به گزارش سرویس جامعه ساعدنیوز به نقل از رکنا، آن روز خونین، هیچکس فکرش را هم نمیکرد الهام دیگر طلوع صبح فردا را نبیند؛ دختری که با هزار رویا، میان دفترهای نقاشی و شعرهایش، آیندهای روشن را برای خودش تصویر کرده بود. صدای خندههایش هنوز در کوچه میپیچید و قرارهای کوچکش برای فردا، هنوز سر جایش بود؛ اما ناگهان همهچیز در میان دود و انفجار متوقف شد.
الهام رفت؛ با همان آرزوهای ناتمام، با همان شوقی که در چشمهایش موج میزد. جای خالیاش اما در خانه، در مدرسه و در دل تمام کسانی که او را میشناختند، هر روز بیشتر از قبل خودش را نشان میدهد؛ جایی که دیگر نه صدای قدمهایش میآید و نه خندههای کودکانهاش و تنها اندوهی عمیق، آرام و بیپایان باقی مانده است.
پدر الهام زائری، دختر 11 سالهای که در لامرد به شهادت رسید و جان ارزشمند خود را از دست داد، از دختری میگوید که سرشار از زندگی، امید و آرزو بود.
الهام تنها یک ماه با 12 سالگی فاصله داشت؛ دختری پرانرژی، پرجنبوجوش و عاشق آینده. در کلاسهای گلسازی و طراحی نقاشی شرکت میکرد و علاقه عمیقی به شاهنامهخوانی و شعر داشت. در کنار اینها، والیبال را هم جدی دنبال میکرد و سه سال پیاپی در کلاسهای این رشته حضور داشت.
پدرش به رکنا میگوید: الهام از دو سالگی همراه من در تعزیهخوانی بود. سال گذشته در روز فردوسی، در دانشگاه آزاد لامرد از او دعوت کردند و قطعهای از اشعار فردوسی را خواند. دختری عاقل، مودب و محترم بود که همه دوستش داشتند.
او ادامه میدهد: درسش عالی بود؛ بچههای مدرسه قبولش داشتند. چند سال عضو شورای مدرسه بود و نماینده کلاس. در برنامههای مختلف مثل جشنها و مناسبتها همیشه فعال بود. بهخاطر همین هم همیشه به او رای میدادند. الهام در ادبیات و شعر بینظیر بود.
پدرش با بغض می گوید: به او میگفتم شبیه پروین اعتصامی شاعر بزرگی میشوی. به عکاسی هم علاقه داشت؛ برایش دوربین خریده بودم. همیشه میگفت دوست دارم ایران سرافراز باشد.
پدر الهام درباره روز حادثه میگوید: خانه ما حدود یک کیلومتر با سالن ورزشی فاصله داشت. قرار بود ساعت 2 به سمت شیراز حرکت کنیم؛ ولی الهام گفت اول میخواهد به کلاس والیبالش برسد. کلاسش از 4 تا 5:30 بود. بعد از 5 صدای انفجار آمد. دود و محل حادثه از خانه مشخص بود، دود از محل سالن ورزشی مشخص بود. سریع حرکت کردیم به سمت آنجا.
پدر با صدایی که از درد میلرزد ادامه میدهد: در حیاط ورزشگاه، بچهها روی زمین افتاده بودند؛ یکی دست نداشت، یکی پا، یکی بی جان بود. الهام هم افتاده بود؛ از پهلوی چپش خون میرفت. ترکش خورده بود. بغلش کردم و به سمت بیمارستان بردم؛ اما نرسیده، جان داد.
او از آن لحظات میگوید: بین مرگ و زندگی مانده بودم. پاره جگرم جلوی چشمم داشت جانش را از دست می داد و کاری از دستم برنمیآمد. تعداد زیادی از مردم در ساختمان های اطراف هم آسیب دیده بودند. صحنهای بود که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود.
پدر الهام با اندوهی عمیق می گوید: به چه جرم؟ این بچه چه گناهی کرده بود؟ ما آدمهای عادی هستیم؛ نه نظامی، نه سیاسی. ما فقط کمی زندگی می خواستیم.
او ادامه میدهد: با سختی بچهام را بزرگ کردم. از خودم زدم تا او راحت باشد. دو پسر بزرگتر دارم؛ اما الهام بعد از 10 سال به دنیا آمد و نور خانهمان بود. حالا خانهمان بههم ریخته؛ کسی حال غذا خوردن ندارد. دو ماه است فقط برای زنده ماندن، دو روز یکبار چیزی میخوریم که نمیریم.
پدر میگوید: دیگر انگیزهای برای زندگی نداریم. فقط گریه میکنیم. الهام آرزو داشت طراح، شاعر، والیبالیست و گرافیست شود. اتاقش پر از نقاشیهایش است. زندگیاش برنامه داشت؛ از خواب و درس تا ورزش.
او با حسرت از تولد دخترش یاد میکند: متولد 10 فروردین 94 بود. هر سال دوبار برایش تولد میگرفتیم؛ یکبار خانوادگی و یکبار با دوستانش چون فروردین ماه دوستانش اغلب در سفر بودند. امسال کنار مزارش برایش جشن گرفتیم؛ همکلاسیهایش آمده بودند. با این تولدها، گویی امسال دو بار داغ دیدیم؛ یکبار برای نبودنش، یکبار برای تولدی که نیست. هفتهها فقط گریه میکردم. تا اینکه یک شب در خواب دیدمش؛ لباس سبز پوشیده بود و گفت بابا اینقدر گریه نکن. خواب کوتاه بود؛ اما انگار همه چیز را گفت.
او از آخرین نشانهها میگوید: معلمش تعریف کرد همان روز، در مدرسه برای یکی از همکلاسیهایش نامهای نوشته و از او حلالیت خواسته. حتی تکهای از موهایش را هم به آن نامه وصل کرده بود. مادر آن دانشآموز نامه را قاب گرفته است.
پدر با صدایی شکسته میگوید: الهام خیلی مهربان بود. اگر کسی با او مشکل داشت، میرفت با حرف و گفتوگو حلش میکرد. دست بزرگترها را میبوسید. هیچوقت ندیدم با کسی دعوا کند. چرا دختر خانه ما باید میرفت؟