روایت جگرسوز هلما، دختر لامردی که با زانوهای بغل‌گرفته شهید شد / دختری که برای تولدش آرزوی موتور داشت

  شنبه، 19 اردیبهشت 1405
روایت جگرسوز هلما، دختر لامردی که با زانوهای بغل‌گرفته شهید شد / دختری که برای تولدش آرزوی موتور داشت
ساعدنیوز:این حادثه در 9 اسفند، در سالن ورزشی در شهرستان لامرد استان فارس این اتفاق افتاد. روز بعد، یعنی 19 اسفندماه، تولد هلما بود.

به گزارش سرویس جامعه ساعدنیوز به نقل از رکنا، هنوز خانه‌شان بوی زندگی می‌دهد؛ بوی دختری که قرار بود 10 روز بعد یعنی 19 اسفندماه، شمع‌های تولدش را فوت کند؛ اما حالا جای آن شمع ها، داغی خاموش‌نشدنی بر دل یک خانواده مانده است. آن روز، هیچکس فکرش را هم نمی کرد هلما دیگر فردا نباشد؛ دختری 10 ساله که میان آرزوهای کودکانه اش، برای جشن تولدی ساده لحظه‌شماری می کرد.

پدر هلما، با صدایی که هنوز زیر بار غم می‌لرزد، از دختری می‌گوید که همه زندگی‌اش بود؛ تنها فرزندش، همه امیدش، همه نفسش. او به رکنا می گوید: «هلما تک دخترم بود، تک فرزندم…» جمله را نیمه‌کاره رها می‌کند؛ انگار ادامه‌اش دیگر فقط درد است.

او از روزهایی می‌گوید که در تدارک تولد بودند؛ از برنامه‌ریزی برای خرید لباس، از صحبت‌های ساده پدر و دختری درباره اینکه چی بخریم و تولد را چطور برگزار کنیم. می‌گوید: همه‌چیز آماده بود؛ اما یک‌دفعه همه‌چیز تبدیل شد به یک داغ سنگین… نه اینکه تولد کنسل شود؛ انگار زندگی‌مان کنسل شد.

هلما، تک دختر خانواده، در یک خانواده کاملا ورزشی بزرگ شده بود؛ خانواده‌ای با سابقه در فوتبال و ورزش حرفه‌ای. پدرش خودش سابقه بازی در تیم‌های برق و فجر سپاسی شیراز را دارد و دخترعموی هلما، سیده زهرا احمدی زاده، عضو تیم ملی فوتبال بانوان است. در چنین فضایی، هلما هم مسیر خودش را پیدا کرده؛ والیبال را انتخاب کرده بود و در مدت کوتاهی، پیشرفت چشمگیری داشت. مربیانش به او امید داشتند و آینده‌ای روشن برایش می‌دیدند؛ آینده‌ای که حالا فقط در حرف‌ها باقی مانده است.

پدر می‌گوید: بیشتر از یک سال بود که والیبال کار می‌کرد؛ در همین مدت کم، خیلی پیشرفت کرده بود. مربی‌ها می‌گفتند اگر ادامه بدهد، می‌تواند به سطح استان و حتی کشور برسد؛ اما هلما فقط ورزشکار نبود؛ دختری بود منظم، حساس به تمیزی، علاقه‌مند به نظم و ترتیب.

پدر هلما می گوید: به وسایل مدرسه‌اش خیلی اهمیت می‌داد؛ کتاب، دفتر، لباس… همه‌چیز باید مرتب و تمیز می‌بود. در درس هم خوب بود و مورد رضایت معلمان. در کنار درس، در فعالیت‌های پرورشی هم حضوری پررنگ داشت؛ عضو گروه سرود، نمایش، برنامه‌های مناسبتی و نقاشی‌های مدرسه. همیشه فعال بود؛ کادر مدرسه ازش راضی بودند.

در میان همه اینها، یک جمله را همیشه تکرار می‌کرد؛ جمله‌ای که حالا برای پدر معنای دیگری پیدا کرده است: «بابا، من می‌خوام معروف بشم.» پدر می‌گوید: فکر می‌کردم یک آرزوی بچگانه است؛ اما بعد از این اتفاق فهمیدم انگار از چیزی بزرگ‌تر حرف می‌زد.

روز حادثه، مثل همیشه شروع شد؛ ساده و معمولی. هلما از مدرسه برگشت، خسته بود، کمی خوابید، بعد بیدار شد و گفت گرسنه است. مادرش برایش غذا آماده کرد. پدر می‌گوید: همه‌چیز را دقیق یادم هست؛ انگار همین دیروز بود… آن روز، برخلاف بعضی روزها که به خاطر خستگی تمرین را کنار می‌گذاشت، تصمیم گرفت به سالن برود. قبل از رفتن، بارها لباس عوض کرد؛ «این قشنگ‌تره؟ اون بهتره؟» حتی یک جفت جوراب نو از کمد بیرون آورد و گفت می‌خواهد همان را بپوشد.

پدرش با بغض می گوید: «به او گفتم بابا خودت را خسته کردی؛ هر چی بپوشی بهت میاد؛ تو قشنگی.»

