به گزارش سرویس دانشگاه پایگاه خبری ساعدنیوز، برخی قصهها آنقدر تلخاند که کلمات در برابر حجم غمشان زانو میزنند. قصه «مهدیس نظری»، دانشآموز خردسال مینابی، یکی از همین روایتهای جانسوز است. مهدیس برای خانوادهاش تنها یک دختر نبود؛ او ثمره 11 سال صبر، انتظار و نذر و نیاز بود. فرشتهای که آمد تا خانه را روشن کند، اما تقدیر، خواب دیگری برای او دیده بود.
خاله مهدیس در گفتگو با رسانهها، پرده از جزئیات آخرین ساعات زندگی این کودک برمیدارد. او میگوید شب قبل از حادثه، مهدیس با گلودرد و تب دست و پنجه نرم میکرد. او را به همان درمانگاهی بردند که ساعاتی بعد، خود شاهد صحنههای هولناکی شد. پزشک گفته بود: «فقط یک حساسیت ساده است.» مهدیس زیر سرم رفت و کمی آرام گرفت.
صبح روز بعد، با وجود اینکه هنوز رخوت بیماری در تنش بود، غیرتِ کودکانه و شوقِ امتحان «املا و نگارش» او را راهی مدرسه کرد. استامینوفنی خورد، کیفش را به دوش انداخت و همراه پدر رفت؛ غافل از اینکه این آخرین «خداحافظی» از چهارچوب درِ خانه است.
مادر که دلش پیشِ دخترکِ تبدارش مانده بود، تاب نیاورد. تلِ سرِ مهدیس را که جا مانده بود برداشت و به بهانه آن، راهی مدرسه شد. وقتی رسید، مهدیس را در حیاط دید؛ در حال ورزش کردن. مهدیس با دیدن مادر، مثل پروانهای که به سمت گل میرود، خودش را در آغوش او انداخت. هم را بوسیدند، بوییدند و مادر با خیالی آسوده که حال دخترش بهتر است، راهی محل کار شد.
آن بوسه در حیاط مدرسه، نه یک دیدار معمولی، که آخرین وداعِ زمینیِ مادر و دختری بود که 11 سال برای لمسِ هم انتظار کشیده بودند. ساعاتی بعد، چرخِ روزگار چرخید و آرزوهای مهدیس زیر آوارِ حادثهای تلخ مدفون شد.
حالا از مهدیس، تنها یک ویدیو مانده، یک صندلی خالی در کلاس درس و مادری که هر روز تلِ موی دخترش را در دست میفشارد و به یادی آغوشی فکر میکند که بوی بهشت میداد.
روحش شاد و یادش گرامی باد. 🥀