به گزارش سرویس سیاسی پایگاه خبری ساعدنیوز، کتاب خاطرات حضرت آیتالله خامنهای با عنوان «خون دلی که لعل شد»، بخشهای ناگفتهای از ایستادگی خانواده ایشان در دوران مبارزات پیش از انقلاب را به تصویر کشیده است. در یکی از تاثیرگذارترین بخشهای این کتاب، خاطرهای از دوران حبس ایشان نقل شده که نشاندهنده ایمان استوار و توسل خالصانه خانواده در غیاب پدر است.
بنا بر این روایت، در ایامی که ایشان در بند رژیم پهلوی بودند، همسر محترمشان نقل میکنند که مادرشان، فرزند کوچک خانواده (سید مجتبی) را به حرم حضرت علی بن موسیالرضا (ع) برده و از او میخواستند تا برای آزادی پدر دعا کند. در یکی از این زیارتها، این کودک چنان با سوز و گداز و تضرع معصومانه با امام رضا (ع) سخن میگوید که همراهان را تحت تاثیر قرار میدهد.
نکته شگفتانگیز این روایت، تقارن زمانی این توسل خالصانه با آزادی ناگهانی ایشان است. تنها دو روز پس از این واقعه در حرم مطهر، رهبر انقلاب از زندان آزاد شده و از تهران با خانواده خود در مشهد تماس میگیرند؛ تماسی که پایانی بر روزهای فراق و پاسخی به دعاهای صادقانهی فرزند خردسالشان بود.
این بخش از خاطرات، علاوه بر جنبههای تاریخی، ابعاد معنوی زندگی مبارزاتی پیشروان انقلاب اسلامی و نقش صبر و توسل خانوادههای آنان را به خوبی بازنمایی میکند.
متن کامل این بخش از خاطرات رهبر شهید انقلاب از قرار زیر است:
"افراد خانواده بعداً از رنجها و گرفتاریها و نومیدیهای خود در مدت حبس من، چیزهای عجیبی برایم تعریف کردند. همسرم برایم نقل کرد که مادرش پسرم مجتبی را ـ که کودکی بود سرشار از معصومیت و پاکی و سلامت روحی و عشق و عاطفه و پایبندی به برخی عبادات ـ به حرم حضرت رضا (علیهالسلام) میبرده و به او میگفته: به وسیلهی امام رضا به خدای متعال متوسل شو و از خدا بخواه که پدرت را از زندان آزاد کند. کودک، معصومانه رو به امام (علیهالسلام) میکرده و به او توسل میجسته. یک شب دیگر مجتبی با مادربزرگش به حرم رفته و صحنه تکرار شده؛ اما این بار نشانههای تأثری شدید در مجتبی ظاهر شده، گریه و زاری کرده و با لحنی که حاکی از لبریز شدن کاسهی صبر کودک و سوز و گداز عمیق او بوده، با امام رضا صحبت کرده. او مثل کسی که در برابر امام ایستاده، با امام صحبت میکرده و بهشدت اشک میریخته؛ به حدی که مادربزرگش از کردهی خود پشیمان شده و تصمیم گرفته که دیگر این کار را از مجتبی نخواهد. دو روز بعد، تلفن خانه به صدا درمیآید تا صدای من را بشنوند؛ من آزاد شده بودم و از خانهی برادرم در تهران با آنها تماس گرفته بودم."
