چون میدان را عوض کرده، بدون آن‌که دیده شود.

خط روشن در مه تحریف

اما در دل این پیچیدگی، مسیر کاملاً تاریک نیست. یک خط روشن وجود دارد؛ خطی که از سوی رهبر انقلاب ترسیم شده و بر واقعیت صحنه اشراف دارد. این خط، بر اصولی استوار است که نه تحت تأثیر هیجان تغییر می‌کند و نه با فضاسازی‌ها به هم می‌ریزد. از حق انتقام سخن گفته می‌شود، از ضرورت مطالبه غرامت و در کنار همه این‌ها، تأکیدی مداوم بر یک کلیدواژه شکل می‌گیرد: وحدت.

وحدت در اینجا، یک توصیه ساده نیست؛ یک راهبرد و اعتقاد قطعی است. یعنی فهم این نکته که در میانه جنگ روانی، هر کلمه می‌تواند نقش ایفا کند. یا در زمین دشمن بازی می‌کند و به شکاف‌ها دامن می‌زند، یا در مسیر مقاومت قرار می‌گیرد و پیوندها را تقویت می‌کند. وحدت یعنی آگاهانه انتخاب کردن اینکه در کدام سمت بایستیم.

شکر این وضعیت—این انسجام و این هم‌راستایی—فقط در حد گفتن نیست. شکر واقعی، در عمل معنا پیدا می‌کند. در این‌که اجازه ندهیم روایت‌های انحرافی، ذهن‌ها را از مسیر اصلی خارج کند. در این‌که مراقب باشیم جهت‌ها عوض نشود. و مهم‌تر از همه، در این‌که نگذاریم تیرهایی که باید به سمت دشمن شلیک شود، به سمت خودی برگردد.

همه‌چیز به یک نقطه ختم می‌شود: تشخیص صحنه. دشمن، با تمام ویژگی‌هایش—دروغ، فریب، تحریف—کار خودش را می‌کند. این از ذات اوست. اما آن‌چه سرنوشت میدان را تعیین می‌کند، رفتار ماست. اگر صحنه را درست ببینیم، اگر بازی را بشناسیم و اگر جهت را گم نکنیم، این جنگ روانی نه‌تنها اثرگذار نخواهد بود، بلکه به فرصتی برای تقویت انسجام تبدیل می‌شود. اما اگر غفلت کنیم، همان چیزی رخ می‌دهد که دشمن می‌خواهد: اختلاف، انفعال و از دست رفتن تمرکز.

و در این میان، مهم‌ترین کار شاید همین باشد؛ اینکه در لحظه‌ای که غبار بلند می‌شود، چشم‌ها را تیزتر کنیم و فراموش نکنیم دشمن، همان‌جاست که باید باشد، نه جایی که می‌خواهد ما ببینیم.

از تهدید تا التماس: جنگی با سلاح شایعه

فرعون آمریکایی که با زبان تهدید از تسلیم بی‌قید و شرط و حذف ایران از نقشه سخن می‌گفت، امروز به جایی رسیده که لحنش به التماسِ مذاکره تغییر کرده؛ این تغییر موضع، نشانه از دست رفتن ابتکار عمل در میدان است. وقتی کنترل صحنه از دست می‌رود، طبیعی است که دشمن به پناهگاه همیشگی‌اش عقب‌نشینی کند: جنگ روانی. هر روز با یک روایت تازه، یک خبرسازی هدفمند و یک ادعای بی‌پایه تلاش می‌کند شکست خود را بپوشاند و تمرکز را از میدان واقعی منحرف کند. از تهدیدهای نمایشی درباره تنگه هرمز گرفته تا عقب‌نشینی‌های ناگهانی، از القای مذاکره تا بازی با قیمت نفت؛ همه قطعات یک پازل‌اند: برهم زدن تمرکز و شکستن اتحاد.

اما واقعیت روشن است؛ در داخل، هماهنگی میان میدان و دیپلماسی برقرار است و این دو، نه در تعارض که در امتداد یکدیگر حرکت می‌کنند. اشراف و تسلط رهبر انقلاب بر هر دو عرصه، مسیر را از هیاهوی رسانه‌ای جدا کرده و اجازه نمی‌دهند تصمیم‌ها در غبار شایعات گرفته شود. در چنین شرایطی، هرگونه فضاسازی علیه دولت و دستگاه دیپلماسی، نه یک نقد دلسوزانه بلکه افتادن در همان زمینی است که دشمن طراحی کرده؛ زمینی برای شکستن اتحاد مقدسی که این روزها به مهم‌ترین سرمایه کشور تبدیل شده است.

آن‌چه طی این روزها رخ داد—از تهدیدهای 48ساعته تا عقب‌نشینی‌های آشکار—نشان داد که حتی فشارهای بیرونی هم نتوانسته اراده جمهوری اسلامی ایران را متزلزل کند؛ تا جایی که برخی بازیگران منطقه‌ای از بیم واکنش ایران، خود به تکاپو افتادند تا مسیر تنش را تغییر دهند. در این میان، تغییر ناگهانی مواضع و هم‌زمانی آن با خبرسازی‌های رسانه‌های صهیونیستی درباره "مذاکره" تصادفی نیست؛ این همان عملیات روانی چندلایه‌ای است که هدفش هم‌زمان کاهش فشار بیرونی و ایجاد شکاف در درون است، در حالی که ایران صراحتاً هرگونه مذاکره در این مقطع را رد کرده است.

این یک هشدار جدی است؛ دشمن این بار نه با جنگ نظامی و ترور، که با تولید خبر به میدان آمده است. سلاحش شایعه است و هدفش ذهن. و درست به همین دلیل، مهم‌ترین وظیفه در این مقطع، حفظ همان چیزی است که او نشانه گرفته: وحدت ملی. وحدتی که اگر حفظ شود، همه این عملیات‌ها به دیوار واقعیت برخورد می‌کند و فرو می‌ریزد؛ اما اگر خدشه‌دار شود، دشمن بدون شلیک حتی یک گلوله، به هدفش نزدیک می‌شود. پس باید هوشیار بود؛ فریاد را در همان جهتی نگه داشت که باید باشد و نگذاشت گردوغبار روایت‌های ساختگی، حقیقت میدان را از چشم‌ها پنهان کند: «بصیرت در این دوران و در همه‌ی دورانها به معنای این است که شما خط درگیری با دشمن را تشخیص دهید. بعضی‌ها نقطه‌ی درگیری را اشتباه میکنند. شیطان اکبر آمریکاست، شیطان اکبر صهیونیسم است. خط درگیری با دشمن را مشخص کنیم.»


دیدگاه ها


  دیدگاه ها
آخرین ویدیو ها