پدر می‌خواست برای کاری دو ساعته برود؛ اما هلما اجازه نداد. «گفت بابا جنگ شده، نرو… و من منصرف شدم.» حالا همان تصمیم، برای پدر پر از «اگر» و «شاید» است.

ساعت حدود سه و نیم، با هم از خانه بیرون زدند به سمت سالن ورزشی شهید نعیمی.

به سالن که رسیدند، هلما این بار نخواست زود از او جدا شود. «گفت بابا وایسا پیشم… انگار می‌خواست چند دقیقه بیشتر کنارم باشد.» این چند دقیقه، حالا برای پدر به اندازه یک عمر ارزش دارد.

تمرین شروع شد؛ اما هلما حال خوبی نداشت. به مربی‌اش گفته بود روزه است و توان تمرین ندارد. مربی به او گفته بود روی سکو بنشیند. همان لحظه با پدرش تماس گرفت. «گفت بابا میای دنبالم؟ گفتم آره…» اما نگفت «الان بیا». پدر می‌گوید: «اگر گفته بود الان بیا، شاید این اتفاق نمی‌افتاد…»

چند دقیقه بعد، همه‌چیز تغییر کرد.

صدای انفجاری مهیب، سکوت شهر را شکست؛ صدایی که حتی در فاصله 7-8 کیلومتری هم ترس را به جان آدم می‌انداخت. «فکر می‌کردم تو کوچه بغلی‌مان افتاده…» مادر هلما همان لحظه دست به سرش زد و گفت: «علی، هلما از دستم رفت…»

پدر هنوز امید داشت. ماشین را روشن کرد و به سمت سالن حرکت کرد. «هرچه نزدیک‌تر می‌شدیم، دود و آتش بیشتر می‌دیدیم… دلم خالی‌تر می‌شد.» وقتی رسیدند، جمعیت، دود، آتش و آشوب همه‌جا را گرفته بود.

هلما را آنجا پیدا نکردند؛ خانم مربی را در آن نزدیکی ها می بینند و او به پدر هلما می گوید که دخترش سالم بوده و مشکلی نداشته ولی او را به بیمارستان برده اند.

پدر در ادامه می‌گوید: «این صحنه را خدا برای هیچ پدر و مادری نیاورد…. هلما در راهروی بیمارستان رو به روی اتاق CPR افتاده بود. دخترک مظلومم آنجا تنها افتاده بود. ترکش به قلبش خورده بود؛ اما چون خونریزی ظاهری نداشت، کسی متوجه وخامت حالش نشده بود. همه فکر می‌کردند سالم است. زمانی که هلما را به بیمارستان منتقل کرده بودند، همه جایش سالم بوده و علائمی از مجروحیت نداشته، همه فکر می کردند سالم بوده است. یک خانمی که آن روز هلما را دیده بوده و آن شب خوابش را هم می بیند، بعدا برای ما تعریف کرد، که هلما زانوهایش را بغل گرفته بود و آنجا نشسته بود ولی سالم به نظر می رسید. به او گفته بودم که خاله تو که چیزیت نشده و چرا ناراحتی، در حالی که هلما گریه می کرد و مامان و بابایش را صدا می کرد. حالا در سکوت راهرو، به تنهایی جان داده بود. من رفتم تا به سایر مجروحان برسم و وقتی برگشتم، دیدم هلما وسط راهرو افتاده بوده که ما همان موقع رسیده بودیم.»

پدر از آخرین تصویرها می‌گوید؛ از اینکه دختری او را دیده که زانوهایش را بغل گرفته و گریه می‌کرده؛ همان‌طور که در خانه، وقت ناراحتی می‌نشست. از اینکه شاید هنوز می‌شد نجاتش داد؛ اگر زودتر متوجه می‌شدند.

هلما دیگر نیست؛ اما ردش همه‌جا مانده؛ در لباس‌هایی که برای تولد انتخاب کرده بود، در آرزوی خرید یک موتور که مدام از پدرش می‌خواست. پدر می‌گوید: «همه‌چیز داشت؛ فقط گفت موتور می‌خوام. موتوری که دائم در فکر بودم که چگونه پول جمع کنم تا برایش موتور بخرم.»

پدر هلما می افزاید: «من معوقاتی از شرکت داشتم ولی این پول درست در روز تولد هلما به حسابم واریز شد؛ مبلغی که می توانستم با آن، موتوری که هلما می خواست را تهیه کنم. گفتم خدایا ای کاش این پول را نمی‌دادی، داغم را تازه کردی.»

او حالا تصمیم دارد آن پول را صرف کار خیر کند؛ برای بچه‌هایی که مثل هلما آرزو دارند.

پدر در پایان، از داغی می‌گوید که نه کم می‌شود و نه قابل توصیف است: «دیگر کسی من را بابا صدا نمی‌کند. هر روز که می‌گذرد، جای خالی‌اش بیشتر حس می‌شود.»

و این، روایت پدری است که تولد دخترش، به روز داغدار شدنش گره خورد؛ دختری که فقط می‌خواست زندگی کند، ورزش کند، معروف شود و حالا، نامش در میان خاطره‌ها مانده است.


ساعدنیوز در فضای مجازی



دیدگاه ها


  دیدگاه ها
پربازدیدترین ویدئوهای روز   
آخرین تصاویر   
آخرین ویدیو ها